پن شنبه 11 شهریور سنه 1395 زمانیکه علی همچنان در قهر جونش بسر میبرد از سرکار اس میداد که حاضر میشی بریم تهران؟تولد دختر خواهرش بوده.
منم نوشتم: ن(یعنی نه عزیزم :) )
دو سه بار دیگه اس داد.فهمیدم خیلی مایله که بره و صد هزار درصد با داداش خواهراش برنامه رفتن چیده
دیدم به !!!!!!!!!!!! بالاخره زمونه یه فرصت دست من داده این مرتیکه بزو بچزونم.فعلا قدرت دست منه چون بچه محتاج منه و علی نمیتونه بچه رو برداره ببره.از طرفی هم میبینه هر روز عصر با دوستام میزنم بیرون.بنابراین اگه منو تنها بذاره بره هم من اذیت نمیشم
ولی خب اینم بگم به هیییییییییچ وجه تنها نمیرفت که فامیلاش بفهمن ما قهریم
خلاصه مجبور شد بهم رو بندازه بگه: بریم
منم دو سه بار ( ن ) فرستادم.بعدش دیگه جوابشو ندادم
ساعت 3 اینا اومد خونه.تو خونه هم اس داد حاضر شو بریم.راستش یخورده ترسیدم گفتم این مرد روز عادی سر هیچی عر میکشه امروز که محتاج رفتنه الانه که پاشه منو بکوبه اعلامیه دیفال کنه
:)
براش نوشتم من تو قهر نمیام ابروم میره
نوشت: قهر نباش
گفتم: تو که بابت عرکشیات ناراحت نیستی
گفت حاضر شو بریم
گفتم: شفاهی عذر خواهی کن
بعد از بیست روز قهر دل انگیزش اومد جلو: گفت: چرا خودتو لوس میکنی.پاشو بریم.
گفتم تو که از عر کشیت ناراحت نیستی
گفت: الان حاضر شو بریم تو ماشین حرف میزنیم
منه دانکی حاضر شدم بریم
تو ماشین حرفشو انداختم.............اووووووووووووووههههه چ حرفایی ک نزد
حس میکنم اصلا از من خوشش نمیاد.ولی تو ماشین میگفت: مقصر تمام معنی خودت هستی.اینکه کسی تو دعوا دهن به دهن نذاره و داد نزنه نشونه ی نجابت نیس.تو با رفتار و گفتارت منو دلخورکردی و همین حرکاتت باعث و بانی عصبانی کردن من هم شد.گناهت دوبرابره.گفت به تو مربوط نیست من چیکار میکنم تا وقتی فکرم و بدنم کار میکنه هر کاری تشخیص بدم انجام میدم(منظورش این بود دلم میخاد بهت ماشین ندم)
چند بار بهش گفتم: تو داری با هماهنگی عقل و دلت این حرفا رو میزنی؟گفت: کاملا
منم خیلیییییییییییییی دلم بیشتر شکست.راستش ار چشمم افتاده بود.اونقدری هم دلم نشکوست ولی خیلی بیشتر بدم اومد ازش گفتم بهترین فرصته بازم قهر باشم جلو فامیلاش ابروش بره دلم خنک/
شب رسیدیم خونه خواهرشوهرم .فرداش جمعه کلی مهمون داشت واسه تولد دخترش.پسردایی علی هم دعوت بود علی بیرون بود پسرداییش اومد ...خیلی مرد شریفیه ولی همش در ک و ن زنهاس.منم مواقعی ک با علی سیب زمینی مشکل دارم خیلی با پسرداییش می ل ا سم ....هههه..
پسرداییش از پیش من تو خونه به علی زنگ زد گفت : زنت پیش منه 100 میلیون بده آزادش کنم.علی هم زد تو برجک من بهش گفت: 200 میلیون میدم نیگرش دار
عاقا منو داری سکه یه پول شدم.اینم آخر عاقبت پلیدی های من.
تولد ب خوشی پیش رفت .میدونستیم صبح جمعه شمال رو باد برده.شنبه رو ب بهونه استعلاجی قلابی مرخصی گرفت و موندیم شنبه شب برگشتیم.آها علی بیست روز سکوتش زو شکست جلو فک فامیلاش با من حرف میزد.منم دیگه حرف زدم.
مث همیشه الکی الکی و بی نتیجه تموم شد
علی بدخلاقه همونجا زد به تیپ و تاپ زنه یه پسردایی دیگش. من اصلا دخالتی نکردم.علی داشت با پسرداییش برنامه میریخت که هفته بعد برن دربی....زنه هی پارازیت ول میکرد که نه نه.شوهرم حق نداره بیاد.علی به زنه اهمیت نمیداد.باز زنه پرید وسط.علی بهش گفت: هر وقت با تو حرف زدم شما جواب منو بده.زنه آتیییییییییییییییییییییییییییییییییییییش گرفته بود خودشو ب گ داد اینقد جز زد...تو دلم گفتم خب زن حسابی غرور شوهرتو تو جمع میشکنی شوهرت هالوعه غلامته .این باید بزنه تو پوزت بفهمی دفعه بعد اینطوری رفتار نکنی.زنه اومد تو اتاق پیش من حرص حرص حرصصصصصصصصصصصصصصصص.من مث منگولا فقط نگاش کردم.هی میگفت:ک نظر تو چیه؟من هیچی نمیگفتم.
خودم با شیما جونم مشغول گپ و گفت بودم حوصله یه آدم وحشی دیگه رو نداشتم.من عاشق شیمام.لحظات عالی ای با هم داریم
البته بقیه روز واقعا واقعا عالی گذشت .کلی بچه بودن و کلی آدم و خیلی عالی بود
همه پذیرایی هم بعهده کارگر بود و عذا مذام همه چی از بیرون آماده اومده بود.شب هم رفتیم بیرون
حبه اون روزا عشق کرد بس ک با همه بازی کرد
الان بیدار شده دارم ب بدبختی مینوسیمآآآآ....مدیونین قدر مو ندونین اگه همه حرفامو با دقت نخونین یا منو کلهم تایید نکنین.یا چمیدونم خلاصه یه جوری منو تحویل نگیرین
شنبه برگشتیم از آثار طوفان اتاق حبه خیس شده بود کل لباسهای کوچیک شده اش و قالیچه اتاقش خیس شد ناچار همه رو شستم و پهن کردم چقدرررررررررررررررررررر با دیدن لباسهای کوچیکش لذت بردم و عشق کردم و دلم به حال بچه ی دائم الجیغ مریضم ضعف کرد.دلم میخاد همه لباسهای کوشولوشو قاب بگیرم همیشه ببینم.تو اتاق زایمان دادم برام فیلم بگیرن البته با گوشیم.هر بار میبینم بی اختیار اشکهام سرازیر میشن.جیگره ننه..................
من اون همه شستشو داشتم علی که ماست دیگه میشناسید که.............
کلا این دعواها یه اثر عالی داشت.علی هیچوقت از من تعریف نمیکنم.من به مرور زمان اعتماد بنفسم از دست داده بودم.همش دنبال جینگوولک بازی واسه اینکه خوشگلتر بشم.ولی گفته بودم دوران قهر یه بار بیرون دیدمش فهمیدم علی اصلا اون پسر خوش تیپی ک من تصور میکردم نیست خیلی هم بی ارزش و زشته.دوباره برگشتم ب روزای اوج و عزت نفسم..ژولی ترین قیافه ی من نصفه شب ک کابوس دیدم و پریدم و هپلی و زرد و زارم و تف از لبم آویزونه از اوووووووووووووووووون بهترتره
اینم از مثبت اندیشی
یکشنیه علی عصر رفت فیزیو تراپی.برگشتنی زنگ زد ک حاضر شو بریم بیرون.من اومدم پایین ولی اون خیلی خیلی معطل کرد تا بیاد .بهش زنگ زدم گفت: یکی از آشناها رو دیدم بردم برسونمش
من یکساعتی دم در نشستم تا بیاد.البته رفتم سر کوچه دیدم یه مغازه لوازم آزمایشگاهیه فروشندش خانمه .رفتم تو وایسادم به گپ :)
بعد ک اومد خیلی دو دل بودم ک ب روش بیارم ک چرا وقتی من و حبه معطلیم میره کسی رو برسونه
که البته تابلو بود دروغ گفته
چون وقتی پشت تلفن ازش پرسیدم کیو رسوندی؟گفت : همکارم
قاعدتا اگه راست میبود باید فامیلی همکارش رو میگفت نه ک بگه همکارم
هزار فکر بد کردم
خلاصه ک وقتی رسید گفتم: دروغ ک کنتور نمیندازه
خندید
کلییییییییییییییییییییییییییی خندیدددددددددددددددددددددددددد
خنده ش شیرین بود
بعد از یک ربع دست دست کردن یه جعبه بهم داد
توش یه زنجیز پلاک خیلییییییییییییییییییییییییییی نازک بود
شاید کلا دو سه گرم باشه
یه روز عکسشو میذارم
ولی این است عقوبت یه کله شق بی منطق که چاک دهنشو وا میکنه فقط واسه اینکه پیروزه مکالمه باشه هزار و یک انگ به من میچسبونه
نشونه شرمه یا علاقه خلاصه حال داد
خدا بهتون حال بده