تصميم داشتم تا روز موعود فقط مسائل مرتبط ب وطن بنويسم
از خوده بي اراده ام معذرت ميخام ولي توجه شما را به ( همه بد هستن فقط ما خوبيمِ ديگري ) جلب ميكنم
ميدونين كه من مشكلِ بچه نگه دار دارم
دروغ چرا
يه علت بزرگش اينه كه كلهم اجمعين منو طوري بار آوردن كه از سر بار ديگران بودن ب شدت عذاب بكشم
متاسفانه حاضرم با كمال ميل نرم نيام نخورم نپوشم نريزم نپاشم اما كسي رو بخاطر نيازام تو منگنه ندارم
همچين انسان شريفي ام يا شايدم قُد 😅
حبه اصلا پر جنب و جوش نيس اما خب بهونه گيره
مث ننه باباشه دهنش خوب ميجنبه ولي تحركش زياد نيس
خيلي وقتا موقعيت هست اما حبه رو ب هزار بهونه ي سوري ب مادرمم نميسپرم ظاهرا واقعا فك ميكنم چون خونه مامانم پله داره يا سرده يا پنجره هاش پايينه ،،،، ولي در عمقِ اعماقم از اينكه اونو بخاطر خودم ب زحمت بندازم ميگريزم😕
الغرض
چند ماه قبل يه عروسي داشتيم كه پسرِ يكي از رجال بود؛ من از لج سر اينكه از رجال هستن و حرومزاده و حروم خور نرفتم اما دو سه روز پذيراي مهمون هايي بودم ك براي شركت تو عروسي اونا اومده بودن از شهره ديگه برا اقامت ب خونمون....
اون مهمون رو تازگيا ديدم ؛ در حال بگو بخند و شوخي خركي با مادره اون خونواده بوديم شوخي تا جايي بود بزور روسري زنه رو كشيدم و اونم ميخنديد اونم بمن ميگفت تو خيلي گستاخي و من ميخنديدم، خب راست ميگفت ديگه،،،خوش و خرم بوديم
تا اينجا هرهر و كركر برقرار بود كه كه مادر خونواده گفت اون روزا ك خونتون بوديم حبه ؛ بچه منو خيلي اذيت ميكرد
جا خوردم
فك كردم از دهنش پريد
اما يك باره ديگه هم همين جمله رو تكرار كرد
انقدررررر خشكم زد نتونستم حلاجي كنم چرا
ولي اصن حبه اذيت نميكرد🫡
بچه ي اون خونواده دختره ٢٥ ساله است
از كاراي همين دخترشون نگم ك دست ب سيا سفيد نميزد و اخري حتي رختخوابشم من جمع كردم پهن وسط اتاق گذاشت و رفت ؛ نگم شبا تا صب با تلفن حرف ميزد ؛؛
گفتم از قشر ضعيف اجتماع هستن شايد ميخان با كمك نكردن يه غرور خام كاذب برا خودش بسازن
من دختره الدنگشو درك كردم جوونيشو ، خام بودنشو ؛ حتي عنادش رو
ولي چشمم از حرف مادره درومد
سنگينيِ حبه به زمين
اصلا گيرم حبه آزارگر و شيطون و بداخلاق
اينجا خونه شو ؛ حبه مراحمِ و مهمان مزاحم
انتظار داشتن وقتي خودشون تصميم گرفتن برا اقامت بيان خونه ي ما ؛ من پسرك هفت ساله مو بفرستم بهزيستي يا شبانه روزي بذارمش تا اينا خيلييييي راحت باشن؟
از قضا همون دخترشون انقد با حبه مهربون بود حبه عاشقش شده بود اوضاع عالي بنظر ميرسيد....
چجوري روشون ميشه
حتما از اون خونواده هان كه تا عليه كسي ايراد نسازن احساس عاقل بودن بهشون دست نميده
تو همون لحظه اي كه مادر خونواده اين حرفو ميزد بلوز تن خودش و مانتوي دخترش از لباسايي بود ك من بهش داده بودم
بقيه شو نگمممممممممممم
ميگم من كاري كردم يه نفر ب اينها كمك مالي هم كنه
ميدونن خودشونا ولي صفات اهريمني مجال نميده
يا چون ما فاميلاي شوهره اون زنه حساب ميشيم برامون داره؟! بابا منم عروس اون خونوادم اون زنه هم عروس اون خونوادس
با هر فرمولي حساب ميكنم يِر به يِريم
دو سه روزه تو شوك هستم دروغ چرا سردرد دارم و خوابم مختل شده
ضعيفن و اگه من بخوام چيزي بهشون بگم خدا رو خوش نمياد
من هميشه ميگم بعضي حرفا فقط مال غيبته
پشت سر بگيد و تمام
اگه عقلشون كمه اگه عناد دارن اگه فكر ميكنن به حق حبه اونا رو اذيت كرده؛ چرا ب من ميگن؟؟
الان من شرمنده بشم دفعه بعد ك اينا خواستن بيان حبه رو بذارم بهزيستي؟ يا ببندمش؟ يا چي؟
خب معلومه ك ديگه پذيراي اينا نميشم
مهر طلبا چقد گهن ، با كسي مساله دارن حتما بايد عنوان كنن كه از وجود طرف در عذاب بودن!
علي همينجوريع خيليييييي وقتا بخاطر مهرطلبي ديگرانو رنجونده ؛ مثلا همين خونواده مهمون ؛ از آقاي خونواده خواسته بود بره از شهر خودشون سنگ فِرِز يا نميدونم همچين دستگاهشو بياره بياد خونه ي ما به تعميراتي انجام بده ؛ آقاي مهمان موافقت كرده بود اما وقتي برگشت شهر خودش ب اين نتيجه رسيد كه راه زياده و از علي خواست ك كارگره ديگه اي بياره و اون نياد؛ علي مهرطلب هم با تلخ زبوني باهاش قهر كرد
بعد از يك ماه آقاي مهمان ب من زنگ زد ك علي بابت اينكه قرار تعميراتتونو كنسل كردم قهر كرده؛ بهش گفتم من شما رو درك ميكنم علي هم بايد درك ميكرد شما ببخشيد
آقاي مهمان آروم شد و مساله كش دار نشد
مهرطلبا از معذب كردن ديگران تغذيه ميكنن
چي عايدتون ميشه ؟ احترام اجباري يا قطع دوستي
گوارا باد
غيبت كردم سبك شدم
تا يه همه بد هستن فقط ما خوبيمِ ديگر بدرود
تو اين تعطيلات عيد فطر مادرشوهرمم ديدم
با لين فكر رفتم كه همه تيكه هاشو بشمرم
هر ده دقيقه ده دقيقه يه مساله اي رو با نيرنگ مثلا بطور اتفاقي عليه من ميگفت حوصله ندارم شرح مكاري هاشو بنويسم
اما انقدرررررر زدم ب كونم و خنديدم و جوابشو ندادم آخر آخرا با من رقيق القلب شد🤣دوسش دارم كفتارُ 😆😆
من كلاً دير ميگيرم تازه فهميدم پس اين ننه شوهره وقتايي ك من نيستم همششششش داره ب بد بودنه من فكر ميكنه و حرص ميخورده كه اين همه ديالوگ هاي حرفه اي عليه من حفظ ميكنه
خودش گواراي وجودش😄بدون اينكه كالري بسوزونم خاري در قلب سياهشم😄😄
ننه شوهر با غصه به من ميگه فلاني كه اصن من نميشناسمش دو تا دختر داره يكيش طلاق گرفت واي واي بيچاره🥺🥺🥺بهش با خونسردي ميگم : به درك كه طلاق گرفت لابد شوهرش بد بود ؛ خوب كرد
با حالت نچ نچ كنان ميگه تو هم ك هيچي برات مهم نيس🤪🤪🤪ديگه از من ميكشه بيرون ميره سراغ پسر جونش
علي و مادرش نشسته بودن نگم كه مادره تمام خبراي زنونه رو از ( اين زاييد اون ماليد اون سابيد اين حامله اس اون طلاق گرفت) ب علي ميده با جزييات طووووولاني؛ نكته اينه كه خبراي خاله زنكي انقد ب كام علي شيرينه كه علي از تو حرفاي مادرش سوال هم طرح ميكرد🤣🤣 علي فك ميكنه من نميدونم علي نوجوونيش با يه دختره دوس بود ب اسم نيلوفر؛يعني تا خبرِ سرنوشتِ ازدواجِ خواهر كوچك و ناتنيِ اون دوس دختره رو از مادرش ميپرسه
منظورم اين نيس ك چشمش دنبال اون دختره اس
منظورم فقط خاله بودنشونه😆
بعد ب علي جلو مادرش گفتم خجالت نميكشي مث زناي سيصد سال پيش خبره هر ننه آمرزيده اي رو ميگيري
در جواب به من ميگه: تو چييييييييي اسم همه ي بچه هاي فاميلا و دوستاي منو حفظي😆😆
حفظ بودن اسم بچه ها مال بچه دوست بودنه منه
خبر لا لنگ خواهر مادرشونو ك نميگيرم
البته ميگيرمااااا اما يكم خفيف تر يواش تر كسي شك نكنه تر
بعد ميگه نه ك تو و مامانت ميشينين از آخرين اختراعات و اكتشافاتتون ميگين
گفتم كمتر تيكه هاي منو خرج كن
🤪
تا دلتون بخواد عقب مونده و بي فرهنگيم 😑