مامانبزرگم از کما درومده ولی نیمه جونه..شاید اگه روزی حالش مساعد باشه باهاش حرف بزنیم بدون اینکه صدایی از حنجره اش دراد جواب های یک کلمه ای بدون صدا بتونه بده.بعضی روزا ک هیچی.فقط خواب..آوردنش شمال.خونه مامان دیگه....زنگ زدم ب مامی گفتم ب خاله دایی ها بگو پول بذارن پرستار بگیرن...میدونه اونا این کاره نیستن .بهم میگه: مادرجون فرشته ی خونه ی منه...یخورده غیبت دایی ها رو کردم .نظری نداد .دیگه بهش گفتم هفته ای دو روز من صب تا ظهر میام پیشش.تو بری کار اداری یا خریدی چیزی...یه بعدازظهری گفتم من و علی میاییم اونجا...دیدم حضور ما خیلی زحمته.حبه تو سنیُ به شدت بد لج شده بیشتر اذیتشون کرد.علی هم همش غرغررررررررررررر که بریم خونه فیلم ببینم سریال ببینم.خونه مامانم شبکه منوتو نمیگیره...علی بیشعور اگه بدونید چ سختیایی ب من تحمیل میکنه یه جا محتاجش شدیم ادا دراورد نکبت

بابا اینا خودشون خونه سازی دارن البت آخراشه.بابام رفته روستا خودش تنهایی هم کار میکنه هم نظارت میکنه هم افطار و سحر میپزه میخوره....

فرصت ندارم دیگه بیشتر بنویسم فقط گزارشکار بدم رفتیم دریا با خالم اینا بسیار خوش گذشت منو حبه و دخترخاله سرتقم کلی اب بازی کردیم .بعدشم بردنمون کته کباب دادن بی نهاااااایییییتتتتت خوشمزه بود.من اگه دار فانی وداع کردم بگم دیگه هییییچ ارزویی ندارم :)

روابط با علی هم خوبه یه صلوات بفرستین باز همو نگیریمبای