بیمه قالی بافی.مشهد.مادرجون
بعد داشتم میرفتم..بنظرم اومد گفت( چ پرروعه) برگشتم بلند بهش گفتم: تو منو صد بار سر میدوئونی بعد به من میگی پررو؟؟؟پر رویی من چی بوده برام توضیح بده////گفت: نگفتم پررو گفتم ای بابا.................
صاف رفتم پیش رییسشون......تموم این قلندر بازیا رو برا اولین بار تو عمرم انجام میدادم....رییس کلی عذر خواهی کرد و گفت اون زنه همین مدلیه خیلیا ازش شاکی ان و کارمو راه انداخت....به هفته نکشید اومدم خونمون بازدید...نبودم...رفتم تامین اجتماعی ب همون زنک گفتم: لطفا ساعت10 تا 12 روزای زوج نیایین من میرم باشگاه
فرداش ک دوشمبه میشد ساعت11 اومدن خونمون.مامانم بهم زنگ زد.سریع از باشگاه پریدم بیرون دربس تا خونه فقط گفتم:آقا بگااااز....رسیدم اونجا دیدم مث شمر ذی الجوشن سه تا ادم گنده وایسادن بالا سرم میگن بباف....سه تا گره زدم انگار هر کدومش با اون یکی فرق داشت اونیکه از اتحادیه قالیبافان اومده بود مشت منو وا کرد گفت کاملا مشخصه تابلو فرشت دادی بافنده برات بافته کار خودت نیس و کلی حرف و بحث.....گفت دو سوم حق بیمه تو دولت داره میده شما انگاری دارین ماهی 80 تومنشو میدین بهت توصیه میکنم از قالیبافی انصراف بده برو بیمه خانه داری....گفتم نمیصرفه///گفتم: تامین اتماعی یه دوره کوتاهی بیمه قالیبافی رو راه انداخت ک اونم جلوشو سریع گرفت ی وقت بدرد مردم نخوره .همون تعدادی ک اون سالا بیمه شدیم هستیم...مگه انصراف دادنه من جایی برا نیازمندتر وا میکنه؟مگه حق الناس دارم ک شما انقد منو زیر ذره بین میبرین....این قالیچه های کوچیک (دیگه نگفتم دست کم 300 تومن پول ب بافنده هم میدم) گفتم واسمون 400-500 هزینه داره در حالی ک حتی 200 تومنم از ما نمیخرن اصلا نمیخرن دمده اس حتی هزار تومنم نمیخرن .اون اوایل هیچی بلد نبودم طرح قرانی زدم حتی نمیشه ازش بعنوان پادری استفاده کرد الکی انداختم انباری...این کار اصلا شغل حساب نمیشه نه تنها عواید نداره ضرر هم داره برامون....گفتن:بخاطر همین میگیم برو بیمه خانه داری////گفتم من ی بار سوال کردم اون بیمه 12 درصد داره 17 درصد داره الان یادم نی ولی برام گرون تموم میشه ....(تو دلم گفتم دو سوم این بیمه یارانه ایه مگه خرم با پای خودم اینو کنسل کنم برم بیمه آزاد؟)...گفتن: خب شما ک میگی هزینه قالی زیاده از قالیبافی انصراف بده
گفتم شما رندوم میایین بازدید...اگه سوزنتون رو من گیر نکنه تشریف نیارید بازدید همین برام بصرفه تره.....بعد اشاره کردن گفتن بازدیدا طبق قوانین از طرف (همون کارمند تامین اجتماعی ک دعوا کردیم)انتخاب میشه
گفتم: قانونو ولش کنین دولت ها وظیفه دارن وقتی ثروت ملی میفروشن دست کم شهرونداشونو بیمه بکنن ..حالا مگه من از مال کسی خوردم؟مگه دزدیه؟مگه شخص خاصی از جیب خودش اون قسمت یارانه ایه بیمه مو پرداخت میکنه؟؟شما قانونو بذار کنار تو این مملکتی ک از لحاظ اقتصادی به قهقهرا رفته شما دیگه جلو نون ما رو نگیر والا حق الناسی توش نی.این دوره زمونه ک شغل برا جوونا پیدا نمیشه شما کار ما رو راه بنداز ن ک هی تند تند بیایین و تهدید کنین ک بیمه تو قطع میکنم قطع میکنم........هیچی برا گفتن نداشتن
آخری یکی از اون سه تا گفت: چ خونه شیکی.شوهرت چیکارس؟گفتم کارمنده گفتن کارمنده کجا :فلان جا..حتی فامیلیشم پرسیدن..گفت:عه بگو فلان کارو برام انجام بده.خنددیدم گفتم بشرطی ک دیگه نیایین...کارشو انجام داد علی ولی کار شاقی نبود....
فردا هم میخام برم تامین اجتماعی به رییسشون بگم کارمندات چ حقی دارن به من بگن بیمه تو تغییر بده از قالیبافی برو تامین اجتماعی!!!تازه میخام چقلی کنم ک با اینکه به اون زنیکه جن دددددددددددددددددددد گفتم 10 تا 12 نیایین درست همون ساعت اومدن تازه از مامانم با لحن مهربون میپرسن ک دخترتون مربی باشگاس ک خرش کنن لوم بده مثلا ؟؟؟؟ک اگه احیانا من مربی باشگاه بودم خدای نکرده ماهی 500-700-800 عواید داشتم این پدرسگ صاحابا بزنن بیمه مو قط کنن....مامانمم خوب تو کاسه اش گذاشت.گفت: تا حالا نشنیدی کسی برای سلامتیش بره باشگاه؟؟؟....
بعده رفتنشون زنگ زدم ب رییس اتحادیه ...گفتم مگه از حق بازرساتون خوردیم تو این دوره زمونه بجای اینکه آدمها حمایت معنوی همو کنن بنا نیس مشت ما رو وا کنن نون مارو آجر کنن...رییس اتحادیه کلی خوشال شد و طرفمو گرفت و گفت حساب اون زنی ک لو داد بافت تابلو فرشم کار خودم نبوده رو میرسه...هنوزم انسان هست..لی لی لی لیلی ییییییییییییییییی
اینجانب یک قالیباف می باشم...یه زن رنج کشیده با دستانی پینه بسته که چندین طفل از سر و کولم بالا میروند و کودکی شیر خوار با چادر به کولم بستم /من صبح تا شب مشغول دوشیدن دامها و رسیدگی به مزارع و فرزندان قد و یم قدم هستم و شب تا صبح زیر کورسوی نور فانوس گره به گره رج به رج میبافم تا شهریور ماه فرشم آماده شود و ب بازار ببرم و ب فروش برسانم و از عوایدش برای طفلانم البسه و اشربه و اطعمه ابتیاع بدارم :)
...........................................................................................................................
خب حالا مبحث دوم:
رفتیم مشهد.افزایش عمر من با میزان اعتقادات معنوی من رابطه معکوس دارد.تصادعدی معکوس.یعنی هر یک ماه افزایش سنم یکی از اصول و فروع دینم میکاهه...یک شب بودیم دوبار رفتیم حرم...حبه پیش من میموند چون علی میرفت زیارت(من نمیدونم این چی حالیشه تموم اعتقادش تموم رفتارش فقط پیاده کردنه الگوی کودکی...حتمن میره زیارتنامه میخونه حتمن باید فشار بده دستش ب ضریح برسه حتمن هم باید پول بندازه تو حرم...هر چی بهش میگم پولا میره زیر دست رییسی و علم الهدی...میگه نیتم فقرا هستن !)حبه پیش من هی پله برقی بازی میکردیم هی چادر کوفتیمو میکشید چن نفری تذکر دادن ...یه مرده سگ اخلاق دو سه بار بهم تذکر داد با قلدری سرش داد زدم : این بچه پدر منو دراورد ناراحتی بیا کمک کن نگهش دار/هی چادر چادررررررررر.....
لال مرد.علی همون لحظه رسید کبود شد یواشکی بهم گفت نمیدونی اینجا به دست کی اداره میشه ؟!
قیافه مرده شبیه اون موجودات پشمالویی که بی دلیل ب انسان حمله میکنند .بود.....این سالها انقده دخترا پشت موهاشونو ریختن بیرون قشنگ چشم مردای ندید بدید بعده انقلاب ب دیدن موهای زنا سِر شده دیگه ازون حالت دله گی درمدن...اون احمقای تو حرم هنوز اندر خم ی کوچه ان....جالبه شبش رفتیم خونه دوست جونه مشهدیم...میگفت شوهر خالش ک پولداره خادم حرم شده و چن بار لو رفته که ...
باز من میگم بعضی عقاید از مردا گه ساختن شما بگید نه...یه سری عقاید هس هی میگه مردا تحریک میشن تحریک میشن زن رو یه چیز مثلا دست نیافتنی کردن مردا دستشون نرسه تحریک نشن...نتیجه اش جالبه
مقدار فساد در ایران بیشتر...تعداد طلاق ایران بیشتر از جهان...میدونستن نتیجه اش همینه یه قانون دراوردن ک زن بدون اجازه همسر بیرون نره ولی همسر بره دنبال عیاشی 4 تا 4 تا 100 تا 100 تا....
:)
اصلا زیارتنامه نخوندم حس کردم حبه وارد فضای باز پر جمعیت شده ک خیلی خوشش میاد واجبتره ک اون بازی کنه حتی یه جا بند نمیشه عکس درست درمونم ننداختم ازش...یعنی فک نکنین فقط با معنویات لجم...از لذتهای مادی مث عکس یادگاری مث وب نگاری هم جا موندم
.........................
از حَزابِل(حزب الاهی) های عزیز پوزش میطلبم..لطفا عفو
....................
کارمون ب جایی رسیده حبه تو خواب میگه"چطولی ایرانی؟!)هر شب لج میکنه براش نقی(پایتخت بذاریم)آی فیلم ساعت9 نشون میده.........چ قزوین رفتیم چ مشهد رفتیم اونجاییا به ما میگفتن: دمتون گرم چقد با جنبه این ک سریال پایتخت از فرهنگتون ساختن هیچی نگفتین....گفتم: تک و توک اعتراضاتی هس من ک حالیم نمیشه چیزایی ک منتقدا میگن تمسخره فرهنگه مازندرانه کدومه؟! بنظر من بینهایت قشنگ و جذاب ساختن ....هنوزم دلم برا عموهای فیتیله ای که بخاطر یه نمایش به چارمیخ کشیدنشون میسوزه
نمیفهمم تظاهرات و خشونت واسه همچین چیزی...این فیتیله ای بخاطر بچه های ایران تو هر قسمت زن شدن بچه شدن حیوون شدن همو زدن از همه جا پریدن افتادن کلی زحمت کشیدن همه چی ب جون خریدن بچه هاتون سرگرم شن..این مزدشون نبود....آی لاو عموهای فیتیله
......................................................
دختر عمه علی کرمونشاه زندگی میکنه میگه برا سر پل ذهاب هیچ کار نکردن
تو یکی از پیجای اینستا ک کال وسایل خونه عروس هستش یه عکس بود...عکس داخل یه چادر پلاستیکی یه پتو و یه تی وی کوچولو کف زمین....عکسهای بعدیش جهاز ناز عروس تو خونش بود...زیرش نوشته بود: عکس جهازم تو خونمون یک ماه قبل...عکس خونه زندگیم(تو چادر) الان.....................کبااااااا ب شدممممممم. زلزله یا هر بلای طبیعی ممکنه هر آن دامن ما ها رو بگیره...تو این کشور
.............................
متاسفم برای ایران ببخاطرخروج ترامپ از برجام.هیچ دلیلی قانعم نمیکنه...مردم لبه چاهن
به امید خوشی نعمت برکت آ؛زادی برابری برادری مهربانی
ببخشین پست جدی شد
مادربزرگم بسیار بدحاله دعا کنین از کما دراد به حال قبل برگرده ..مامان و خاله ها تهرانن...دایی های خر با زنهای پلیدشون تقاص کم لطفیاشونو پس بدن....آدم ک نباید فقط تو جامعه و تا جایی ک بار سنگینی رو دوشش نباشه معقول برخورد کنه.....ادم باید آدمممم باشه.....الاهی زندایی بزرگم ک ک تو این14 سالی ک مادربزرگم افتاده شده یک روزم مادربزرگمو نگه نداشت بلکه تا تونست گستاخی هم کرد الاهی مثل سگ سقط شه پسراش موقع پیریش تف تو روش بندازن گدای یک کیلو سیب زمینی شه
علی اینا خیلی نازنازین خیلی مامانی ان .بخیلی خونسرد بهش زنگ زدم گفتم مادرجون خونه خاله ک بود سکته مغزی کرد بردنش بمارستان .امکان داره چند روز بیشتر زنده نمونه..گفت مرخصی بگیرم بریم ملاقاتش؟گفتم آی سی یو .ملاقات ب اون صورت نداره.مرخصیتو نگه دار برای روز مبادا........دارم برا روز مباداای خونوادش مدیریت بحران یادش میدم....
مادربزرگ من من و داداشمو بزرگ کرد چون مادرمون کارمند بود تموم خاطراتمون مال خونه ممادربزرگه مادر ما حساب میشه من از سال 93 ببعد و بارداریم اصلا نگهش نداشتم انقد شرمندم دایی هام پیش خودشون نمیکن ما هر روز با مادر زنمون تو رفت و امدیم یه مادر پیر افتاده داریم؟؟؟فقط برا دیدنش میرن خونه مامانم...مامانم با اون کمر درد پادرد هی جلوشون خم شه راس شه پذیرایی کنه...خدا بابامو حفظ کنه ایشالا...ب مامان میگم دایی ها اومدن سگ محلشون کن...میگه نع...مادرجون از دیدنشون خوشال میشه.....مادر بزرگ پدری من خیلی ساله فوت شده ولی موقع مریضیش یک ماه یک ماه خونه هر بچه ای رفته بود.روحش شاد...روسیاهی واسه این دو تا زندایی..البته زندایی کوچیکم دنبال قرطی بازی و لات بازیه اصلا بد زبون نیس...امون اموووووووووووون از زندایی بزرگم....چند شب قبل شام خونمون بودن.الویه درست کرده بودم جاتون خالی به دلایل مبهمی خیلی خیلی خوشمزه شده بود .زندایی میگه:بابابزرگ خدا بیامرزم(یعنی پدرشوهرش)اولین باری ک الویه دید گفت: این چه غذای گندیِ........بعد داییم ادامه حرفش داد گفت آره گفته بود این چیزای گند چیه
قدیمیا یادتونه من یه بار نوشته بودم ک پدرشوهر من هم اولین بار خونشون الویه درست کرده بودم گفت: این غذای سگِ
من موندمممممممممممممممم موندم از این دایی....من هرگز حتی یکبار جلو جمع(شماها مجازین) اصلا جلو کسی نگفتم پدرشوهرمو ک ی زمونی اصلا ب من و مادر پدرم فحشم میداد هرگززززززززز کوچیک نکردم...حالا زنداییم واقعا افعیِ...داییم چرا میذاره این جن ده جلو ما ک بچه ها و نوهای بابازرگیم همچین خاطره ای باداوری کنه.بابابزرگم از فرهیختگان عصر بود حالا اون یه بار در مورد الویه یه چی گفت ولی بعدها الویه از غذاهای مورد علاقش شد
داشتم با خودم ب زندگی مادربزرگم فک میکردم ....دختر اول خونواده بود بجای اینکه حکم فرزند ارشد و عاقل داشته باشه همیشه شلوغ میکرد بینهایت سرخوش و مست بود هیچوقت از فقر خونه پدرش شاکی نبود حتی وقتی میگفت ک با بابابزرگت ازدواج کردم اولین بار شکم سیر غذا خوردم با خنده و تمسخر میگفت...شوهرش هیچوقت همدل نبود باهاش.پدربزرگم یه موجود فرهیخته ولی مادربزرگم خوش و باحال.بچه هاش تو زندگیای شخصی و اجتماع زبانزد از خوبی....از وقتی یادمه هپی بود....هیچ حسزتی نمیخورد همیششششششششششه هم بهم میگفت: بخور و بگوز و در برووووو
همون( ب ک و ن م) خودم
خدا کمک...با اینکه دکترا گفتن نمیمونه ولی امید دارم بهش
.....................
ب علی گفتم: موقع پیری مادرتو نگه میدارم....ولی گفتم از پس پدرت برنمیام بازم خدا بزرگه.ببینیم چی میشه
حالممممممممممممممممم از عروسایییییییییییییییی ک بهونه های واهی با خونواده شوهرشون قهر و قط رابطن بهم میخوره لعنت خدا ب اینجور ادما...دو تا دوستای متاهل خودم از همین ناقص العقلان....حالم از این جمله بهم میخوره: قطع رابطه کردیم راحت شدیمممممم
من هزار هزار عروس و خونواده شوهر دیدم بیشترا از هم بدشون میاد طبیعیه...بنظرم تنها مادرشوهری ک باید ازش قطع رابطه کرد فقط و فقط یکی از دخترعمه هامه....هییییییییییییییییچ مادرشوهر دیگه ای اونطوری نی....ب مرور زمان فهمیدم ایراد از عروسای ناقص العقله ک مدارا کردن بلد نیستن حقشونه تا ابد حرص جوش بزنن
................
شیما بعد از مادرش خیلی کم حوصله شده منم اصلا کمک حالش نبودم ی جورایی حس میکنم از من بریده...وقت نمیکنم بهش برسم حوصله ندارم همشششششششش از مادرش حرف میزنه...میدونم ایراد از منه...ی بار زنگیدم گفتم ببخش...گفت اره ازت دلخورم تو روز چهلم مادرم به خواهرم گفتی: چرا هنوز انقد گریه میکنی
گفتم خب بنظرم خواهرت ک متاهل و دو بچه داره دیگه نباید روز چهلم خودشو پرت میکرد هوا مینداخت پایین و هی غش میکرد
گفت ما بخاطر همین ازت دلخوریم...با چنان غیظی میگفت: الاهی همچین روزایی تو زندگیت نبینی...الاهی هیچوقت نفهمی من چی میگم.....حس کردم پشت این دعا یه نفرینه ناخوداگاه پنهان شده
اینهمه دلاریش دادم با همون یه جمله م ب خواهرش پرید
واقعا آدم تو موضع ضعف قرار میگیره غیرعادی میشه...دعا کنین ب ارامش برسه
شمیم و علی و حبه ی انگول