بهشتواجب
اخرش با غیظ و کینه کتابو تموم کردم...دلیل رفتار شمس با کیمیا چی بود؟؟من نفهمیدم والا
..................................................
بعدشم یه چی بگم بهشتواجب بشین..نزدیک عید یکهو ب خودم اومدم دیدم گردنبد طلام تو گردنم نیس هیچ فکری نداشتم کی و کجا گم شد؟! فرداشم بجا اینکه خدا یه جوری دلمو بدست بیاره زد و یه لنگه گوشوارمم گم و گور شد...
ملتفتین که علی عاشق پیر پکوراس... یه غروبی ماشین گردی میکردیم یه پیرزنه رو دیدم حالا رو صندلی عقب ماشینمون یه دونه صندلی توالتی خریده بودیم ...پیرزنه رو با کلی خجالت سوار کردیم تا خونش ک همون نزدیکیا بود رسوندیم...کلی دعا کرد...علی پلید دستاشو با حالت مارموزانه میماله به هم و میگه: آخجوووون یه جا یه برکتی در راهه...خندیدم گفتم چون نیتت پلیده برعکس میشه
فرداش گردنبدم پیدا شد...
حالا مونده اون یه لنگه گوشوارم البته چون وزنش یک گرم بیشتر نیس به علی میگم حالا ک اینجوریاس در حد اینکه جلو پای یه پیرزن فقط یه نیش ترمز بزنیم واسه اون یک گرم کفایت میکنه
..........................................
مامانم اینا داشتن تو روستا خونه میساختن خونه داره به بهره برداری میرسه آی خوجالم خوچالممممممم....هم برا اینکه تلپینگ میکنیم هم اینکه مامان واسه خونه روستاش دنبال خرید فرش البت دروغ نگم فرش دست دوم از این گروه مروهای دست دوم فروشی بود منم یه وام خونوادگی ب اسمم درومد....به مامان التماااااااااااااااس کردم بیاد فرش منو بخره برا اونجا...راضی نمیشد...خوبه موقع خرید همین فرش عنترم خودش اومد این زشتوک رو انتخاب کرد الان ناز میداد میگفت فرشت قشنگ نیس فرش تیره میخام ...گفتم بیشین بینیم باااااااااا یا همینو میگیری یا با یه گولّه خلاصت میکنم...آخرش یواشکی کشیدمش کنار گفتم من گناااااا دارممممم توروخدا اینو بخر منو نجات بده.خلاصه زورشو ک ندارم دلشو سوزوندم و موفق شدم.خودم رفتم دو تا فرش قهوه ای خریدم...الان منم و حبه و لیوان لیوان چایی و آب زرشک و خورشتای ربی که خالی میکنیم رو این فرش جدیده و به ریش فرش قبلیه میخندیم.عنتره زشته رنگه روشن دردسرزا....حالا مامان بمونه و حوضش...قرار شد دئ تا فرشو 800 به ننم بفروشم.بعد با خودم فک کردم دیدم من باید برا خونش کادو بخرم...بهش دور از چشم علی گفتم مامان تو 300 بده بقیه اش انگاری کادوی من.....بعدش نه که بخاطر خونه هه کلی زیر بار قرضن(طبق معمول :) ) همون سیصد تومنم بهش بخشیدم...یه پرده ی سیز جیگررررررررر داشتم نقطه عطف اتاقمون بود بعد از تغییر کاربری اون اتاق به اتاق حبه مونده بود بالای کمد...خیلی شیک و مجلسی اون پرده هم بردم چار دستی تقدیم حضورش کردم ....کلهم بگم فک کردم خیلی بلام دارم زرنگی میکنم آخرش تو ماتحتم رفت :)گرفتن خونه ی 70-80 متری رو یه خواب دراوردن....خو شما ک صب خروس خون بیدار میشین شروع میکنین به تخ تووووخ راه انداختن ...یه اتاق اختصاصی برا ما میذاشتین تا لنگ ظهر بخوابیم...از همین الان داره سر ناسازگاری با ما میذارن...کله م داغغغغغ شد... همین تابستونِ که یه روز صبح ساعت 7ونیم عصبی و وحشی دو تا فرشامو بغل بزنم از خونه ویلاییشون قهر کنم بیام بیرون.....من ب خودم اعتماد ندارم اونا چیجوری منو تا الان نگر داشتن بیچاره هااا
....................................
شمیم و علی و حبه ی انگول