...دایی بزرگم خوابِ بابابزرگ مرحوممو دید که داره یه دیوار شکسته رو ترمیم میکنه و میگه: دیواره داشت میشکست الان حسابی تعمیرش کردم حالا حالاها خراب شدنی نیس...و بدین ترتیب حال مامان بزرگم ک همه منتظر فوتش بودیم آسه آسه بهتره..خدا برامون حفظش کنه.از کما درومد.خیلی علیل حالت زندگی نباتی.بعد یه کلمه حرف.الان میتونه روزی چن بار جمله های کوتاه بگه(اگه حال داشته باشه)...نگهداریشم ک تا الان کموبیش با ننم بوده حالام کامل افتاده گردن مامانم...خاله های دیگم گاهی میان کمک مامان.ولی دایی ها هیچی.خیلی عجیبه هر دو تا دایی تو اجتماع تو برخورد تو کلام تو آداب بیستن ولی کاملا از نگهداری مامان بزرگ شونه خالی میکنن...مردیم انقد فکر و خیال کردیم ک ب دایی ها چی بگیم .بگیم پول پرستار بدن که دایی بزرگه افتاده تو خونه سازی..اگرم نمیفتاد زن دایی عفریییییییییییییییییییییییییییته محال بود حرکتی برا مادربزرگم بذاره انجام شه.دایی کوچیکه هم که زنش همه سرمایه شونو فروخته رفته مستاجری فقط تیرتخته خریده عکسشو بذاره اینستا.شکر خدا با یه ادمیزادم نمیسازه کسی بره خونش حس فخر و تجملش ارضا شه
خب غیبت اینا رو کردم حالا برم سوژه بعدی:
علی جون...روابطمون باز خیلی سرد خیلی بی حس.زورچِپونی روزی دو جمله حرف بزنیم.از وقتی گفته ک از من طلاق عاطفی گرفته میبینم همونم شده.چقده من کورم....چن ساله تو طلاق عاطفی ایم انقد نمیدیدم تا اینکه اون بیانش کرد.تازه فهمیدم عه آره این همونه...جمعه قبل گفت میخام برم با فامیلام جلسه(مردونه) گفتم حبه رو ببر.گفت 11 صبحه تا حدود 3-4 عصر.ساعتی ک من بخام برم حبه خوابه...نیشخند زدم گفتم:حبه و خواب؟ اون شبها به زور دعوا و داد بیداد دو و نیم میخابه .صبحها زودتر از هشت و نیم بیداره..فقط روزای جمعه که علی پا نمیشه بره سر کار هر چقدی ک علی بخوابه حبه هم میخابه....
صبح جمعه شد.ساعت نه و نیم علی از خواب بیدار شد
پاورچین رفت دست و روشو شست مث جت لباسشو پوشید و دی فراااارررر......نسناس بن یزید .دید لحظه آخر حبه چشمشو وا کرد اما نبردش....منم اون روزی مریض بودم.بمحض اینکه علی از خونه رفت حبه پاشد ب غرغر..بعد دونه دونه مهمون بود ک ریخت سر من.اول برادرشوهر5طلاقه با زن جدیدش اومدن که دفترچه بگیرن.اومدن یکساعت نشستن.وسطاش تعمیرکار اومد فلاش تانک دسشویی درست کنه.وسط کار زن پسردایی علی که یه بچه کوچیک داره الانم باز حاملست به هوای اینکه شوهرامون با هم رفتن جلسه اومد خونه ما...بعدش پریسا برادرزاده ی شیما با دو تا دخترعموهاش و دختر خاله کوچیکم اومدن.اون وسطا زندایی گلی هم ب هوای اینکه عروس و نوه ش خونه ی مان اومد.نیم متر قدشه.60-70 سال سنشه.30 کیلو وزنشه.خیلی هم دوس داشتنیه...تا اومد خونمون دید پره مهمونه کفششو درنیاورده هیکل بیس کیلوییشو مزاحم دونست و برگشت....هر چی اصرار کردم الکی بهش گفتم ناراحت میشم دلخور میشم بازم برگشت....ولی جز اون هر مردی جلسه دعوت بود زنِ صاب مرده و و توله سگاشو فرستاد خونه ی ما..آهااااع مادرشوهرمم اومد...من کسی دعوت یا تعارف نکردم..انقد بد گذشت.عمدا یه غذای هردمبیلی البته ازون غذاهای سبک خودمون درست کردم.عدس پلو ک بجای گوشت چرخی چن تیکه مرغ توش ریختم.گوشت چرخ کرده داشتم ولی انقد دلخور بودم گفتم گور سگشون تو این گرونی خودشونو بنداز میکنن همینم زیادشونه.عمدا کم نمک کم روغن بی ادویه....ماستم نداشتیم سالادم درست نکردم...ینی وقت نکردم برم دسشویی جیش حتی دس صورتم نشستم مسواک نزدم.فقط موهای بازمو گوله کردم بالا سرم...افتاده بودم به کار...ب جدا کردن حبه و ترنم از هم سر اسباب بازیا...هیچکدوم ازین دو تا پدسگ راضی نمیشدن فقط یه دونه از دو تا توپی ک عین عین همن رو داشته باشن هر دوشون هر دو توپو همزمان میخاستن...ننه ی ترنم هم هی سعی میکرد پسر منو خر کنه هر دو توپو بده به دختر خودش.....بقیه کره خرام ک دختر بودن رفتن یه گوشه ی هال خیمه و چادر زدن خاله بازی.بین اونام یه دختری به اسم هدیه بود بازی اونا رو خراب میکرد عرعر اونا رو درمیاورد....آهاع یادم رفت زن پسرخالم حاملست...خودش نیومد اما
پسر4سالشو ک حبه عاشقشه آورد گذاشت خونه ی ما...اونم بدلیل اینکه شب قبلش ب این چس کشای مادر ننه گفتیم بیایین خونمون بچه ها با هم بازی کنن.اونا مهمونی دعوت بودن نعومدن.پسرخالم جمعه فقط پسرشو اورد گفت زنم خونه برادرشه و خودش رف......
بازم تاکید میکنم من هیچ کدوم ازینا رو دعوت نکرده بودم همه شون یکهو سبز شدن
میدونین ک چقد از شلوغی بیزارم...از مهمون.از توله.از ریخت و پاش.از سر و صدا
نهار هم تو آشپزخونه کف زمین انداختم کوفته جونشون کردن و حدود ساعت 4 شوهراشون اومدن دنبالشون و رفتن
آهاع حدود ساعت سه بود زنگ زدم به خالم که مامانبزرگ محمد طاهاس...گفتم میشه بیایی دنبال طاها و حبه این دو تا رو ببری خونتون؟من سرسام گرفتم...گفت باشه ولی اومدن در خونمون فقط طاها رو بردن حبه از رفتن طاها انقد شوکه شد انقد جیغ و گریه کرد خودشو منو کشتتتت
بعدش یواشکی زنگ زدم ب مامانم گفتم کجایی بیا به دادم برس...گفت شیما خونه ی ماس داریم واسه مادرش نماز مخصوص میخونیم..با تهدید گفتم اگه نیای قسم میخورم دیگه نه نمیام خونت نه رات میدم خونم...فهمید اوضاع خیطه مامان و شیما اومدن....خلاصه ساعت 4 جلسه کذایی تموم شد و مردا اومدن دنبال زناشون بردنشون...علی 5 اومد..بین 4 تا 5 قبل اومدن علی چنان عصبی بودم مامان جرات نداشت یه کلمه حرف بزنه...از خشم و غضب یه گوله آتیشش بودم....دیگه گریه کردم ...مامان میگه خب خوش رویی همه دوس دارن بیان خونت...وقتی من بی دعوت خونه کسی نمیرم گه میخورن میان خونم.پدرم دراومد تو این زندگی از دس مهمون....هیچی نگفت
علی اومد دید چشام سرخِ.مامانو رسوند خونشون.باز تا چن روز اوضاع خیلی قمر در عقرب.اگه شما فهمیدین چرا این همه ادم با ربط یا بی ربط ریختن خونمون منم میفهمم....تا حالا دیده بودین مادرشوهرم تنهایی بیاد خونمون؟؟تا حالا دیدین یه برادرشوهر بهمراه یه زن اجنبی ده صب بیان خونه ادم؟
تصمیم گرفتم حبه رو بردارم از این کشور برم دست هیشکی به ما نرسه...روانی شدم.....
مطمئنم علی به پسرداییش گفت اگه زنت تنهاس بفرستش پیش شمیم....مطمئنم پسرداییه میدونست مادرش هم اومد خونمون(ک البته تو نعومده برگشت)ب علی گفت بعد مادرشوهرم واسه دیدن زن برادر عزییییییییییییییییییییییزش اونم پاشد اومد خونه ما......مطمئنم همه چی براشون مهم بود غیر از زحمتشون گردن من....منی ک خیلی وقته حرفای صد من یه غاز مادرشوهرمو گوش ب کری میدم و تازه هر بار میرم خونش ی چی براش میخرم باهاش برخلاف قبل یخورده بگو بخند میکنم...
هر چه هست از قامت ناساز بی اندام ماست
میدونم اوضاع اقتصادی همه داغوووونه....دیشب دوستم اینجا بود ب حدی رسیدن میگه بالای6 ماهه هیچ میوه ای هم نخریدن.میگه فقط صبونه و نهار میخوریم اونم کم که تموم نشه کلی لاغر شده بود...میدونم همه حاالشون از جبر از اقتصاد از کشور بهم میخوره
اما خوشا عشق...دروغ چرا...خجالت چرا..اینجا نگم کجا بگم؟دلم عشق میخادددد.دیشب داشتم ب دوستم میگفتم تو پول نداری درد میکشی.من عشق ندارم درد میکشم.خیانت ذهنی میکنم.نقشه میکشم دفعه بعدی ک پاش افتاد حتمن یه سرگرمی ردیف میکنم.میدونم علی بفهمه هم ککش نمیگزه....تو فامیل چن تا مرد خیلی باهام میلاسن.اهمیتی نمیده...اصلا توجهی بمن نمیکنه...گفتگو در مورد خودمون که سهلِ اصلا با من هیچ حرفی نمیزنه نگام نمیکنه...گفتن این حرفا به خودشم برام تکراری شده چ برسه فک کردن ب راه حل..اون نمیخاد...یه باری اخیرا براش با جدیت نوشتم...نوشتم:
گفتن اینکه بهم توجهی نمیکنی.حبه رو دیوار میکنی ک کنارم نخوابی.زورگویی.حرف و فلان و بیسار تعطیل دیگه اهمیتی نداره...من زجر میکشم نون خور کسی باشم ک از من متنفره.من زجر میکشم تو خونه ای ک تو هستی مجبورم تو زاویه دیدت باشم.اتاقها کولر نداره گرمه ک وقتی میایی خونه بمونم تو اتاق.از حقارت سربار بودن اذیت میشم..بیا توافق کنیم..خونه نزدیک هم بگیریم حبه راحت باشه.خرج حبه رو تو بده.قسمش دادم جواب بده
جواب نداد...چن روز اصرار کردم بعد از چن روز گفت:
تو اخلاقتو درست کن سر حبه داد نزن!!!!!!!من بخاطر همون اعصابم خورد میشه.طلاقم در کار نی
سگ شدم...نوشتم:
این خونه دوربین داره بشین یه روز زندگیمونو تماشا کن حبه همش چسب پای منه.مگه میشه من در طول روز چن بار بلند یا با داد به حبه نگم: نکننننننننننن....بخووااااااااااااب
من از مدل فرزند سالاری بیزاااارم ...فیلم خونه رو بذار ببین این دادهای من با غرش هایی ک تو سر بچه میزنی تومنی صنار فرقشه...ببین روزی چن بار سر هیچ و پوچ انچنان داد میزنی صدات عرش اعلا رو میلرزونه حبه از کدوم داد بیداد من ب گریه افتاد...ببین وقتی خوده خرت سرش داد میزنی دستشو از ترس میذاره دهنش و گاز میگیره و چونش میلرزه و پشت من قایم میشه و میزنه زیر گریه....
بهونه از من نداری چرند نگو.من میذارم ب هر چیزی ک تیز یا خطرناک نباشه دست بزنه...بخاطر همین پای لب تاب نمیرم اما تو میری و با یه غرش وحشیانه اونو مینشونی سر جاش..نمیذاری ب گوشیت دس بزنه ولی گوشی من پر بازیاییه ک با مشورت خودش نصب میکنم(البته حبه 5 دیقه هم پای موبایل بازی نمیکنه)
حالا ک اینطوره بچه م میگیرم.خونه هم ب اسمم.ماشینم ب اسمم.مهریه مم میگیرم.
پدرتم درمیارم.گه میخوری بیس فرسخی من و بچم رد شی...تو رو چ ب توافق...
.......
الغرض آخر کار...هیچی ب هیچی هوشت و پوشت....ولی الان دیگه فهمیده اگ من درامد خوبی داشتم زیر یوغش نمیموندم...من هیچی برا دلخوشیم ندارم.ولی کو درامد!
قبلا هم بهتون گفته بودم یه برنامه هایی دارم ک یخورده سرمایه مون بیشتر شه.تا اون وقت در خدمت علی جون و مهمونای عزیزشون هستم :) بعدش 

علی و باباش سر یه موضوعی افتادن به هم.حوصله توضیح دادن موضوعشو ندارم اصلا هم بمن ربط نداشت.اونم ک با من حرف نمیزنه فقط از تلفناش فهمیدم چی ب کیه!
بین خواهر برادرا سر جریان علی کلی حرف شد....داستان پشت داستان...
برادرشوهر پولدارم یه ساعتی ک علی نبود زنگ زد به من...داره به من میگه: چرا علی اینو میگه اونو میگه نظرتونو عوض کنین و به مدلی ک ما میگیم برا حل این مساله برقصین
شما جای من بودید چی میگفتید؟؟میگفتین ما اصلا با هم صنمی نداریم...تو گه میخوری زنگ میزنی بمن منظورت اینه آتیشایی ک بین خواهر برادر بپا شده من بپا کردم!
یه بار یادمه قدیما به همین برادرشوهرم یه مشکلی ک بین منو علی بود گفتم و ازش خواهش کردم نامحسوس تو این زمینه رو علی تاثیر بذاره چون علی فقط اونو قبول داره...اوشون هم شیک و مجلسی گفتن: بمن مربوط نیس
بنظرتون با این تماسش باید تیر خلاصو میزدم میگفتم: بمن مربوط نیس!!
من با کماااال آرامش به برادر شوهرم گفتم: من علت اینهمه عصبانیتی ک علی سر این موضوع داره رو درک نمیکنم...انجام نشدن موضوعی ک علی بهش اصرار داره هم مزایا معایب خودشو داره.علی باید به مزایای این محدودیتی ک باباتون براش گذاشته فکر کنه و آروم شه
خودم ک حس میکنم خیلی خوووووب بحرانشونو مدیریت کردم.خیلی ب روح پر فتوح خودم درود فرستادم انقد بلد شدم
قبلنا یا تته پته میفتادم یا چیزی بارم نیود چرندیات میبافتم یا حاشیه ها رو پر رنگ میکردم یا عکس العملایی ک مغرضانه بود انجام میدادم
برادرشوهرم آخرش گفت: از صحبت کردن با خانم با کیاستی مث شما خوشال شدم
آی ذوق کردم آی ذوق کردمممممممممممم آی ذوق کردمممممممممممممممم :)
من با کیاستم دلتون آاآآآآّّّّببببببببب .اینهمه با کیاستی مو مدیون خروار خروار خریت های شوهر هستم که ادب از او آموختمممممممممممم
ایها الناااااااااااااااااااس:من با کیاستم...با کیاست یعنی چی؟؟
شمیم و علی و حبه ی انگول