چهار شمبه 16 آبان ماه سنه 1392 شمسی
دیروز صب تو خیابون دوست شوهرمو دیدم... یه زن خوشگل و یه دختر ۲ ساله مامانی داره
شما بگید منظور این مرد چی بود؟:
دیدمشو سلامعلیک کردم و بهم میگه مردم این شهر خیلی بخیلن. تا آدم میخواد یه کم تو این شهر حال کنه سریع زیرابشو میزنن
( یا امام زماااااااااااااااااااان، چه حالی؟)
بعدش یخورده حاشیه رفت و ادامه داد
میگفت من ماشین مدل بالا دارم کلی خانوم دنبالمه . و فلان زن بهم گیر سه پیچ داده بود و بسان دختر بهم کلید خونشو تعارف کرد![]()
بعد میگفت من خیلی خوبم هااااا زنمم خوبه ها اما من احتیاج به یکی دارم با جنبه باشه به حرفام گوش بده باهاش درد دل کنم
ای خدااااااااااااااا
این مرتیکه احمق چشه؟!
بنظر شما فکر نکرده من برم به زنش بگم؟یا این حرفش پیشنهاد بمن تلقی میشه<؟ خیلی فکرم درگیره
هنوز به شوهرم نگفتم
یعنی بگم چیکار میکنه؟ نکنه بره باهاش دس به یقه شه؟ نکنه به زنش بگه؟ نکنه دیگه نذاره از خونه تنهایی برم بیرون؟
دلم خیلی میخواد به علی بگم. اما نمیتونم اصلا روم نمیشه چی بگم؟ چطوری بگم؟
اون مرتیکه عوضی بود . ایشالا داراییهاش خرج مریضیش شه
شمیم و علی و حبه ی انگول