سلام به همگی

پنج شنبه صب زدم بیرون هیچ کار خاصی نداشتم الکی رفتم آرایشگاه دوستم گفتم برام طراحی ناخن کن

اه اه اه اه  مثلا خواست پلنگی دراره   خیلی زشت شد. زمینه قهوه ای با خال خالی پلنگی پودری طلایی

۱۰ تومن پیاده شدم

کوفتش   شه

اومدم خونه کوکو سبزی درس کردم و نهار با همسر زدیم تو رگ. یه نیم ساعتی چرت زدیم و عصر رفتیم خونه مامانم اینا

 شام موندیم و مامی الویه و آش داشت. چه آشی بود به به جاتون خالی

بعد شام اومدیم خونه جون خودمون . یه کم تی وی دیدیم علی گفت هیچی نداره فیلم رسوایی رو بذارم   ما قبلا یک بار دیده بودیم  اما این آقای همسر ما عاشق برنامه های تکراری و من گریزون از فیلم تکراری   نیم ساعتی دیدم و حسابی حوصلم سر رفته بود

رفتم مانتو یشمی مو آوردم دکمه اش شل شده بود گرفتم روشو دوختمش تا در نره

و دیدم علی ولو شده وسط هال جلو تی وی  منم دشک اوردم که همونجا بخوابیم. یه کم چلوندیم همو و بعد فیلم خسبیدیم

جمعه(امروز) ساعت ۹ بیدار شدم    دیدم علی میگه من از ۷ صب بیدارم  بهش گفتم:چرا؟!؟!٬؟!؟!؟!؟

میگه دیشب خواب دیدم....

بچه ام اصلا خواب نمیبینه به خودا

یه شب خواب میبینه  هول میشه

 گفتم:چه خوای دیدی؟ گلوشو صاف کرد و کلی تمرکز کرد و با آب و تاب :گفت نمیدونم انگار یه جایی بودیم و انگار عروسی یه نفری بود که نمیدونم کی بود. مهمونام همه غریبه بودن   یهو یه ماری میاد تو جمع  همه فرار میکنن.... (الان گفتم میگه: ولی من رفتم مارو کشتم...)

اما گفت : منم فرار کردم تا رفتم به خونه یه نفری رسیدم رفتم تو  هیشکی نبود  یه خورده ترسناک بود

کم کم انگار جام عوض شد رفتم مدرسه ابتداییم

سر کلاس بودم معلم اومد تو.... اما من نمیشناختمش....

یعنی دیدم داره شر و ور میگه   دیگه دادم درومد... گفتم شانس مار و  باش   ملت خواب میبینن شوهر منم خواب میبینه

گفتم لاقل مار  رو میکشتی  یه کم خوابت هیجان داشته باشه...

دیدم به ک و ن ش   برخورد که چرا میزنی تو ذوقم

مجبور شدم نازشو بکشم

بخاطر همین الان ازش متنفرم

طبیعت به زن ناز داده و ناز کشیده و گذاشته بعهده مرد . امروز و البته هر روز تو خونه ما برعکسشه

عصر مادرش زنگید بهش که مامان جان   دیگه سفارش نکنم آ،عاشورا تاسوعا اینجاییدهاااااا

وقتی قط کرد گفتم حالا نمیشه ۱ سال نریم خونه اونا؟ ۶ساله من رنگ عاشورا تاسوعای اینجا رو ندیدم... گفت   بابا ناراحت میشه جواب بابا رو چی بدم.نمیدونم چرا یکهو شیر شدم واسه اولین بار بهش گفتم:اونا چیکار به زندگی ما دارن   اختیار دار ما که نیستن؟!

علی آتیش گرفت... اما چیزی نگفت.

از نگاه غضبناکش حساب کار دستم اومد

چندشا . تنفرا.