بلاگفا ابراز امیدواری کرد تا هفته های دیگه درست شه

ولی یه عااااااااااااااااااااااااااااالمه حرف رو دلم مونده.امروز فرصت شد بنویسم

 

اول اینکه رفتیم تهرون واسه حبه انگور کلی چیز خریدیم.بجز تخت و کمد بقیه چیزا رو گرفتیم.مبارک جیجر ناناسم باشه.اولین باری بود ک میرفتیم اونجا و برا خودمون هیچی(هیچیِ هیچی) نخریدیم :( بیخود نیس میگن ادم تا خودش پدر مادر نشه درک نمیکنه....تو خرید کردنم فروشنده مثلا 4 مدل شیشه شیر جلوم میذاشت میگفت: این 10 تومن.اون 20 تومن.اون 30 تومن.اون 40 تومن....مگه من میتونستم جنس ارزون بردارم؟؟!!!اصلا نمیشد.با اینکه تحقیق کرده بودم میدونستم یکسری چیزا نیاز نیست اصل یا مارک یا گرون باشه ولی...اصلا نمیشد....

هرچند بعد ک برگشتیم کلی پشیمون شدم چرا بابت دو تا خرت پرت این همه پول دادیم.ولی راه نداشت خوبترین رو برندارم

 

 

 

علی کلا

 خوش نداره ماشین دست من بده.بخاطر همین همیشه با خودش میبردش سرکار.اگه یه روز ماشین بخوام باید از روز قبلش باهاش جنگ اعصاب داشته باشم تا به ضرب زور راضی شه برام بذاره

از شانس ریده ی منم هر بار ماشین میگیرم بعدش علی آقا کشف میکنن ک یه مرگش شده.والا به خدا من اصلا بوق نمیزنم.نمیدونم چرا بعده اینکه من از ماشین استفاده میکنم بوقش از کار میفته

یا قالتاقاش در میره :)

والا نمیدونم این چه سرّیه مردا جونشون به ماشین بنده...دقیقا همونطوری ک ماشین مورد استفاده ی اونهاس به خدا عصای دست منم هست.بد جنس

چن روزی بود دوستم ک شهر دیگه است اومده بود شهر خودمون.میخواستیم به یاد دوران شیرین جاهلیت با هم بریم بابلسر.رفتم رو مخ علی ک ماشین بده.اولش ک گوش به کری میده و بعد خلاصه با هوار و فغان موفق گشتم

من و دوست جون 9 صبح رفتیم بابلسر و تا 2 اونجا بودیم.هی دور دور کردیم که از آشناهای قبلی کسی رو ببینیم تجدید خاطره کنیم ....تیرمون به سنگ خورد.دریغ از دیدن بقال و چقال محله ی دانشجوئیمون.من و دوست جون حسابی خوش گذروندیم و خندیدیم .با اینکه هوا گرم بود ولی از دریا و رودخونه و خیابون گردی و پاساژ درمانی غافل  نشدیم

رفتیم دم دانشگاه و با حسرت به همون دانشگاهی ک توش  تنها کاری ک نکردیم درس خوندن بود نگاه کردیم.برادران حراست ک نذاشتن بریم توی دانشگاه.ولی از پشت دیوارها برای دانشجویانش ارزوی خوش گذرونی کردیم

و بعده نهار خوردنم به خیر و خوشی و سلامتی برگشتیم....دوستم ساعت 3 بعدازظهر خواست  دم آموزشگاه فامیلشون پیاده شه بره اونجا

پیاده شد و موقع خداحافظی در حالی ک نیشم تا بناگوش وا بود و داشتم جواب تیکه های دوستمو میدادم خواستم از پارک دربیام ک یهو تََََََََََََََََََََََخ یه پرشیا زد بهم

تخصیر صد در میایارد با خوده کورم بود ک اصلا نگاه نکردم

درب سمت خودم و درب عقب رفت تو....خودم ک الحمدلله کمربند داشتم شانس اوردم با مخ نرفتم تو شیشه!!!

فقط به شدت تکون خوردم و ب شکمم ب شدت فشار اومد

پرشیا ک داغون شد.کاپوتش جم شد

رانندش یه اقای جوونی بود.خیلی مودب و متین برخورد کرد.واقعا اگه ازین ادمهای دعوایی بود نمیدونستم چی میشد.خدا خیرش بده واسه کاری ک شده دیگه الم شنگه به پا نکرد

دوستم به علی و امبولانس زنگ زد و امبولانس رسید و علی هم رسید

و من راهی بیمارستان شدم

چیزیم نشد فقط به شدت ضربان قلبم رفت بالاو شوک شده بودم.دلم خیلی منقبض شده بود.خیلی ترسیدم حبه انگور طوریش شده باشه.واسه اولین بار قلبم برای نی نی فشرده شد....دیگه نه مادر میشناختم نه شوهر نه دوست نه هیچی....فقط برا حبه انگور زار میزدم

خدا رو شکر طوریش نشد.هرچند یکی دو روزی خودشو سفت کرده بود.سونو و تست و ازمایشات به خوبی پیش رفت

دکتر خواست بیمارستان بمونم.برام یه اتاق دونفره گرفتن که اون تختش خالی بود....مدیونید اگه فکر کنید پرستار ارشد اونجا فامیلمون بود و برامون تبصره ماده قائل میشد ...تو اتاقم به جز مامانم و بابام و داداشم و علی و چند تا ملاقاتی دیگه هیشکیو راه ندادن :)

سیل ابراز محبت و عشقی بود ک از جانب عوام الناس راهی من میشد

منم مست و مخموور و کیفور پاسخ محبت هاشونو میدادم.دیگه بگم خبر به کی نرسید؟! از پسرعموهای بابام تا زندایی مادرم از شهر دور همه زنگ زدن

خودم از تلفن بازی بیزارم دیگه امونمو بردیدن .اولهاش خوب جواب میدادم بعد دیگه دایورت میکردم ننم جواب بده

مادرشوهرم و خاله بزرگم ما رو سرویس کردن بس که از یه ربع یه ربع زنگ زدن...رسما ما رو به فضا دادن

:)

علی هم عشق جلب توجه تو محل کارشون گفت چی شده و رئیسشون زنگ زد احوالمو پرسید....انگار نه انگار این رئیس همون رئیس بده ی اونهاس ک نمیذاره علی نفس راحت بکشه..خخخخخخخخ.....

بعدشم مرخص شدم و دو روزی ننم پیشم بود...واقعا خوب بودم و هیچیم نبود ولی مادره دیکه...نمیتونه نخود آش نباشه که :)

(((بیا وو خوبی کن)))

تا دو سه روز بعد از تصادفم آفتاب مهربانی از علی آقا گل کرده بود و هی یه جور محبت آمیز محقر آمیزی باهام رفتار میکرد

حوصلم سر رفت تو خونه

زمین و زمان اومدن عیادت من.من اصلا طوریم نبود ک بخوام تو رختخواب باشم که این ایل و طایفه میان عیادت با یه مریض روبرو شن.مامانم موقع اومدن مادرشوهرمو اینا ک شد, برام رختخواب پهن کرد تو هال ک یه کمی مریض جلوه کنم.کلی از کارش خندیدیم....میگفت: باعث بشه کمتر بیان خونتون.اونها ک اومدن الکی آخ اوخ هم میگفتم و من و داداشی خیلی خندیدیم.مادرشوهرم و پدرشوهرم یه اخلاق بدی ک دارن اینه که خیلیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی ادمو سین جیم میکنن....هی از جزئیات میپرسیدن هی من الکی میگفتم: یادم نمیاد!!! ههههههه

 

دو سه روز از محبت های الکی علی به من گذشت ک کم کم منت های آقا شروع شد

---صد بار گفتم مواظب باش

---حواست کجا بود؟اون چشمای درشتتو وا کن دور برتو نیگا کن...رانندگی ک شوخی بردار نیس

-----عاقبت رفیق بازی هات...تو سر به هوا و و بیخیالی...

----ماشینمون رنگ نداشت کلی از قیمتش افتاد

----اگه دوستت تو ماشین بود از دماغش خون میرفت جواب شوهر و خونوادشو چی میدیادیم

----میدونی چقد خرج ماشین شد؟؟؟

----اگه بلائی سر حبه انگور میومد خودم خدمتت میرسیدم

و چه و چه و چه

 

اولهاش هیچی نمیگفتم ک دلش بسوزه خفه شه

دیدم فقط داره پر رو تر میشه کم کم گفتم: اتافقه برا همه ممکنه پیش بیاد

خلاصه یکی من بگو 1001ی اون بگو....کم کم ریده شد ب اعصابم و  با صدای 160000000 دسی بل در مقیاس ثانیه

ماجرای اون تصادفی ک تو دوران دوستی مون داشتیم رو به روش اوردم .دوره دوستی مون دو تایی بودیم یه تصادفی کردیم ماشین از جلو و عقب لوله شد!!.گفتم پس تو هم کور بودی.پس اگه خون از دماغ من میومد جواب خونوادمو چی میدادی؟؟

 

خلاصه ک جوابه های ؛ هویِ

دیگه کم کم فقط اخم و ناچ نوچش مونده

و اما ....

 

از طرفی هم بابت گوشی یه میلیون تومن ضرر کردیم.داستانش پیچیده است ولی تو پاچمون رفت

برادرشوهر پولدارم  اومدن خونه ی ما ...اینقدر با شخصیت و باشعورن خودشون از بیرون غذا گرفتن اومدن

البته ناگفته نماند اینها شمال ک میان میرن هتل میمونن ...جاری جان خونه مادرشوهرمو قابل موندن نمیدونه

هههههههههههههههههههه....دلم خنک

ولی خب خونه ی ما رو قابل اقامت دونستن (خدایا شکرت)

 اینها بچه کوچیک دارن ک خیلی یلی ناز و دوس داشتنی ان....از قبل گفته بود که یه سری از لباسهای بچه شون ک کوچیک شده رو میارن میدن به ما....راستش اصلا ناراحت نشدم، اینها تموم لباسهاشونو از اروپا و امریکا میخرن.بعدش هم واقعا زیاد میخرن .شاید بعضی لباسها رو فقط یک بار تن بچه اش کنه.بعدش هم ما بچه بودیم تموم لباسهامونو بعد از خودمون میدادیم به دختر خاله هامون، مگه به چشممون گدا میومدن ک حالا خودم ناراحت شیم؟؟

والا نه تنها ناارحت نشدم خیلی هم استقبال کردم....یه نایلکس لباس بچه اوردن برامون....موقعی ک خونمون بودن بسته رو وا نکردم ولی خیلی تشکر کردم.بعد رفتنشون حتی وقتی علی سرکار بود بسته رو  وا کردم ...لازمه عکس لباسها رو بذارم قضاوت با خودتون

فقط چند تا بلوز خونگی سایز خیلی خیلی خیلی ریز!!!سایز عروسک!!!خونگی.بی خود.بی ریخت

واقعا ناراحت شدم.اون همه لباسهای خوشگل تن بچه شون کجا و این لباسهای کارترز ابوطیاره ی استفاده شده کجا؟!!!!!!!!!!!!!من ک وقتی عصبی میشم لال میشم.

علی ک از سرکار برشگت وقتی پرسید لباسها چطور بود گفتم خوب بود.چون اگه تو اون حال میخواستم قضیه رو بشکافم براش از عصبانیت منفجر میشدم.دو روز گذشت تا بهش گفتم لباسها خیلی بد بود...گفت فدای سرت.خودمون بهتریناشو میخریم!!!واقعا هم رفتم دو سه دست لباس خوب خریدم تا دلم اروم گرفت.

دل تو دلم تبود ک لباسها رو پس بفرستم.ولی مامانم منصرفم کرد....راستش خودمم ک و ن این کارا رو ندارم.اگه پس میفرستادم و برادرشوهرم برمیگشت میگفت چرا پس فرستادی من لال میشدم!!!

لباسها رو تو همون بسته گذاشتم یه گوشه انباری

 

خلاصه ادمیزاد ک بد مطلق نمیشه که...دو تا خوب دو تا بد!!! همون شبی ک برادرشوهرم اینا خونمون بودن به ما پیشنهاد کردن ک با اونها بریم سفر کوتاه تفریحی خارجه....اولش خیلی ذوق کردم و گفتیم بذار یه حساب کتابی کنیم ببینیم چفنتیاس! بعد دیدیم هم پول نداریم واقعا هم اینکه سفر تو وضعیت من خوب نیس.دیگه کنسل کردیم.علی دیوونه از دهنش در رفت و جلوی ننش اینا این موضوعو لو داد.اونها مث گرگ گرسنه طمع کردن ک با پسر پولداره یه دور دیگه برن مسافرت خارج...به پسرشون گفتن و بلای جون پسرشون شدن ک اصلا به ننه باباش نه نمیگه !!!! ولی جاریم یه بهونه الکی دراورد و به اون سفر نرفت!!!حالا انگار واجبه پیرزن پیرمرد قراضه برن سفر خارج....یه هفته رفتن سفر و هیچ کوفتی هم نیاوردن.فقط تو سفر خوردن و خوابیدن و رفتن تماشای جاهای دیدنی.باور کنید مادرشوهر پدرشوهر من تقریبا همسن مادربزرگ و پدربزرگ من هستن....واقعا نه باکلاسن نه پولدار نه هیچی دیگه!!!یه پیرزن پیرمرد خیلی خیلی قراضه عقب مونده ولی زبون دراز

فقط چون میبینن مفته نونو میچسبونن

تازگیا خیلی به سین جیم کردن پدرشوهرم اینا حساس شدم.خیلی سوال میپرسن....الان گیر دادن به مادر پدر من...هر بار میبینمشون ازم میپرسن مادرت اینها خونه ای زمینی چیزی نخریدن؟؟یعنی این سوال , سوال عادی و روزمره ایه که ادم به ذهنش خطور کنه؟! کلا هم خیلییییییییییییی حرف میزنن!همش دارن حرف میزنن! خیلییییییی .همش هم غیبت! یعنی با یه نفر نمیسازن اینا...این شوهر من هم خیلی برام خط نشون میکشه ک چیزی به اینها نگو نگو....وگرنه

وگرنه هم همیچ غلطی نمیگردم

 

این بود انشای من