معوقه(3) افعی
5 دیقه بعد از تماس اونها؛؛ زندایی جووووووون به خونمون زنگ زد و برگشت بهم گفت: پسره رو زودتر بفرستید بیاد خونه کارش دارم
(ینی نبردتون )
خیلی به چس دونیم برخورد...ولی سرکار خانم وِروِره جادو؛ یه عمره همین افعی بوده.....یه خورده جلو پسرداییم خوش و خندون از ننه افعیش بد گفتیم و خندیدیم....الهی بگردم پسردایی هام از ما خجالت کشیدن .بعد ک رفتن هم خودمون دو ساعت داشتیم به زندایی افعیه دری وری میگفتیم!!!علی گیر داده میگه به دایی بگو زنش چ برخوردی باهاتون داره....والا به خدا من وقتی یاد داییم و شخصیتش میفتم یک درصد روم نمیشه به این فکر کنم ک جلو داییم دهنمو وا کنم و حرفهای خال زنکی بزنم....بعدشم شوهر خان به من میرسه زرنگ میشه...هزار و یک حرف نادرست از برادرش میشنوه همش میگه: برادرمه...برادرمه!!!نمیتونم ک چیزی بهش بگم!!!!به من میرسه حرف مفت کشی تجویز میکنه!!!!
ها والا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!1
دیشب واسه افطار با مامی اینا دعوتِ یکی از فامیلای ننم بودیم....بار اول بود ک میرفتیم خونشون.خانم صابخونه رفیق شیش همون زندائیم بوده
علی ورپریده جلوی خانم صابخونه میگه: شمیم خیلی از زندائیش خوشش میاد!!!!
یعنی قشنگگگگگگگگگگ به خانومه رسوند که از زندائیم بدم میاد
کِیِ ِ که خانومه بره پته مته ی منو بریزه رو اب و اون سلیته خانومو بندازه به جان پاک من!!
اصن نمیشه این پسره چش سفیدو جائی برد!!!یادمه واسه اولین بار ک دخترعمه بزرگمو دیده بود برمیگرده بهش میگه: ماشالا چقد پر حرفی!!!!!مجال نمیدی ما حرف بزنیم!!!!!
ینی من هر چی تو عمر مفید خودم مرارت بکشم و پرستیژ جم کنم آآآآآآآآآ این پسره همشو تو یه دیقه فنا میکنه!!
دیشب شب خیلی خوبی بود.آقای صابخونه از بچه های بالا بود.اول ک رفتیم خونشون کلی متشخصانه برخورد کردیم .
حرفهای شسته رُفته میزدیم.بعد کم کم یخمون وا شد .خوده آقاهه و پسرش کلی شوخی کردن و ما رو خندوندن
منم به آقاهه گفتم: راستشو بگو عمو؛ شما این حرفها رو میزنی ببینی مزه دهن ما چیه ؟بعد زنگ بزنی بچه های بالا بیان ما رو ببرن بندازن هلفدونی؟!؟!
همین حرفم کلی سوزه شد و تا اخر شب خیلی فاز داد.دستشونم لا درد
شمیم و علی و حبه ی انگول