دیروز عصر پسردایی هام اومده بودن خونمون ..علی روزه بود خسته هم بود مثلا رفت ک بخوابه...من و اون فضولچه ها هم  اینقده سر به سر هم گذاشتیم و خندیدیم نذاشتیم علی  یه دیقه چش رو هم بذاره.اتاق خواب هامونم کولر نداره مجبور بود تو هال بخوابه.ماشین ما هم مکانیکی بود .با پسردایی قرار گذاشتیم عصری اون تا دم مکانیکی پیش ماشین ببردمون بعد خودش بره پی زندگیش.........ننه ی پسرداییم زنگ زد بهش و پسردایی خلچه ملنگ من هم به ننش گفت که میخاد تا کمربندی و دم مکانیکی ببردمون

5 دیقه بعد از تماس اونها؛؛ زندایی جووووووون به خونمون زنگ زد و برگشت بهم گفت: پسره رو زودتر بفرستید بیاد خونه کارش دارم

(ینی نبردتون )

خیلی به چس دونیم برخورد...ولی سرکار خانم وِروِره جادو؛  یه عمره همین افعی بوده.....یه خورده جلو پسرداییم خوش و خندون از ننه افعیش بد گفتیم و خندیدیم....الهی بگردم پسردایی هام از ما خجالت کشیدن .بعد ک رفتن هم خودمون دو ساعت داشتیم به زندایی افعیه دری وری میگفتیم!!!علی گیر داده میگه به دایی بگو زنش چ برخوردی باهاتون داره....والا به خدا من وقتی یاد داییم و شخصیتش میفتم یک درصد روم نمیشه به این فکر کنم ک جلو داییم دهنمو وا کنم و حرفهای خال زنکی بزنم....بعدشم شوهر خان به من میرسه زرنگ میشه...هزار و یک حرف نادرست از برادرش میشنوه همش میگه: برادرمه...برادرمه!!!نمیتونم ک چیزی بهش بگم!!!!به من میرسه حرف مفت کشی تجویز میکنه!!!!

ها والا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!1

 

دیشب واسه افطار  با مامی اینا دعوتِ یکی از فامیلای ننم بودیم....بار اول بود ک میرفتیم خونشون.خانم صابخونه رفیق شیش همون زندائیم بوده

علی ورپریده جلوی خانم صابخونه میگه: شمیم خیلی از زندائیش خوشش میاد!!!!

یعنی قشنگگگگگگگگگگ به خانومه رسوند که از زندائیم بدم میاد

کِیِ ِ که خانومه بره پته مته ی منو بریزه رو اب و اون سلیته خانومو بندازه به جان پاک من!!

اصن نمیشه این پسره چش سفیدو  جائی برد!!!یادمه واسه اولین بار ک دخترعمه بزرگمو دیده بود برمیگرده بهش میگه: ماشالا چقد پر حرفی!!!!!مجال نمیدی ما حرف بزنیم!!!!!

ینی من هر چی تو عمر مفید خودم مرارت بکشم و پرستیژ جم کنم آآآآآآآآآ این پسره همشو تو یه دیقه فنا میکنه!!

دیشب شب خیلی خوبی بود.آقای صابخونه از بچه های بالا بود.اول ک رفتیم خونشون کلی متشخصانه برخورد کردیم .

حرفهای شسته رُفته میزدیم.بعد کم کم یخمون وا شد .خوده آقاهه و پسرش کلی شوخی کردن و ما رو خندوندن

منم به آقاهه گفتم: راستشو بگو عمو؛ شما این حرفها رو میزنی ببینی مزه دهن ما چیه ؟بعد زنگ بزنی بچه های بالا بیان ما رو ببرن بندازن هلفدونی؟!؟!

همین حرفم کلی سوزه شد و تا اخر شب خیلی فاز داد.دستشونم لا درد