30 آبان 92
صب ساعت 8 علی بهم زنگید که لطفا برو اداره پست یه بسته داداشم برام فرستاده بگیرش(تو بسته کارت پایان خدمتش بود که نیدونم چرا دس آقا داداشش بود!)
منم شال و کلا کردم راه افتادم رفتم پست یخورده گیر دادن که همسرت خودش باید بیاد بسته شو بگیره و هرچی گفتم همسرم همین خیابون بالایی تو اداره ی بوووووق کار میکنه و گذر شمام ممکنه اونجا بیفته به خوردشون نرفت
به علی زنگیدم گفتم :پسر خوووووب آخه کجای دنیا بسته پستی رو به غیر صاحابش دادن که تو اول صبحی واسم دردسر درست کردی؟
علی گفت: خب به محسن زنگ بزن بگو برات سفارش کنه
حالا "محسن" کیه؟؟!!
همون دوست همسرم که 1-2 هفته قبل تو خیابون دیدتم و حرفای مشکوک هیزانه بهم زد.گفته بود که تو این شهر آدم میخواد یکم حال کنه نمیذارن و کلی زن دنبال من و ماشینمن و این چیزاااا...
من اصلا زیر بار نرفتم که خودم به محسن زنگ بزنم. در نهایت علی با دلخوری از من به اینکه خودش زنگ به محسن بزنه قانع شد منم چاره ای نداشتم
آخه این محسن خان شغلش طوریه که همش تو اداره پست رفت و اومد داره
خولاصه علی به محسن زنگید و دو دقیقه نشد سر و کله ی محسن پیدا شد و بسته رو از دوستان پستیش گرفت و تحویلم داد
منم ازش تشکر کردم و داشتم برمیگشتم که گفت کار منم تو پست تموم شده و واسا تا برسونمت
باور کنین بهش گفتم نه من بیرون کار دارم و نمیخوام برم خونه اون عوضی گفت تا هرجا شده میرسونمت
خیلی لجم درومد که حریف تعارفاتش نشدم
منه خر هم از حرص در پشت رو واز کردم و عقب نشستم
آقای هیز هم به ک و ن ش برخورد و کلی گله کرد که مگه من غریبه ام یا من آژانسم رفتی پشت نشستی
بهش گفتم "اگه راحتی منو میخوایید من اینطوری خیلی راحت ترم"
فک کنین من چقد خنگم که اوج دهن جوابیم شد نیم جمله ی بالا!!!!
جناب خراب شروع کرد به حرفای عتیقه اش:
میگفت:
من برای درد و دل دنبال یه کیس متاهل با جنبه میگردم.متاهل باشه که فکر ازدواج با من نداشته باشه. با جنبه باشه که مث خارجیا باشه دنبال حاشیه سازی نباشه..اونم جهت درد و دل
واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای
فشارم افتاد. نفسم بالا نمیومد.
تته پته افتادم
مردک مادر به خطا دنبال زن میگرده که راحت باهاش باشه
هیچی نگفتم دست و دلم میلرزید
نیمه راه گفتم من همینجا باید پیاده شم و آخری گفت من به شما اعتماد کردم این حرفا به گوش همسرم نرسه....
فقط تونستم موقع پیاده شدن بگم مرسی و در برم
وقتی پیاده شدم دنیا داش دور سرم میچرخید....
چن ثانیه واسادم تا حالم جا بیاد و بتونم راه برم...داشتم فک میکردم به علی میگم بره یک دل سیر پسره رو بزنه خونین و مالینش کنه
100بار مردم و زنده شدم تا به خونه رسیدم اومدم خونه در رو از پشت قفل کردم و یه پتو سرم کشیدم و دراز با دراز رو به قبله شدم
1-2 ساعت گذشت تا به حال خودم برگشتم
دلم واسه زنش خیلیییییییییییییییییییی سوخت
میگن که بیشتر مردا خرابی من که تا بحال مرد خراب "پخش مستقیم"ندیده بودم
کلی فک کردم اما به این نتیجه رسیدم با اینکه مستقیما به من پیشنهاد نداد اما 100 در صد منظورش من بودم و البته نه که من عشقش بوده باشم آخه امروز خیلی تصادفی همو دیدیم و اون ل ن د هور از قبل برنامه ریزی نکرده بود چیا بهم بگه.بنابراین اون به هر زن رنگ و رو داری که میرسه بهش پیشنهاد میده
و تازه با این نتیجه رسیدم از اونجایی که طرف "املاکی" تشیف داره حتما جایی رو دور از چش زن نازنینش خریده یا اجاره کرده و معضل مکان نداره
دیگه داشتم قاطی میکردم
بعد از ظهر رفتم تو ف ی س ب و ک . با یه پسره همشهری مون که از دلالان املاک حساب میشه چت کردم و آمار محسن رو خواستم بگیرم
از شانس گند ما این پسره که باهاش میچتیدم خیلی باملاحظه از آب درومده بود و اصلا جزییاتو نمیگفت
با بدبختی از آقای با ادب بافرهنگ دو کلوم راجه به محسن دراوردم که گفت: محسن آدم همه جوره خلافیه و دیگه توضیح نداد و هی جانماز آب کشید که پشت سر ملت صفحه نریم و سر خودمون یا ناموسمون میاد
با هزار نیرنگ گفتم " پس بیچاره زنش...و دیدم گفت دلت واسه کسی نسوزه
گیییییییییییییییییییییییییییر3پیچ دادم زنش چطوریاس...؟؟؟
به زور فقط گفت من شنیدم با کسی دوسته
ای خدا شکرت
این خبر بد برام حکم عسل و نبات داشت
بخدا بعد دونستن این موضوع فشارم میزوون شد
خدا خوب در و تخته رو واسه هم جور میکنه
نمیدونم شایدم زنش سالن بوده اما با دیدن کثافتیه شوهرش اینطوری شده. به درک حداقل انتقام خودشو از مرد نامردش میگیره دیگه دلم براش نمیسوزه
همینشم غنیمته.اما نه وقتایی که با زنش دوتایی هم صحبت میشدیم همش از عشق و عاشقی های بین خودش و شوهرش میگفت. یادمه یه بار میگفت: فلانی به شوهرم یه افترایی زد اما من مث کووووووه پشت شوهرم واسادم...آخهمن میدونم اون دلش مث گنجیشکه!!!!
چه میدونم والا. هر چی که بینشون میگذره حالا دل من یکی که خنک شد. دیگه دلم نمیخواد برم صورت محسن جونو خونین کنم
جون دوباره ای گرفتم و با شعف خاصی رفتم سراغ کارای عقب مونده خونم.واسه نهار دیگه زیاد وقت نداشتم فقط تونستم سیب زمینی سرخ کنم و تا علی اومد روش تخم مرغ زدم و دادم بریزه تو حلقش
آخ فدای اون حلقش
وای خدا چقد به خودم و علی میبالم. هرچند نمیشه سر این مردا قسم خورد . اما داریم تا اونجا که میشه با آبرو زندگی میکنیم
امشب به علی میگم اما اونجای قضیه رو که:خانومه محسن هم بعععلهههه رو سانسور میکنم آخه شاید علی تصمیم بگیره به تلافی جسارت اون مردک به من بره با زن اون بریزه رو هم تا انتقام گرفته باشه
خدا رو به بزرگیش سپاس
حس عجیبی دارم دلم میخواد شعر بسرایم
حالم دگرگونه
دلم میخواد "مناجات های خواجه عبدله انصاری"بسرایم
شمیم و علی و حبه ی انگول