30 آبان 92

سلام

صب ساعت 8 علی بهم زنگید که لطفا برو اداره پست   یه بسته داداشم برام فرستاده بگیرش(تو بسته کارت پایان خدمتش بود که نیدونم چرا دس آقا داداشش بود!)

منم شال و کلا کردم راه افتادم رفتم پست    یخورده گیر دادن که همسرت خودش باید بیاد بسته شو بگیره و هرچی گفتم همسرم همین خیابون بالایی تو اداره ی بوووووق  کار میکنه و گذر شمام ممکنه اونجا بیفته   به خوردشون نرفت

به علی زنگیدم گفتم :پسر خوووووب آخه کجای دنیا بسته پستی رو به غیر صاحابش دادن که تو اول صبحی واسم دردسر درست کردی؟

علی گفت: خب به محسن زنگ بزن بگو برات سفارش کنه

حالا "محسن" کیه؟؟!!

همون دوست همسرم که 1-2 هفته قبل تو خیابون دیدتم و حرفای مشکوک هیزانه بهم زد.گفته بود که تو این شهر آدم میخواد یکم حال کنه نمیذارن و کلی زن دنبال من و ماشینمن و این چیزاااا...

من اصلا زیر بار نرفتم که خودم به محسن زنگ بزنم. در نهایت علی با دلخوری از من به اینکه خودش زنگ به محسن بزنه   قانع شد    منم چاره ای نداشتم

آخه این محسن خان شغلش طوریه که همش تو اداره پست رفت و اومد داره 

خولاصه علی به محسن زنگید و دو دقیقه نشد سر و کله ی محسن پیدا شد و بسته رو از دوستان پستیش گرفت و تحویلم داد

منم ازش تشکر کردم و داشتم برمیگشتم که گفت کار منم تو پست تموم شده و واسا تا برسونمت

باور کنین بهش گفتم نه من بیرون کار دارم و نمیخوام برم خونه  اون عوضی گفت  تا هرجا شده میرسونمت

خیلی لجم درومد که حریف تعارفاتش نشدم

منه خر هم از حرص در پشت رو  واز کردم و عقب نشستم

آقای هیز هم به ک و ن ش  برخورد و کلی گله کرد که مگه من غریبه ام   یا من آژانسم   رفتی پشت نشستی

بهش گفتم  "اگه راحتی منو میخوایید من اینطوری خیلی راحت ترم"

فک کنین من چقد خنگم  که اوج  دهن جوابیم  شد نیم جمله ی بالا!!!!

جناب خراب شروع کرد به حرفای عتیقه اش:

میگفت: 

من برای درد و دل دنبال یه کیس متاهل با جنبه میگردم.متاهل باشه که فکر ازدواج با من نداشته باشه. با جنبه باشه که مث خارجیا باشه دنبال حاشیه سازی نباشه..اونم جهت درد و دل

واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای

فشارم افتاد. نفسم بالا نمیومد.

تته پته افتادم

مردک مادر به خطا دنبال   زن میگرده که راحت باهاش باشه 

هیچی نگفتم  دست و دلم میلرزید

نیمه راه گفتم من همینجا باید پیاده شم و آخری گفت    من به شما اعتماد کردم   این حرفا به گوش همسرم نرسه....

فقط تونستم موقع پیاده شدن بگم مرسی و در برم

وقتی پیاده شدم   دنیا داش دور سرم میچرخید....

چن ثانیه واسادم تا حالم جا بیاد و بتونم راه برم...داشتم فک میکردم  به علی میگم بره یک دل سیر پسره رو بزنه خونین و مالینش کنه

100بار مردم و زنده شدم تا به خونه رسیدم     اومدم خونه در رو از پشت قفل کردم و یه پتو سرم کشیدم و دراز با دراز   رو به قبله شدم

1-2 ساعت گذشت تا به حال خودم برگشتم

دلم واسه زنش خیلیییییییییییییییییییی سوخت

میگن که بیشتر مردا خرابی   من که تا بحال مرد خراب  "پخش مستقیم"ندیده بودم

کلی فک کردم اما به این نتیجه رسیدم با اینکه مستقیما به من پیشنهاد نداد اما 100 در صد منظورش من بودم و البته نه که من عشقش بوده باشم   آخه امروز خیلی تصادفی همو دیدیم و اون ل ن د هور    از قبل برنامه ریزی نکرده بود چیا بهم بگه.بنابراین اون به هر زن رنگ و رو داری که میرسه   بهش پیشنهاد میده

و تازه با این نتیجه رسیدم از اونجایی که طرف "املاکی" تشیف داره حتما جایی رو دور از چش زن نازنینش خریده یا اجاره کرده و معضل مکان نداره

دیگه داشتم قاطی میکردم

بعد از ظهر رفتم تو ف ی س ب و ک  . با یه پسره همشهری مون که از دلالان املاک حساب میشه چت کردم و آمار  محسن رو خواستم بگیرم 

از شانس گند ما این پسره که باهاش میچتیدم خیلی باملاحظه از آب درومده بود و اصلا جزییاتو نمیگفت

با بدبختی از آقای با ادب بافرهنگ دو کلوم راجه به محسن دراوردم که گفت: محسن آدم همه جوره خلافیه و دیگه توضیح نداد و هی جانماز آب کشید که پشت سر ملت صفحه نریم و سر خودمون یا ناموسمون میاد

با هزار نیرنگ گفتم " پس بیچاره  زنش...و دیدم گفت دلت واسه کسی نسوزه

گیییییییییییییییییییییییییییر3پیچ دادم   زنش چطوریاس...؟؟؟

به زور فقط گفت من شنیدم با کسی دوسته

ای خدا شکرت

   این خبر بد   برام حکم عسل و نبات داشت

بخدا بعد دونستن این موضوع فشارم میزوون شد

خدا خوب در و تخته رو واسه هم جور میکنه

نمیدونم شایدم زنش سالن بوده اما با دیدن کثافتیه شوهرش اینطوری شده. به درک حداقل انتقام خودشو از مرد نامردش میگیره   دیگه دلم براش نمیسوزه

همینشم غنیمته.اما نه   وقتایی که با زنش دوتایی هم صحبت میشدیم همش از عشق و عاشقی های بین خودش و شوهرش میگفت. یادمه یه بار میگفت: فلانی به شوهرم یه افترایی زد   اما من مث کووووووه پشت شوهرم واسادم...آخهمن میدونم اون دلش مث گنجیشکه!!!!

چه میدونم والا. هر چی که بینشون میگذره   حالا دل من یکی که خنک شد. دیگه دلم نمیخواد برم صورت محسن جونو خونین کنم


جون دوباره ای گرفتم و با شعف خاصی رفتم سراغ کارای عقب مونده خونم.واسه نهار دیگه زیاد وقت نداشتم فقط تونستم سیب زمینی سرخ کنم و تا علی اومد روش تخم مرغ زدم و دادم بریزه تو حلقش

آخ فدای اون حلقش

وای خدا چقد به خودم و علی میبالم. هرچند نمیشه سر این مردا قسم خورد . اما داریم تا اونجا که میشه با آبرو زندگی میکنیم

امشب به علی میگم   اما اونجای قضیه رو که:خانومه محسن هم بعععلهههه    رو سانسور میکنم آخه شاید علی تصمیم بگیره به تلافی جسارت اون مردک به من   بره با زن اون بریزه رو هم تا انتقام گرفته باشه


خدا رو به بزرگیش سپاس

حس عجیبی دارم دلم میخواد  شعر بسرایم

حالم دگرگونه

دلم میخواد "مناجات های خواجه عبدله انصاری"بسرایم





29 آبان ماه سال 1392 هجری.چارشمبه

با عرض سلام

اینجانبه دیروز صب رفتم آرایشگاه بعد از اصلاح و ابرو و رنگ ابرو ۲ سانت انتهای موهامو هم که درومده بود رنگ کردم و سپس یخورده انتهای موهامو کوته کرد و دست آخر یه سشوار توپ برام کشید و خوشچل و مشچل برگشتم خونه. یه تاپ ناناز صورتی پوشیدم و موهامو ریختم دور شونم

علی ساعت ۴ سررسید من جلوش کلی جولون دادم

 یعنی واقعا نمیفهمه  اون موهای همیشه شلخته ی من که همیشه ی خدام بالای سرم بسته ست  یه تغییر کوچولویی کرده؟؟؟  آخه چن بار تو سال منو با موهای سشوار کشده و  باز دیده که اینطور واسش عادی جلوه میکنه؟؟

این همسریه ما خنگه؟

نابیناست آیا؟

محفوظ به حیاست؟

مغرور تشیف داره؟

بنظرتون چفنتیاست؟به نظر خودم    آدمیه که که تو هپروته و با مسائل دنیا کاری نداره. دیگه داشتم ناراحت میشدم وتصمیم میگرفتم برم موهامو ببندم بالا و بیخیال پز دادن بشم  اما کلی پول بابت این فرفرهام خرج کرده بودم و دلم نمیومد

به حضرت آقا نهار دادم (املت) و وسط نهارش بهش گفتم موهام خوب شد؟

گفت : رنگ کردی؟ (حدسی گفت آخه رنگ کردن کار همیشگیمه) مبارکه

من گفتم آره خوشچل شد؟ گفت خانم من ماهه

و من چنااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااان ازین تعریف سرمست شدم که کلیه ی تصمیماتم مبنی بر قهر و دعوا رو به باد دادم

یعنی چنااااان عچقی کردم که از درست کردن املت واسه نهارش احساس شرمندگی نموده و ازش عذر خواهی کردم

کل دیروز رو در هپروت سیر مبکردم . خودمو خوشبخت ترین زن دنیا میدونستم .

کلی تا شب از علی پذیرایی کردم و بهش محبت فرمودم

آخه تا بحال هیچوقت از من تعریف نکرده بود

چه زود گول میخوریم ما

اینقد بهش محبت کردم تا...

امروز صب هم دنیا جور دیگه ای بود . مدل  زندگی شیرین میشود   بود

اصلا یه حالی داشتم . دلم میخواس شعر بسرایم اما استعداد ندارم

آآآآآآه ای هوای ابری  چقدر زیبایی... آآآآآآآآآآآآه ای آبان زیبا آآآآآآآآآآآآآاه ای روزهای پاییز....

چنان جو گیر بودم که امروز صب به همسریه زنگیدم که میخوام برم بیرون"

گفت:  واااا خب  برو    چرا به من زنگ میزنی   اجازه میگیری؟؟!!!! من سرکارم  وقت صحبت ندارم

و من رفتم بیرون    یه گشتی زدم ویه جوراب خریدم و یه برق ناخن واسه خودم و یه ست لباس ز ی ر  واسه علی

و سبزی خوردن گرفتم و برگشتم. کاش میبودین میدیدین من چه مهربونانه با فروشنده ی سوپری برخورد کردم

اومدم خونه گفتم به تلافی دیروز امروز باید غذا خوب به علی بدم و براش قیمه درس کردم که عاشقشه

و عصر که اومد برنج و قیمه و  سبزی و سالاد شیرازی که اون دوس داره و دوغ آلیس که دوس داره به خوردش دادم و پودر کیک گرفتم براش کیک درست کردم تا غروب با چای بخوره

هی ی ی ی ی ی ی. یکی نیس بش بگه تو که میبینی من اینطور خام میشم  میمیری حداقل هفته ای ۲ بار ازین جملات بهم بگی  ...

 

دوشنبه 27 آبون 92

سلام

امروز صب رکورد زدم ساعت ۱۱ پاشدم و مشغول نظافت شدم.خونه رو تمیز کردم و بعد یه فکر شیطانی به سرم زدو واسه نهار نهار برنج و خورشت انار درس کردمآخه علی خورشت انار ذوس نداره. امروز حال کردم یخورده آزار بدمش

سبزی پاک کردم و شستم    ازونجایی که من ماست دوس ندارم   گرفتم یه ملاتی درس کردم شامل ) نعنا خشک+ ۱پیاز کوچولو رنده شده +۱ خیار رنده شده+نمک(   و به ماست اضافش کردم تا بتونم ماستو قورت بدم

اما دیدم خوشمزه شده  گفتم چیکار کنم آقا دوس نداشته باشه؟!  هی فک کردم  و فک کردم اما نتیجه نداد در یخچالو واز کردم ۳ ساعت توشو نیگا کردم تا چشمم به کشمش افتاد   بنظرم قبلا یه جا دیده بودم تو ماست کشمش میریزن و منم به دلیل اینکه علی از کشمش بیزاره گرفتم ۱ مشت کشمش قاطی ماست کردم و

منتظر موندم تا بیاد و حالش گرفته شه...یه تنوعی تو زندگیمون ایجاد شه

همسریه ساعت ۵ اومد و منم گشنه ه ه ه ه

غذا کشیدم و تا علی دیدش گفت :اَه  خورشت اناااااااااااار

منم ژست متفکرانه گرفتم گفتم به نعمت خدا اَه نگو

و اون منقلب شد و پلو سفید کشید و خواست ماس بخوره که کشمش تو ماست رفت زیر دندونش و با کراهت از دهنش دراورد و با ناراحتی گفت این دیگه چیه؟؟؟

دست یش گرفتم گفتم: علی جون امروز دستپخت منو زیر سوال بردیآ...

بنده خدا مجبور شد به غرغراش ادامه نده و برنج خالی نوش جون کرد

ولی بدیش این بود که خیلی برنج خالی دوس داره...

به هر حال ۱-۰ به نفع من.

آخه شما که نمیدونید چقده پر رو تشیف داره.چ و راس به حمایت  از مادرش  شخصیت منو خورد میکنه

و ازونجا که یخورده خشبناکه  من نمیتونم مستقیم باهاش دعوا کنم  این جور عقده ای میشم

اصلا کی گفته    انتقام شیرین نیس؟؟؟؟؟ خیلی هم حس خوبیه. دلم خنک شد. سبک شدم

کلهم باید دمبشونو برید

الانم علی داره برنامه ۹۰ میبینه

منم بی ثبات   الان میخوام برم ماچش کنم.بای

 

جومعه 24 آبان نود و دو

سلام

سه شنبه فتیم خونه مادر شوهر. از دیدن گل پسرشون که یک هفته ای میشد ندیده بودنش!! ۲۰ متر پریدن هوا و غرق ماچ و بوسش کردن...خدمت منه کمبود محبت گرفته هم سلامی عرض کردن

رفتیم شام خوردیم . اونا روزش رفته بودن کوه کنده بودن دیگه شبش هلااااااااااااااااااک بودن. ساعت ۱۰ خوابیدن. ما هم گرفتیم خوابیدیم

چهارشنبه صب ساعت ۹ بیدار شدیم چای و صبونه خوردیم.و هیچ کار نکردیم تا ظهر. پدر شوهرم از نا کجا آباد غذای نذری آورده بود خوردیم و باز من وهمسریه ولو شدیم روبرو تی وی تا غروب...

مادر شوهره بهم میگه چرا نمیری دسته؟؟؟؟

آخه آدم خوب،من-تک و تنها برم دسته؟؟؟یه زنی  یه مردی  یه بچه ای نباس باهام باشه؟؟

 در اصل منظورش این بود که پسر گلم اگه نمیره دسته تقصیر تو شده که بی ایمانی و دنبال خدا پیغمبر نمیری...

اینا اینققققققققققققققققققققد هوای بچه هاشونو دارن. هرگز به بچه هاشون "تو" نمیگن

بخاطر همین واسشون عقده میشه همه ی این " تو " ها رو جمع میکنن  تا من بیام و تحویل من بدبخت بدن

ما هم خانومی کردیم و با اینکه منظور مادر شوهره رو گرفتیم اما جوابشو ندادیم.

شب تر با پدر و مادر شوهره و علی رفتیم مسجد. اونجا عروس یکی از فامیلا شونو دیدم و رفتم نشستم پیشش و کلی فک زدیم. اصلا تا به حال حداقل ۲۰ بار با مادر شوهرم همین مراسماتو + مراسمات شب قدر رو رفتیم مسجد   اما حتی یه بارم کنارش ننشستم.به هر فلاکتی شده یکی رو پیدا میکنم و از مادر شوهره دور میشم

خلاصه

نوحه خونی شروع شد

مادر شوهرم چنااااااااااااااااااااااااااااااااااان بلند بلند گریه میکرد  یکی ندونه فک میکنه مصائب مسیح بهش گذشته.

باور کنین همه بچه هاش زندگی خوبی دارن. خودشونن سر و مر و گنده ان.هییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییچ دغده ای ندارن

نمیدونم چه مرگشه اینطور جلب توجه میکنه.

دلم میخواد از این زن بیشتر براتون بگم تا بشناسیدش:

۱- من و علی ۶ ماهی با هم دوس بودیم. خونواده من نمیدونستن.هرچند که علی قول داده بود که نگه .اما علی ذوب وجود ننه شه و لو داد. شب خواستگاریمون سر مهریه من گفتم ۱۰۰۰اونا گفتن ۱۱۴ ؟؟~~~؟~؟~؟~؟

زنیکه منو کشوند تو اتاق و بهم گفت: راضی به ۱۱۴ شو   نذار مامانت اینا از اون چند ماه رفت و آمد و مراودات تو و  علی آزرده خاطر شن و بهم بخوره

(یعنی شمیم جان اگه راضی نشی من به مامانت اینا میگم شما با هم مراوده داشتین)

هیچی بهش نگفتم. اما همون لحظه شناختمش که چقد عفریته است

اما وقتی برگشتیم جلو جمع من از ۱۰۰۰تام به ۷۰۰ تا قانع اومدم و دیگه کوتاه نیومدم.ننه هه که دید پسرش بخاطر من داره از موضع ۱۱۴ تاش بالا و بالاتر میاد    ک و ن ش     آتیش گرفت و من دلم خنک شد و ۷۰۰ شد.

بماند سر باقی قضایا تا عروسی با من چه کرد

۲-من با چشم و گوش خودم دیدم و شنیدم که چنااااااااااااااااااااااااااان تو زندگی یکی از پسراش رخنه کرد و پسر ابلهشو علیه زنش پر میکرد که پسرش رو زنش به طرز حیوانی دس بلند کرد و الان ۴-۵ ساله که پسره تو روی زنش تف هم نمیندازه فقط زنشو به چشم حمال خودش و ننش میبینه .با همسرش رابطه ای هم نداره

۳- بدتر از مورد دوم :  با زندگی اون یکی پسرش کاری کرد که پسره احمق تو ۴۰ سالگی از زنش با ۱ بچه جدا شد ...

همین ننه هه که دم از اسلام و خدا پیغمبر و حجاب و نماز و اصول دین میزنه   ... خونشو مکانی کرده بود تا پسر مطلقه اش دختر نامحرم بیاره خونه..۶ماه یه دختر نامحرم خونشون بود. حالا بماند که اون دختره با شوهر خودش دعوایی بود اما طلاق نگرفته بود. یعنی اون دختره هنوز زن مردم بود!!!!! دختره بدبخت که فک میکرد این برادر شوهر ما سر قولهاش میمونه و میره میگیردش  مهریه ۱۳۰۰تاییشو به شوهر خودش بخشید و بزرو جدا شد. همین که جدا شد   برادر شوهر منم مث یه تفاله انداختش دور.......................................

و برادر شوهرم دوباره رفت ک و  ن  لیسی زن اولش و دوباره با زن اولش ازدواج کرد

.........................

یه همچین آدم خرابیه این مادر شوهر ما...

.

.

.

حالا تو عزای امام حسین شرم نمیکنه اینجور ادای مومنا رو در میاره! کلهم عبضی تشیف داره

... بعد مراسم رفتیم خونشون و بازم برای صدمین بار گیر داد نرید تو اتاق نخوابید بیایید تو هال ومنم واسه ان امین بار زیر بار نرفتم و اونم واسه بینهایت امین بار تیرش به سنگ خورد...میخواد ما از هم دور باشیم یا دعوایی شیم تا حال کنه...به خودا   همچین عبضی ایه این

صب ۵ شنبه بیدار شدم و با اینکه مادر شوهرم اینا میخواستن جلو دسته  کیک یزدی پخش کنن و نیازمند کمک دست، من در یک اقدام ضربتی سریع حاضر شدم و رفتم دسته...

آره تنها رفتم

فقط دم در خونشون  خواهر شوهرم و دیدم  و اونم گفت: تو هم داری از کار در میری؟

راستش از خاهر شوهرم بدم نمیاد. بخاطر همین فقط خندیدم و در رفتم

کلییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی   خوراکی نذری تعارفم کردن   منم دس هیچکدومشونو رد نکردم. انواع کیک و بیسکوییت و شیر و چای و میوه جات و حلواهمه رو ریختم تو کیفم

کیفم داشت میترکید

ظهر رفتم مسجد محلشون. مادر شوهرم اونجا بود بازم پیشش ننشستم و بجاش یه خانومه کنارم نشست از اول تا آخر از محاسن بچه دار شده گفت

دلم میخواست  فکشو بیارم پایین اما هیچی نگفتم بش و خیلی خانومانه گوشامو دربست تحویل اراجیف زنک دادم

. حالا دوستان عزیز من خودم قصد بچه دارم    حالا میترسم باردار شم این زنک فک کنه   حرفای اون منو متحول کرده      اصلا نمیشم که همچین فکری نکنه

 

شبش رفتیم خونه . جمعمون جمع بود و کلی خندیدیم

جمعه  ظرفای صبونه رو شستم و بعد ۱ ساعت مادر شوهرم تنها گیرم آورد گفت چرا قابلمه ای که توش واسه صبونه شیر داغ کرده بودمو شستی؟ دورش و تهش شیر مونده بود. تو چرا اسراف کاری اینقد؟! اینا همه پوله. خدا رو خوش نمیاد تو اینقده پول به هدر میدی...

داشت نق میزد که از آشپزخونه زدم بیرون و سگ سگ سگ شدم 

داشتیم برمیگشتیم مث همیشه از در خونش اومد بیرون و تو کوچه چنان ملچ مولوچ بوسیدم که به  همسایه ها ش اثبات کنه خودش جواهره و من همون دیوی هستم که از من پیششون ساخته

این زن باید بازیگر میشد

نکته اش انیه که به علی گفتم مادرت بهم میگه اسراف کار: همسر نانازمم در کمال عشق و محبت بهم داد زد و گفت: ساکت شو نمیخوام صداتو بشنوم

پسره ی تنفر    بچه ننه . حالا اومدیم خونه و اون کثافته باهام قهره

به چ س  خر

 

سه شمبه 21 آبون نوت و دوو

دیشب نصفه شبی که گرسنمون شده بود...

شانس آوردم آقا یهو گفت هوس تخم مرغ آب پز کردم.منم گذاشتم رو چشمو دستورشو فی الفور تا نظرش عوض نشده،اجرا کردم. ۲ تا تخم مرغ واسه اون آب پزیدم و کنارش گوجه خورد کردم ودادم به خوردش.خودمم شیر کاکائو حاضر کردم و با بیسکوییت رامتین طعم کاپوچینو زدم بالا

امروز صب علی یخورده خواب موند و دیر از خواب پاشد و تند تند عین فرفره رفت. محل کارش نزدیکه و معمولا بخاطر ترافیک ماشین نمیبره اما ماشین برد

منم پاشدم به کارام رسیدم. ماماندیروز بهم زنگید که تصمیم دارن واسه عاشورا تاسوعا برن گرگان. مامانم عاشق گرگانه آخه دوره دانشجویی خودش اونجا بوده و حالا با بهونه یا بی بهونه میرن اونجا

کلی هم عاشق ترکمناس

امروز مامان زنگید که بعداز ظهر حرکت میکنن

منه نگون بخت هم باید برم خونه مادرشوور 

نهار برنج و آلو خورشت داریم. جاااااااااااااااااااااان من که عاشقشم.

فعلا بای

دوشنبه 20 آبون 92

سلااااااااااااااااام

دیروز غروب رفتیم از یه املاکی غریبه سوال کردیم باغچه آپارتمان مال کیه؟ با دلیل  و منطق گفت صد در صد مشاعه. مال همه ست.

هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا.

حداقل خیت نشدم . حرفه فی البداهم به زنک  همسایه درست درومد

شیطونه میگه برم در خونش جوابشو بذارم تو کاسه اش. فرشته هه میگه  اون زنک در حد تو نیس واسش انرژی هدر بدی. شیطونه باز میگه: خب در خونش نمیری نرو،حداقل هر جا دیدیش تو ساختمون بگیر جرش بده ه ه

فرشته هه میگه: نه دیگه، حال اگه خیلی عصبانی ای فقط دیگه باهاش سلامعلیک نکن

 

اما امروز میرم از گلفروشی یه گل اوشدل بزرگ میخرم میارم تو باغچه میکارم تا چشاش دراد. ببینم باز میاد در خونمون؟!

فقط خدا کنه بیاد...

صب رفتم گلفروشی گل هورتانسیا خریدم  زیاد بزرگ نیس اما ۲۵ تومن بود. و گل داوودی هم خریدم ۹ هزار تومن.

ظهر اومدم خونه گرفتم گل ها رو تو باغچه کاشتم و اومدم بالا

منتظرتم زنییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییکه...

واسه نهار ته چین درس کردم و علی ساعت ۵ اومد خوردیم و کیفشو بردیم...

ما دو تا گوشت خواریم

عصری زدیم بیرون رفتیم یه سر خونه مامانم و اونجا چای خوردیم و یخورده هر و کر کردیم.مامان اصرار کرد شام باشین اما ما خودمونو چ س کردیم نموندیم.. بعدش رفتیم مغازه دوست علی(پرده فروشی) ۱ ساعتی نشستیم دوست علی   خیلی ما رو خندوند همش شوخی های بد بد میکرد . میگفت روزی ما در پرده های ملته.

مردم مواظب پرده هاشون نیستن هی پرده پاره میکنن هی ما پرده میدوزیم...

من فقط میخندیدم . طوری که اشکم درومد آرایشم پخش شد. قیافم یه وضعیییی شده بود

برگشتیم خونه . شام به همسریه ندادم گفتم چاقیم نباید شام بخوریم. اما خودم خیلی گشنم شده. نمیدونم نصفه شبی چی بپزم

 

 

 

 

یکشنبه 19 آبان سنه 92 هجری شمسی

 سلام

از دیروز "شمبه"بگم: شنبه صبح بیدار شدم گلوم میسوخت و به همین بهونه سماور راه انداختم تا شب فرت فرت چای خوردم.دیروز ش  (جمعه) از یه پارک ۴ تا شاخه گل شمعدونی چینده بودم.سر صبحی بردمش تو باغچه آپارتمانمون کاشتمش.یه خورده علف ملفا رو کندم تا شمعدونی هام جاشن.تو باغچه مون ۲ رنگ شمعدونی قرمز و سفید از قبل بود اما این شمعدونی های من یه نوع دیگه ان . بسیااااااااااااااااار زیبان. فک کنم بذرهاشون خارجیه. رتنگهای کمیابی از صورتی داره... بعد اومدم بالا

به علی زنگیدم گفتم چه ساعتی میای خونه ؟ گفت ۴ به بعد.ساعت تازه ۱۰صب بود و منم حس بیرون رفتن نداشتم. منم به دوستم زنگیدم بیاد خونمون    اونم مرده ی دعوت.سیم ثانیه ای اومد. فک کنم دم در خونمون کشیک واساده بود کی بهش میزنگم میگم بیا

یه خورده چرت و پرت گفتیم و خندیدیم تا ظهر . تند تند برای نهار برنج و قیمه درست کردم  و با دوستم نشستیم خوردیم

شوهره دوستم ساعت ۲ اومد دنبالش و یه خورده غذا واسش ریختم تو ظرف ببره واسه همسرش خونه.شوهره دوستم با این که ۳۰ سالشم نیس اما تازگیا یه پست مهم دولتی گرفته و همه میشناسنش.

برای سلامعلیک با همسرش پایین نرفتم    فقط از پنجره مون از طبقه ۴ واسه شوهره دست تکون دادم 

و باهاش چاق سلامتی کردم.

دیدم فقط به جواب سلام دادن بسنده کرد و سریع جهید تو ماشینشو رفتن. با خودم گفتم غذام کوفتش بشه بی لیاقت...

بعد ۵ مین  دوستم اس داد که ببخشید شوهرم باهات خوب احوالپرسی نکرد.آخه روسری سرت نبود و اگه مردم میدنش واسش وجهه خوبی نداشت...

ما هم انسان با درک و کمالات  عذر خواهیشو پذیرفتیم

آخه دوستم از یه خونواده شدیدا ولنگو وازه و خیلی خوش تیپ بودش اما بعد ازدواجش با این پسره حتی یه مداد به چشش نمیکشه...میگه بخاطر پست شوهرم....ناچارم

دیگه هر کی صلاح زندگی خودشو میدونه.

 

علی عصر اومد و با هم نهار زدیم تو گ ...(برای بار دوم من)

و یه چرتی زد و ساعت ۶-۷ رفتیم واسه خرید خونه بیرون. یخچالمون از  ک و  ن  ملا صاف تر بود.

نارنگی و سیب و شیر و سبزی خوردن و موز و شکلات و گوجه و خیار و پنیر و دوغ و ماست و سیب زمینی پیاز و .... خریدیم و اومدیم خونه

کلی پولش شد   و از اونجا که واسه قشر کارمند   دهم به بعد آخر ماه حساب میشه

دیگه بودجه به گوشت نرسید

اومدیم خونه و هنوز لباس عوض نکرده بودیم که زنگ در هال زده شد . رفتم جلو در  خانم همسایه طبقه ۲

(که در اصل زمین این خونه مال اینا بودش و یه بساز بنداز اینجا رو ساخته و از ۸ واحد کلی ساختمون ۲ واحد به اینا رسیده)

یه خانم ۶۰ ساله : گفت: چرا تو باغچه گل کاشتی .قبلا هم چیزایی کاشته بودی اما من گذشت کردم. چرا  چمنای تو حیاط رو کندی؟؟؟

باید بدونی که باغچه مال ماس

شاخ دراوردم!!!!!

با اینکه لحن خانومه  خوب نبود و منم از این حرفش شوک شده بودم اما سریع خودمو جمع کردم و گفتم : نه خانم باغچه جز مشاعات ساختمونه.اما اصلا مطمئن نیستم . شاید باغچه مال اینا باشه که اینجور پر رو پر ر و  اومده و گفته...

اما تا اونجایی که من میدونم هرچیزی که تو آپارتمان دسترسی عمومی داشته باشه نمیشه مال کسی باشه

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خلاصه رفت

علی مکالمه ما رو شنید اما من حسابی داغ کرده بودم باز براش تعریف کردم ...

(پست قبلی اون آقایی که دوست همسرم بود و حرفای بو دار به من میزد رو یادتونه؟؟؟

اون آقا املاکیه)

علی گفت واسا یه محسن زنگ بزنم گوشی رو میدم خودت باهاش صحبت کن و ازش بپرس

ای داد بی دااااااااااااااااااااااااااد

همینم مونده با اون مرتیکه جلف حرف بزتم؟

از من انکار و از علی اصرار. نمیتونستمم دلیلشو بهش بگم

طبق معمول حضرت آقا قهر کرد

چن بار دهن وا کردم بگم این محسن جونت چیکارس... اما گفتم باشه اگه یه بار دیگه تکرار کرد راپورتشو بدم

شب ما به قهر گذشت.

امروز  (یکشنبه) صب بیدار شدم دیدم علی اس داده   منم جواب لسشو دادم و دوس شدیم

قرار شد عصر از یه املاکی بپرسیم جریان باغچه چیه؟

یعنی اگه زنه چرت گفته باشه تا دمب منو قیچی کرده باشه که دست به اون باغچه مسخره نزنم،  میرم پایین تموم گل ملای حاج خانومو قلع و قم میکنم

واحد ما تو ساختمون تکه.آخه سازندهه واسه خونواده خودش (فک کنم دخترش ساخته بود)

و مدلش شیک تر از بقیه است و ۲۰متر بزرگتر از بقیه واحداس.و اصل کاری یه تراس غیر مسقف ۱۲متری دارم 

واسه جای گل و گیاه. من اصلا نیازی به باغچه ندارم که زنک اینطوری باهام برخورد کرد.

 

 

جومه 17 آبان سال 1392 هجری خورشیدی

سلام به همگی

پنج شنبه صب زدم بیرون هیچ کار خاصی نداشتم الکی رفتم آرایشگاه دوستم گفتم برام طراحی ناخن کن

اه اه اه اه  مثلا خواست پلنگی دراره   خیلی زشت شد. زمینه قهوه ای با خال خالی پلنگی پودری طلایی

۱۰ تومن پیاده شدم

کوفتش   شه

اومدم خونه کوکو سبزی درس کردم و نهار با همسر زدیم تو رگ. یه نیم ساعتی چرت زدیم و عصر رفتیم خونه مامانم اینا

 شام موندیم و مامی الویه و آش داشت. چه آشی بود به به جاتون خالی

بعد شام اومدیم خونه جون خودمون . یه کم تی وی دیدیم علی گفت هیچی نداره فیلم رسوایی رو بذارم   ما قبلا یک بار دیده بودیم  اما این آقای همسر ما عاشق برنامه های تکراری و من گریزون از فیلم تکراری   نیم ساعتی دیدم و حسابی حوصلم سر رفته بود

رفتم مانتو یشمی مو آوردم دکمه اش شل شده بود گرفتم روشو دوختمش تا در نره

و دیدم علی ولو شده وسط هال جلو تی وی  منم دشک اوردم که همونجا بخوابیم. یه کم چلوندیم همو و بعد فیلم خسبیدیم

جمعه(امروز) ساعت ۹ بیدار شدم    دیدم علی میگه من از ۷ صب بیدارم  بهش گفتم:چرا؟!؟!٬؟!؟!؟!؟

میگه دیشب خواب دیدم....

بچه ام اصلا خواب نمیبینه به خودا

یه شب خواب میبینه  هول میشه

 گفتم:چه خوای دیدی؟ گلوشو صاف کرد و کلی تمرکز کرد و با آب و تاب :گفت نمیدونم انگار یه جایی بودیم و انگار عروسی یه نفری بود که نمیدونم کی بود. مهمونام همه غریبه بودن   یهو یه ماری میاد تو جمع  همه فرار میکنن.... (الان گفتم میگه: ولی من رفتم مارو کشتم...)

اما گفت : منم فرار کردم تا رفتم به خونه یه نفری رسیدم رفتم تو  هیشکی نبود  یه خورده ترسناک بود

کم کم انگار جام عوض شد رفتم مدرسه ابتداییم

سر کلاس بودم معلم اومد تو.... اما من نمیشناختمش....

یعنی دیدم داره شر و ور میگه   دیگه دادم درومد... گفتم شانس مار و  باش   ملت خواب میبینن شوهر منم خواب میبینه

گفتم لاقل مار  رو میکشتی  یه کم خوابت هیجان داشته باشه...

دیدم به ک و ن ش   برخورد که چرا میزنی تو ذوقم

مجبور شدم نازشو بکشم

بخاطر همین الان ازش متنفرم

طبیعت به زن ناز داده و ناز کشیده و گذاشته بعهده مرد . امروز و البته هر روز تو خونه ما برعکسشه

عصر مادرش زنگید بهش که مامان جان   دیگه سفارش نکنم آ،عاشورا تاسوعا اینجاییدهاااااا

وقتی قط کرد گفتم حالا نمیشه ۱ سال نریم خونه اونا؟ ۶ساله من رنگ عاشورا تاسوعای اینجا رو ندیدم... گفت   بابا ناراحت میشه جواب بابا رو چی بدم.نمیدونم چرا یکهو شیر شدم واسه اولین بار بهش گفتم:اونا چیکار به زندگی ما دارن   اختیار دار ما که نیستن؟!

علی آتیش گرفت... اما چیزی نگفت.

از نگاه غضبناکش حساب کار دستم اومد

چندشا . تنفرا.

چهار شمبه 16 آبان ماه سنه 1392 شمسی

با سلام

دیروز صب  تو خیابون دوست شوهرمو دیدم... یه زن خوشگل و یه دختر ۲ ساله مامانی داره

شما بگید منظور این مرد چی بود؟:

دیدمشو سلامعلیک کردم و بهم میگه مردم این شهر خیلی بخیلن. تا آدم میخواد یه کم تو این شهر حال کنه سریع زیرابشو میزنن

( یا امام زماااااااااااااااااااان، چه حالی؟)

بعدش یخورده حاشیه رفت و ادامه داد

میگفت   من ماشین مدل بالا دارم کلی خانوم دنبالمه . و فلان زن بهم گیر سه پیچ داده بود و بسان دختر بهم کلید خونشو تعارف کرد

بعد میگفت من خیلی خوبم هااااا   زنمم خوبه ها اما من احتیاج به یکی دارم با جنبه باشه به حرفام گوش بده باهاش درد دل کنم

ای خدااااااااااااااا

این مرتیکه احمق چشه؟!

بنظر شما فکر نکرده من برم به زنش بگم؟یا این حرفش پیشنهاد بمن تلقی میشه<؟ خیلی فکرم درگیره

هنوز به شوهرم نگفتم

یعنی بگم چیکار میکنه؟ نکنه بره باهاش دس به یقه شه؟ نکنه به زنش بگه؟ نکنه دیگه نذاره از خونه تنهایی برم بیرون؟

دلم خیلی میخواد به علی بگم. اما نمیتونم   اصلا روم نمیشه      چی بگم؟ چطوری بگم؟

اون مرتیکه عوضی بود . ایشالا داراییهاش خرج مریضیش شه

 

 

یکشنبه 13 آبان ماه یکهزار و سیصد و نود و دو

با سلام

۸ صب با صدای تلخ تولوخ از خونه سازی بغل خونمون بیدار شدم . چن تا فحش آبدار نثار اجداد و امواتشون کردم و پاشدم به کارام برسم. خوش خیالی به سرم زد و تنها تنها فیلم"گذشته" اصغر فرهادی و گذاشتم دیدم

جالب بود   جذابیتش سادگی و رمزالود بودنش بود

به شوهرم نگفتم تنهایی دیدم آخه نق میزنه چرا صبر نکردی من بیام با هم ببینیم

ساعت ۱۱ دوستم مونا اومد دم در خونمون و سریش شد بیا بریم دور بزنیم  ته دلم قنج رفت اما یه خورده کلاس گذاشتم و سریع حاضر شدم زدیم بیرون

بردتم به دوری زدیم و رفتیم مغازه واس خودش کفش بخره   دیدم همون مغازه یه کفش چرم مارک کلارک داره میده ۴۵ تومن. تعجب کردم چرا ارزونه؟ آخه بالای ۶۰ باید باشه . دیگه اغفال شدم و خریدم

تو دنیا هیچ وسیله ای رو به اندازه کفش دوس ندارم

هی هورمون ذوق ترشح کردم تا نیم ساعت قبل که علی اومد از ذوق کفش  بهش خیلی محبت کردم

با تعجب جواب عرض اردتامو میداد

دلم چه کوچیکه... بمیرم واسه خودم  چقد ندید پدیدم

بخدا کلکسیون کفش دارم

موقع اثاث کشی کفشامو ریخته بودم تو گونی-چهار تا گونی بزرگ شده یود اما بازم دوس دارم

همه دخترا خواب و رویای شوهر دکتر مهندس دارن    من آرزوی شوهر کفش فروش

 

 این محبت بی حساب ما هم کار دستمون داد

عصری خاله ۳ زنگید که فردا باز بریم کلاس رقص. ما هم باز اغفال شدیم و تجربه جلسه قبلو بدست فراموشی سپردیم و قول مساعد دادیم که بریم.

از بیکاری خسته شدم. به بهار (دوستم) زنگیدم. گ ه   خوردم بهش زنگیدم . انرژی منفی داد.۱ ساعتم فک زد . پول تلفنم سر به فلک کشید آخه به موبایلش زنگ زده بودم

بهاره  کلی از شوهرش بد گفت. و از مادر شوهرش اینام. اما موضوع اینه که بهار با اینکه خیلی از شوهرش زیباتر و با ادب تر و خونواده دار تره اما زبون درازی میکنه و شوهر نامردشم بهش دست درازی میکنه جلو بچه ۲-۳ سالش    . طوری که دندوناش شیکست . و ۳ میلیون خرج دندونش شد.

اولش داغ کردم  گفتم برو مهرتو بذار اجرا ک و ن ش   بسوزه . دیدم بهاره میگه اگه مهرمو اجرا بذارم اون تا آخرش میاد(دیدم بهاره تمایلی به جدایی نداره گفتم شر نشم زندگی مردمو نپاشونم)

بعد خاله پیر زنیم عود کرد نصیحتش کردم. بهش گفتم شوهر احمقت  گ ه   خورد بهت دس درازی کرد. اما اولین بارش که نی. وقتی شوهرت س گ  میشه خب تو زبون به دهن بگیر لال شو . چرا اسم خواهر مادرشو میاری وسط؟!چرا جواب میدی...اونو هار میکنی...

گفت :آخه دلم خنک میشه وقتی جوابشو میدم

منم گفتم عاقبتش دندون شکسته شده تو میشه . گفت همین که پولشو از جیب داد ۳ تومن خرج کرد  سخت ترین قسمت واسه اون بود

دیدم آدم نمیشه هرچی میگم سلیته نباش  نمیتونه نباشه...

   دیگه بهش گفتم خشونت خونگی میخواد از بچه ات تو این جامعه چی بسازه...

بچه ممکنه عقده ای شرور یا منزوی بشه فردا بره با یکی دیگه زندگی کنه   بشه مث باباش،طرفو به ستوه و نفرین بیاره...

کم کم بهاره متقاعد شد و قط کرد

و من سر درد شدم

شام الویه درس کردم و خوردیم

 

 

 

شمبه 11 آبان 92

این همسر من ساده است؟ خله؟ زرنگه؟ با سیاسته؟ اسکوله؟چیه والا؟

گیر ۳ پیچ داده بود که به مامانت اینا بگو پنج شنبه شب بیان بریم خونه مامانم اینا

ما هم خر...اسیر شوهر...حرف گوش دادیم و با مامان بابام رفتیم خونه مادرشوهر.مامان من خیلی سنگینه و کلا همیشه رسمیه.حرف زدنش با ما بچه هاش همیشه طوری بوده که فک میکنی داره به یکسری دانشجو تو دانشگاه علم و ادب تدریس میکنه.بابامم همینطور . ما خیلی جلو ننه بابامون آبرو داری میکنیم و حرف بد بشنویم خودمونو میزنیم به اون راه...شوهر منم خیلی جلو مامانم تریپ کمالات برمیداره

این شوهر ما از اصل و بن بی ادب بد دهن. داداششم بدتر از خودش . باباشونم رئیس گله

وای وای نمیدونید تو اون جمع به بهونه خندوندن هم چه ه ه ه ه ه ه ه  شوخی های رکیکی میکردن

 اولش مامانم خودشو زد به نشنیدن . بعد با مادر شوهرم گرم صحبت شد که

صدا با صدا قاطی شه صدای اون جونورا بهش نرسه. کم کم شوخی های این تبار بددهن به بابام سرایت کرد و راجبه ش ب ج م ع ه و فلان و بسانشون!

بابای من به زور لبخند میزد و میخواست حرف عوض کنه اما موفق نمیشد و مامان من از عصبانیت کبود میشد

تا کار به جایی رسید که مامانم به علی گفت :علی آقا امشب خیلی بلا شدی

رسما یعنی خفه شو    علی پر رو پر رو خندید و گفت شب جمعه ست دیگه

یعنیییی از خجالت آب شدم

رو کردم به همسریه و بهش چش ابرو اومدم که خودتو جمع کن وگرنه خدمتت میرسم

در همین لحظه مث شکار لحظه ها  مادر شوهرم منو دید و در یک اقدام ضربتی در حمایت از پسر کوچولوی ۳۰ سالش در مقابل منه هیولای دیو صفت ظالم،تون صداشو برد بالا و وقتی جنی میشه صداش جیغی میشه عر زد که:

پسرم یه شب میخواد بخنده چیکارش داری؟!!؟!!!

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآب شدم از خجالت .یکهو همه ساکت شدن.داغ کردم . دهنم واز کردم یه چیزی بگم  گفتم جلو خونواده خودم بی ادب نشم...فقط یه نیم نگاه بهش کردم و رفتم تو اتاق...در  رو بستم

تو این سکانس کلی ناز و ادا و شکلک و حرف و غر غر حاضر کردم  هی  منتظر بودم علی بیاد تو اتاق یا مامانم بیاد.تا شروع به حرفام و اداهام کنم ...هیشکدوم نیومدن و ۱ ساعتی تمرگیدم تو اتاق کسی نیومد.و منم جدول برده بودم حل کردم تا همونجا خوابم برد

ننه بابام آخر شب رفتن و من فردا صبحش بیدار شدم اصلا موضوعو بدست فراموشی سپردم.آخه شوهرم خائنه. عشق ننه جونشه و اگه من از ننه ش گله کنم وحشی میشه

ما هم صبووووووووووووووور    داستان خیط شدنمونو عنوان نکردیم

اما عصر جمعه : دوست مادر شوهرم با دخترش که همسن من بود و میشناختمش اومدن خونه مادرشوهرم و دو تا پیر زنا داشتن با هم صغری کبری میکردن و ننه من غریبم بازی و اون ال کرد و اون بل کرد...من و اون دختره اصلن جز سلام علیک هم صحبت هم نشدیم،مادر شوهرم بعد ۲ ساعت غیبت رانیش جلو اون دوستش رو میکنه به من میگه شمیم جان چرا دور از راحله(دختر اوون پیر زنه) نشستی؟مگه باهاش قهری که با هم حرف نمیزنین؟ منم فی البداهه خندیدم و گفتم داریم از غیبت های شما استفاده میکنیم

آخیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

دلم خننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننک

هرچند به اندازه ای که اون منو تو جمع دیشب ضایع کرد الان ضایعش نکردم   اما همین قدر در توانم بود

آخیییییییییییییییییییییی. کی گفته لذتی که در بخشش هس در انتقام نیس من که

سبک شدمممممممممممممممممممممم

غروبش خدافظی کردیم برگشتیم خونمون

امروز شنبه جاریم زنگید که  مادر شوهره جریان حرف  دیروزمو بهش ورداشته به پدر شوهرم گفته و پدرشوهره رو تشنه به خونت کرده. جاریم که داش اینا رو میگفت رو ابرا سیر میکردم . یعنی اینقد آتیش گرفت؟!!

آخ جون

 

 

 

 

8 آبان 92  چارشمبه

هفته قبل تا تونستم آجیل و تخمه خوردم. حالا داره تلافیشو سرم درمیاره. ۴-۵ تا جوش عمیق سرخ دردناک اومده رو صورتم.هر آن هم امکان داره این قله ها فوران کنه آتشفشان سفید ازش بزنه بیرون

نه ه ه ه ه . خیلی خوشکل بودم !این جوشا هم کم بود هم توی یه ور بینیم هم روی بینیم یه تب خال شیک هم زده

 دیشب دوستم اس داد بیا یه فعالیت فرهنگی مشترک آغاز کنیم و امروز صب ۱۱ تا بریم یه جا کلاس رقص. ما هم گول رفیق ناباب رو خوردیم و رفتیم

مربی باشگاه یه دختر ۳۰ ساله چاقالو ب اس ن بزرگ.فوق العاده چ س نفس . من هنوز نرسیده پول پول میکرد . فک کرد میخوام تو یه جلسه آموزشگاشو از چنگش درارم. هنوز لباس عوض نکرده زنیکه ر ی د به اعصابم.گفت جلسه اول ۱۰ تومن از جلسات بعدی جلسه ای ۷۵۰۰. باید قبل شروع کلاس بدید

ما هم مث یه خانوم نجیب زاده ی اصیل اسکاتلندی در کمال وقار دس به جیب شدیم و پرداختیم.

آقا رقص عربی بود . من خودم کند ذهن . تو یه ساعت با ۱۰ هنرجو دیگه توقع دارین من چی یاد بگیرم؟!

برگشتیم خونه و منم که عادت ندارم از جام تکون بخورم با این یه ساعت قر دادن حسابی خسته شدم و خوابیدم . ساعت ۳ پاشدم واسه ناهار اقدام به پخت عدس پلو کردم با گوشت قلقلی.با طعم فلفلی...

میخوام قلق آشپزی محشر این شمالیا رو یادتون بدم . من از طعم سیر زیاد خوشم نمیاد و خیلی زیاد ازس استفاده نمیکنم. امروز میخوام شما بینندگان عزیز رو با یه محصول استثنایی آشنا کنم.و اما ...طعم برگ سبز سیر تو غذا ها سوپر محشره ه ه ه ه ه ه. من برگ سیر رو بهار و پاییز میخرم و خوردش میکنم و فریز میکنم . واسه سبزی پلو و سوپ و آش و کوکو سبزی و کلا غذاهای طعم دار ازش استفاده میکنم. محشر ترین محشراست . وقتایی که مهمون دارم یاورشون نمیشه چرا طعم غذاهای من از دیگران بهتر میشه. رازش همین برگ سیر و کمکی فلفل قرمز تو غذاهاس. کلا غذا برای خوشمزه شدن باید یا گوشت توش باشه یا پیاز فراوون یا ادویه مناسب غذا یا همه موارد

علی اومد و خبر خوش داد که شاید تا آخر سال بهش ۳۰ تومن وام بدن . و ما درست همین مبلغ به برادرش بابت خونه مقروضیم .خدا کنه ه ه ه ه

عصری به  کم به هم عشق ورزیدیم و بعدش زدیم بیرون. قراره امسال شب یلدا خونه ما برگزار شه . با حضور ۳۰-۳۵ نفر

پیشدستی به تعداد ندارم . رفتم ست پیشدستی خودمو ازش ۲ دست دیگه بخرم.هیچ جا نداشتن. من واسه جهازم  سال ۸۸ دستی ۲۵ تومن خریده بودم . بالاخره یه جا از بار سال قبلش داشت ... فک میکنید چند؟ دستی ۱۲۰ هزار تومن!!!!!!!!!!!!!!

فروشندهه که قیمتو گفت شکلم شبیه اسکولا شد

 

 

7 آبان 92 سه شنبه

سلام به همه ی دنیا

امروز صب  مرضم گرفت و مهربونیم اود کرد و بعد صد و بوقی به خواهر شوهرم زنگیدم (اسمش بنفشه ) است و متاهله و ۲دخمل گوگولی داره

یخورده چاق سلامتی کردیم و بهم از شوهر خودش گله کرد. چه گله هایی؟! ! شوهرش از ۶ صب میره سرکار تا ۹ شب . آدم حلالی هم هست . با اینکه پست عالی داره اما دزد نیس.بینهایت به زن و بچه اش وابسته است طوریکه با خونواده خودش رفت و اومد نمیکنه حتما واسه اینکه مبادا سالی یکبار اون خونوادش بخوان بیان خونشون و خانمش دس به نهار یا شام شه...(همچین شوهرایی هم وجود  دارن)

حالا گلایه فاطی از این بود که شوهرم تا سرکاره فقط به کار خودش فک میکنه و من تو خونه فکرم هزار جا میره و باید دخمل کوچیکه رو تر و خشکش کنم وقتی هم شوهرم ۹ شب میاد خونه لپ تابپو وار میکنه ادامه کارای دفترشو انجام میده . درک نمیکنه من چقد درگیر مسائل روزانم.یه ظرف شامو میشوره فک میکنه اسم این درک متقابله...اما من توجه بیشتری میخوام

حالا خوبه شوهره ۵ شنبه هام تعطیله

دختر بزرگترشم با سرویس میره مدرسه ...دختر کوچیکه هم صب تا ظهر با سرویس میره مهد

درد این بی دردا زندگی رویاییه ماهاس

به فاطی گفتم زندگی هر کسی یه بالا پایین داره

دیدم خیلیییی داره این مساله رو بزرگش میکنه و بغض کرده منم مامان بزرگیم گرفت گفتم خدا رو به سلامتیمون شاکر باشیم

آقا این حرفو ما نزدیم شیطان زد

دیدم یک آه و ۲صد ناله که آره کدوم سلامتی؟؟؟ گلوم میسوزه شوهرم نمیاد ببرتم دکتر...

ای خوداا ااا ا ا ا ا ا

بگی این فاطی و بکشش   این همه نعمت بهش دادی پیله کرده به ساعت کاری شوهرش...

گفتم اگه شوهرت مث شوهر فلانی و فلانی عسلویه کار میکرد چی؟ اگه چشت به یه قرون دو زار حقوق ته ماه شوهرت بود چی؟

خونه و ماشین که به نومت زده . همه ی ۵شنبه جمعه ها که میبرت شمال یا سفرای دیگه.   احترااااااااام و بگو که جلو ملت مث ملکه باهات رفتار میکنه  . جلو ملت سر غذا از بشقاب تو حتی شده یه لقمه میگیره میگه من دهن زده زنمو نخورم ویرووس میگیرم. جلو همه بوست میکنه. برات میوه پوس میگیره . کلهم همه کارای مردونه رو انجام میده بعد همه کارای زنونه هم انجام میده. ۵ شنبه جمعه بری خونش میفهمی: ما میریم خونش شوهره واسه ما برنج و خورشت درس میکنه...

نا شکریت چیه باز!

من آرزو دارم به شوهرم بگم بیزحمت برو گازو خاموش کن اون بره... به خو دا   نمیره .اصلا تو آشپزخونه نمیره مگر واسه دستبرد زدن به یخچال

شوهر من از ساعت ۴ که از سر کار میاد تا ۷ صب فرداش که بره سر کار همش افقیه.

دراز کشیده ست

منم که چون داشتم با خواهر شوهر حرف میزدم از آقای همسر هیچ گله ای نگفتم که واسه بعدا شر درس نکنن

اما فاطی این سکوت راز آلود منو بنفع خودش تفصیر کرد و گفت: من آرزو دارم شوهرم مث تو عصر بیاد خونه و همه جا با هم بریم خونه خونواده هامون  خرید و گردش...

هی   ی ی ی ی ی ی   فاطی جون....اینا رو نگفتم بهش اما...کدوم گردش  کدوم خرید . فقط هفته ای ۲ ساعت خونه مامان من . هفته ای ۲۴ ساعتم خونه مامان اون.منم اوایل از خونه مادر شوهرم رفتن متنفر بودم اما خودمو وفق دادم و الان اصلا گاهی اونجا بهم خوش هم میگذره...کلا آدم ماهیم خودمو با تموم شرایط شوهرم تطبیق میدم

بالاخره من زنم و همسرم از من بعنوان زن ظرافت و مهربونی میخواد

خیلی ها از من میپرسن راز موفقیتت چی بوده که هنوز مث روز اول با هم خوبین؟ اولا که خوبیمون ظاهریه . دوما هر وقت هرچی همسرم گفت گفتم باشه . به خودا شوهرم بعد دو سال ازین رو به اون رو شد بیشتر از قبل دوسم داره و بهم احترام میذاره. علی روزای اول خود رای بود و خود سر  هرچی که من میگفتمو برعکس انجام میداد . چندین سال اینطوری بود .تا ۳ سال من  واسه تک تک کارهام ازش نظر خواستمو اون نخواست. من جلو جمع حتی اگه ازش دلخور بودم نشون ندادم و اون داد. من پولامو در اختیارش گذاشتمو اون نذاشت . من حرفای دلمو بهش زدم و اون پنهون کرد.من جلو همه ازش دفاع کردم و منو شکست.من سکوت کردم و اون فریاد زد. ...

علی گفت جلو دیگران بیشتر و بیشتر حجاب کنم .وادارم کرد جلو پسر دایی پسر خاله هام که از من کوچیکترن روسری سر کنم و منم کردم  ولی من اصرار کردم به خانومای فامیلم و دوستام دست بده.

کی از بدتریتن خصلتاش این بود که نیگا میکرد من در مورد هر مساله ای چه نظری میدم  بعد خودش برعکس نظر منو انجام میداد.اون وقتا وقتی به مامانم میگفتم که علی اینطوریه مامانم میگفت خب تو برعکس نظر واقعیتو بگو تا اون  آخرش نظر اصلی تو رو انجام بده . اکما من اینکارو نکردم برای اینکه اون بعد چند سال مبارزه با من و برعکس نظر منو انجام دادن ،حتما بابت کاراش چند جا سرش به سنگ میخورد و شکست میخورد اما بعد چند سال اون میفهمید که حق با من بود و به نظرات من ایمان میاورد و بالاخره بهم اطمینان میکرد...

به خود ا  همینطورم شد  . الان  حرف من براش حجته (آخه معمولا درست میگم)

الان همچین شده که اگه برخلاف نظر من کاری کنه آه من  میگیردش.و اون دیگه جرئت نمیکنه دلمو بشکنه.

اونقدر سکوت کردم و حتی دلخوریمو ازش   نشون ندادم و تا چند سال هر طوریی که دوس داشتم اون باهام رفتار کنه من باهاش رفتار کردم تا کم کم بعد ۲-۳ سال درست شد

جون کندم تا اهلی شد.

آدم نمیتونه واسه همه ی زندگی ها یه نسخه مشترک بپیچه . اما به همه توصیه میکنم راه منو تو زندگیشون حتما حتما امتحان کنن.

آره نوه های گلم

عشق معجزه میکنه

 

6آبان 92 دوشنبه

سلام

روز بخیر

امروز صب زود ساعت ۹ بیدار شدم

بعد از یللی تللی الکی حاضر شدم رفتم بیرون

رفتم به دوستم سارا جون که تازگیا نومزد کرده سر زدم. رفتم خونشون و اونم گفت که ۴-۵ ساله با پسره دوسته و حالا عقد کردن . کلی بهش تبریک گفتم و ابراز خوشالی تا اینکه گفتم عکسشو بده ببینم

باورتون نمیشه

میشناختم پسره رو... دوران دانشجوییم اون یکی از پسرای فوق العاده شیطون بود

حتی یه بار باهاش رفتیم شام خوردیم.۲۰۶ تیره داشت...

منه بخت برگشته تا عکسو دیدم فوری گفتم :میدونم اسم شوهرت آرشه و میشناسمش و یه شیطونی ای کردیم و قدیما باهاشون یه شام رفتیم بیرون. سارا که تا اون لحظه خوش و خرم و خندون بود یه لحظه مکث کرد و منه خنگ تازه فهمیدم مساله ناموسیه و نباید میگفتم. سارا کبود شده بود اما هیچی بهم نگفت

نمیدونستم چه جوری شیکر خوریمو جبران کنم واسه جبرانش الکی سارا خر میکردم که آره یه دوستم خیلی پاپی آرش بود و اون آخر با اون دوستم دوس نشد و اون شامم هرکی دونگ خودشو حساب کرد و این داستانا

یکی نیس بهم بگه آخه آدم نفهم یکی بیاد به تو بگه شوهرت قبلا فلان شیطنتو کرد چه حالی میشی؟!

خلاصه حوالی ساعت ۱ زدم بیرون از خونشون و به یه دوست دیگم  نگین زنگیدم که اگه محل کارتی و سرت خلوته بیام پیشت و رفتم پیش نگین که تو شرکت خدمات نت کار میکرد

موضوع سوتیم به سارا رو داغ داغ شرح دادم  نگین میگفت: پول مول حسابی تو دست و بالت داری؟ گفتم :چقد میخوای   گفت بالی ۱۰۰ میلیون.گفتم میخوای چیکار؟ میگه به کار من که نمیاد اما اگه سارا و آرش طلاق بگیرن مهریه اش گردن تو...و غش غش خندید

از صب تا حالا صد بار به خودم میگم به سارا اس بدم و بیشتر عذر خواهی کنم اما باز میگه هی یادش بیارم که بدتره...

خلاصه گند زدیم به ۱۵ سال دوستی مون...

 

 

 

 

 

 

خاطراتم

سلم

امروز لنگ ظهر بیدار شدم . ۴آبان شده و هوا سرد بین ۱۰ تا ۲۰ درجه است . خونمونم جنوبیه حسابی یخه!

هنوز رادیاتورا روشن نکردیم

منم تنبلیم میومد از زیر پتو بیام بیرون و تا ساعت ۱۲ دراز کشیدم. از ۱۲ تا ۱ تکرار خر م سل طان دیدم

بعد افتادم رو موده بشور بساب بپز

این خونه رو هرچی میسابم تموم نمیشه  خوبه ۱۰۰متر بیشتر نیس. خوبه بچه توش نیس. خوبه شوهرم شلخته نیس همش یا گرد و خاکه یا کثافت کاری خودم

باور کنین یا خوابم یا اینقد مشغولم که وقت نمیکنم دنبال ژیگولی بازی خودم باشم. ۱۰ روز قبل یه لاک مشکی زدم تا حالا حسابی پوس پوس شده و از بین رفته و کلی بی ریخت شده تا حدی که دیشب علی به روم آورد.مردم از خجالت

 

علی ساعت ۵ اومد و با هم ناهار خوردیم (برنج و مرغ)

 دیشب علی بهم میگفت دوس داره یه برنامه سفر بذاره واسه مشهد

منم در جوابش گفتم نه ه ه ه ه ه ه ه  من مسافرت دوس ندارم.

راه - خستگی- حالت تهوع - مخارجش...

گفت کجا بریم مث همیشه گفتم چالوس  گفت تو نمردی اینقد چالوس چالوس کردی؟! سالی ۲۰۰ بارم ببرمت کمه؟! گفتم آره کمه. دیگه داش از کوره در میرفت خندیدم بهش گفتم نه چالوس نه مشهد یه جای جدید بگو

اونم سریع از دهنش پرید گفت بریم علی آباد کتول

گفتم هرکی نره...گاو نره...

غیرتی شد و رو حرفش اصرار کرد که بریم و میریم و هر کی نیاد گاو باد

بعد کلی لیچار بار کردن به هم

حالا قراره بریم علی آباد کتول

من راضی ترم والا

آخه حتما صب میریم شب برمیگردیم و شب رو بالشت خودم سر میذارم جای گرم ونرم و راحت حتما هم خوش نمیگذره و دفعه بعد میبردم چالوس

من نمیدونم چرا شوهر من اینجوریه کلا اصلا حرف منو گوش نمیده. نا آرومه. باهام چپه

شوهرای دیگران هم اینطوری ان؟؟؟؟

 ساعت ۵ با علی زدیم بیرون  یه آینه سنتی خریدیم واسه خونه ای که مامانم اینا (به تازگی توی روستا واسه اقامت گاه تابستونیشون )،ساختن. بقیمت ۸۰ تومن

خودم که خوشم اومد

حسودی نکنید  ما که پارسال خونه خریدیم مامانم اینا امیلیون و پونصد به ما کادو دادن. مامانم دید اون ۱ونیمو واسه قرضامون دادیم ۱۶۰هزار تومن دیگه یواشکی بمن داد که رفتم با پولش یه ۲تا پارچ اوشدل خریدم شد ۱۰۰تومن بقیشم هپلی هپو کردم

حالا ما در جبرانش ۸۰ تومن! فلاکتم بد دردیه ها ا ا ا

 

 

 

آغاز

سلام به همه دنیا

من شمیم ۲۶ساله متاهل و خونه دار 

 دیگه حوصلم از زندگی تکراریم سر رفته بود دارم دچار آلزایمر میشم و گفتم خاطراتمو اینجا ثبت کنم تا آییینه عبرت آیندگان شه!

اینقد آدم خوبی ام.... ماه ، خوشگل، جواهرم من

حالا بعد خوندن میفهمید چه گوهر کمیابی ام

اسم همسرم علی و ۳۰سالشه.سال ۸۸ عروسی کردیم.فرزند نداریم.

دیگه...

زندگیمون با همه پستی بلندی هاش داره خوب پیش میره

ساری زندگی میکنیم

لیسانسم اما اصن دنبال کار نیستم

علی فوق دیپلمه

من و علی یه نسبت فامیلی خیلی دور داریم.(شوهر خاله من پسر عموی مامانشه)

قبل عروسیمون  همو ۲-۳ بار تو عروسی ها یا مهمونی دیدیم . تا اینکه آقا شمارمو گیر آورد و مستقیم ازم خواستگاری کرد. اما من که اون وقت ۲۱ سالم بود  دلم فقط د و س پسر بازی میخواست. ۱ سال الکی بازی دراوردم تا بالاخره گول خوردم و سر سفره عقد نشستیم

با وجود تمام دعواهامون میشه گفت خوش بختیم