عید فطر به در
دلم براش سوخت...افطار براش ماکارونی و مشکافی درست کردم از خجالتش درام. چن دیقه مونده به افطار پسرداییم آذوقه به دست اومد خونمون....یه مقدار سوپ همراش بود با سه تا تخم مرغ محلی....با خودم گفتم افتاب از کدوم طرف درومده زندایی جان تخم مرغ فرستادن؟!!
خلاصه ک با دیدنش یخورده سرحال شدیم ...ساعت 10 بود که رفت
بعدشم ما بُق کرده نشسته بودیم من روم به سمت راست و سرم تو گوشی
علی روش به سمت چپ و سرش تو گوشی.....که آقای فامیل اس داد میان خونمون شب نشینی...برا اولین بار از اومدن مهمون استقبال کردم...آخه خودمونو میشناسم تنها ک باشیم تو سر و کله هم میزنیم همون بهتر یکی باشه ازش حیا کنیم.در ضمن همسر آقای فامیل رو هم دوسش دارم :)
خلاصه که 12 شب مهمونامون اومدن و تا 2 بودن
گفتن که شنبه(روز عید فطر) میخان برن یه منطقه خنک ویلای یکی از فامیلاشون تعارف زدن ما هم بریم
مث همیشه علی جدی گرفت.ولی من مطمئن بودم تعارفه اهمتی ندادم تا 12 ظهر شنبه خوابیدیم
شنبه صبح بیدار ک شدیم علی به آقای فامیل اس داد که کجائید؟؟؟گفتن: ما رفتیم ویلا
علی بهش گفت: ما هم میخواییم بیاییم
از طرفی هم پدرشوهرم اینا مزدگانی داده بودن ک میخوان بیان خونمون....علی زنگ به باباش زد و باباش گفت مهمون دارن و فردا میان...خلاصه ک برناممون برا رفتن به اون منطقه خونه ی فامیلِ آقای فامیل جور شد
شر درست شد
سیم ثانیه ای یه (مرغ لای پلو) درست کردم و تا بخواهیم حرکت کنیم ساعت2 شد
رفتیم اون محل...هوا خنککککککککککککک..........عشگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگ
ولی
من میگم این شوهر من فرق تعارف و جدی رو تشخیص نمیده
تو اون خونه ویلایی تموم خونواده و خواهر مادر آقای فامیل هم بودن..ما کاملا اضافه بودیم.از شانس تخمی تخیلی منم مادره آقای فامیل سرمای شدیدی خورده بود هی میومد کنار من جویای حال من و هفت جدم میشد
حرص میخوردمآآآآآآآآآآآآآآآآآ....آخه زنیکه تو با این حالت میایی میچسبی به من که منم تو این شرایط مریض شم ؟؟؟چاره ای نداشتم جز اینکه تحویلش نگیرم و هی به بهونه بلند شدن و کمک کردن به همسر آقای فامیل تو پذیرایی جامو تغییر میدادم ک زیاد ب اون خانم نزدیک نباشم...بلای جونم شد..هر جا من مینشستم اون خانم هم میومد نزدیکم با من حرف میزد.
خلاصه موقع نهار شد و منم غذامو رو کردم و دستپختم تو جمع درخشید و کلی پز دادم
یعنی کم مونده بود واسه غذای من گیس و گیس کشی کنن....
اونجا ک بودیم همه هی مواظبم بودن و نمیذاشتن هیچ کار و کمکی کنم....من ک باورم نمیشه کسی اینقد بهم برسه...تو دلم گفتم: بابا من همون کوزت خانم قبلی هستم.اصن استراحت به من نمیسازه...من همونم ک وقتی مریض باشم یه گوشه میندازنم تا خودم خوب شم....ولی ماشالا اینقد آقای فامیل باشخصیت بود نمیذاشتن دس ب سیا سفید بزنم و هی مواظبم بودن و من عشگ میکردم
ما به قصد شب موندن رفته بودیم اونجا ولی 7 غروب ک شد دیدیم همه خواهر ها و مادر آقای فامیل جم و جور کردن دارن برمیگردن
نمیشد که ما نخود آش باشیم و بمونیم ما هم جم کردیم برگردیم
یکهو یه فک بکر به ذهنم رسید....گفتم: تیری در تاریکی رها میکنم ببینم چی میشه...گفتم چ کاریه من برم خونه ک فردا مادرشوهرم اینا بیان سر من خراب شن
به علی گفتم بریم خونه ی مامانت اینا شب هم بمونیم
از من اصرار از علی انکار
آخر گفتم: ببم جان میگم ما بریم که اونا نیان
که راضی شد و رفتیم..................شب علی با دوست و رفیقاش رفتن فوتبال و من همونجا گرفتم خوابیدم
صبح یکشنیه بعد از صبونه برگشتیم ....رفتیم یه سر خونه ی مامانم اینا....طبق معمول خاله ماله هام اومده بودن اونجا....یه ذره موندیم و بعد با پسردایی ها و داداشم رفتیم بیرون ک دور بزنیم
مقصد نداشتیم الکی جاده رو گرفتیم بریم ببینیم چه خبره
دیدیم جاده ها خیلی خیلی شلوغه...اوج تفریحمون سر به سر پسردایی ها گذاشتن بود
زندایی به گوشی پسردایی زنگ زد و گوشی رو به من داد.....بالاخره منت اون سه تا تخم مرغی ک دو شب قبل همراه پسرداییم فرستاده بودن خونمون رو سرم گذاشت
با این مضمون:
زندایی: تخم مرغها به دستت رسید؟
من: بعله پسردایی اورد
زندایی:میدونی ک تخم مرغ محلی اصلا گیر نمیاد و اگه پیدا شه چقدرم گرونه.دیدی چقدر خوشمزه است و طعمش با تخم مرغ معمولی فرق داره؟؟؟
من:جای شما خالی اون شب یه ماکارونی معرکه داشتیم با هم خوردیم
هاه هاااااااااااااااااااه هااااااااااااااااااااااااااااااااااه
کِنِف شد
بعد از تلفنش هم بساط خنده مون جور شد....ب پسردایی ها میگفتم: میدونی ماکارونی چقد گرونه؟؟؟میدونی مشکافی چقد گرونه؟؟؟میدونی شربت و آب و هندوونه چقد گرونه؟؟؟یالا تِخ کن...تِخ کن.تِخ کن
....
بیخود نیس میگن: چاه نکن بهر کسی...اول خودت
این همه حیله گری به خرج دادم رفتیم خونه مامی شوئر که اونها نیان....آخر این علی لباس ورزشیاشو ک بعد باشگاهشون خیس عرق شده بود رو بند خونه ی مادرش اینا جا گذاشت
مادرپدرش زنگ زدن که ما برات میاریم

دیشب هم تنها شبی بود ک پنجره ها رو وا کردیم و بدون کولر خوابیدیم....دم صبح با یه صدای وحشتناکی از خواب پریدم...بعله همون قاب عکسمون که با یه میخ شل به دیوار وصل کرده بودیم بود که افتاد...
نشکست ولی تا یکی دو ساعت از تپش قلب خوابم نبرد
برم برا عشقم تدارک غذا ببینم.....عشقم دیگه: مادر شوئر جونمو میگم :)
---------------------l
مگه ماههای قمری بر حسب گردش ماه نیست؟؟؟مگه ماههای قمری 28 روزه نیستن؟؟؟تا چند سال پیش هیچوقت ماه رمضون 30 روز نمیشد...حالا چطور شده تو این گرمای العطش تابستون ؛این ماه گشنگی تشنگی کِش اومده؟؟؟؟سرعت حرکت ماه به دور زمین تو 5 سال اخیر بعلت گرمای تابستون منبسط میشه کش میاد؟؟چطوره که ماه تو کشورهای شرق و غرب ما 28 روزه میگرده به بوم ایران عزیز ک میرسه میشه 30 روزه؟؟!!!!تا پارسالا ستاد استهلال داشتن و ما کلی میخندیدیم ک مگه ماه قمری کشک و بی قانونِ؟؟؟مگه خداوند کشکی کشکی ماهو دور زمین میگردونه که ستاد میبرن ببینن گردش ماه انجام شده یا از کار خدا هنوز یه روز مونده؟؟؟؟؟حالا ک دیگه این سالها پیشاپیش تو سایت های معتبر اعلام هم میکنن ک فلان روز عید فطره....این اعلام هم به نفع گشنگی و تشنگی و بدبختی کشیدن ؛ یه روز اضافه دارهمطمئنم چون تابستونه کره زمین منبسط شده یه روز بیشتر طول میکشه ماه دورشو بزنه
آقا از ما نشنیده بگیرید....ما چاکّر اسلام و مسلمین و مسلماتم هستیم
....طرف ادم باشه با سیاست یا بی سیاست انسانه...ادم ک نباشه هم تحت هیچ شرایطی نیس!!







شمیم و علی و حبه ی انگول