عید فطر به در

جمعه موندیم خونه....علی از وقتی پاشد لمید جلو تی وی ....اخمامو کردم تو هم ؛ بعدشم خیلی جدی علی رو گرفتم به کار...یه اتاق رو رفت و روب کردیم .یه عکس بزرگ داشتیم همیشه رو میز میذاشتمش....میخ دادم علی میخ بزنه به دیوار عکسو از دیوار اویزون کنیم...اینقد چلمنگه تموم میخ ها رو کج میکنه...با این حالم غرغر کنان که : چرا تو بلد نیستی میخ بکوبی به دیوار و چرا اریب میگیری و چرا فلانطوری بسان طوری ؛؛؛؛ خودم رفتم رو چارپایه و دست به میخ شدم.....ههههههههههههه خیییییییییط شدم چون اشکال از دیوار بود میخ خور نبود....بعد از اینکه خیط شدم علی سر حال اومد دربدرررررررررر......آخر هم میخ ها فقط دو سه میل رفتن تو دیوار با یه بدبختی شل و ول قاب عکسو زدیم به دیوار اتاق...یعنی هر آن امکان داشت قاب از رو دیوار بیفته...ولی خب همونم از هیچی بهتر بود.آخه سوراخ میخ رو دیوار مونده بود اگه هیچ ی نمیزدیم روش زشت میشد.بعدشم..دیدم علی داره استراحت میکنه نقشه پلید کشیدم که نذارم خوش خوشانش بشه....خونه بغلیمون در حال ساخته...یه مقدار سیمان دیواراشون ریخت کف تراس ما و خشک شد....یه سیم ظرفشویی دادم دست شوهر و گفتم بساب...فک میکردم نیم ساعته تموم میشه...تو اون آفتاب زبون روزه دو ساعت تموم اونجا رو سابید ...منم تو اون فاصله خونه رو تمیز کردم و جارو کشیدم و تی کشیدم و دوش گرفتم و موهامو خشک کردم...علی همچنان تو افتاب مشغول سابش

دلم براش سوخت...افطار براش ماکارونی و مشکافی درست کردم از خجالتش درام. چن دیقه مونده به افطار پسرداییم آذوقه به دست اومد خونمون....یه مقدار سوپ همراش بود با سه تا تخم مرغ محلی....با خودم گفتم افتاب از کدوم طرف درومده زندایی جان تخم مرغ فرستادن؟!!

خلاصه ک با دیدنش یخورده سرحال شدیم ...ساعت 10 بود که رفت

بعدشم ما بُق کرده نشسته بودیم من روم به سمت راست و سرم تو گوشی

علی روش به سمت چپ و سرش تو گوشی.....که آقای فامیل اس داد میان خونمون شب نشینی...برا اولین بار از اومدن مهمون استقبال کردم...آخه خودمونو میشناسم تنها ک باشیم تو سر و کله هم میزنیم همون بهتر یکی باشه ازش حیا کنیم.در ضمن همسر آقای فامیل رو هم  دوسش دارم :)

خلاصه که 12 شب مهمونامون اومدن و تا 2 بودن

گفتن که شنبه(روز عید فطر) میخان برن یه منطقه خنک ویلای یکی از فامیلاشون تعارف زدن ما هم بریم

مث همیشه علی جدی گرفت.ولی من مطمئن بودم تعارفه اهمتی ندادم تا 12 ظهر شنبه خوابیدیم

شنبه صبح بیدار ک شدیم علی به آقای فامیل اس داد که کجائید؟؟؟گفتن: ما رفتیم ویلا

علی بهش گفت: ما هم میخواییم بیاییم

از طرفی هم پدرشوهرم اینا مزدگانی داده بودن ک میخوان بیان خونمون....علی زنگ به باباش زد و باباش گفت مهمون دارن و فردا میان...خلاصه ک برناممون برا رفتن به اون منطقه خونه ی فامیلِ آقای فامیل جور شد

شر درست شد

سیم ثانیه ای یه (مرغ لای پلو) درست کردم و تا بخواهیم حرکت کنیم ساعت2 شد

رفتیم اون محل...هوا خنککککککککککککک..........عشگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگ

ولی

من میگم این شوهر من فرق تعارف و جدی رو تشخیص نمیده

تو اون خونه ویلایی تموم خونواده  و خواهر مادر آقای فامیل هم بودن..ما کاملا اضافه بودیم.از شانس تخمی تخیلی منم مادره آقای فامیل سرمای شدیدی خورده بود هی میومد کنار من جویای حال من و هفت جدم میشد

حرص میخوردمآآآآآآآآآآآآآآآآآ....آخه زنیکه تو با این حالت میایی میچسبی به من که منم تو این شرایط مریض شم ؟؟؟چاره ای نداشتم جز اینکه تحویلش نگیرم و هی به بهونه بلند شدن و کمک کردن به همسر آقای فامیل تو پذیرایی جامو تغییر میدادم ک زیاد ب اون خانم نزدیک نباشم...بلای جونم شد..هر جا من مینشستم اون خانم هم میومد نزدیکم با من حرف میزد.

خلاصه موقع نهار شد و منم غذامو رو کردم و دستپختم تو جمع درخشید و کلی پز دادمیعنی کم مونده بود واسه غذای من گیس و گیس کشی کنن....

اونجا ک بودیم همه هی مواظبم بودن و نمیذاشتن هیچ کار و کمکی کنم....من ک باورم نمیشه کسی اینقد بهم برسه...تو دلم گفتم: بابا من همون کوزت خانم قبلی هستم.اصن استراحت به من نمیسازه...من همونم ک وقتی مریض باشم یه گوشه میندازنم تا خودم خوب شم....ولی ماشالا اینقد آقای فامیل باشخصیت بود نمیذاشتن دس ب سیا سفید بزنم و هی مواظبم بودن و من عشگ میکردم

ما به قصد شب موندن رفته بودیم اونجا ولی 7 غروب ک شد دیدیم همه خواهر ها و مادر آقای فامیل جم و جور کردن دارن برمیگردن

نمیشد که ما نخود آش باشیم و بمونیم ما هم جم کردیم برگردیم

یکهو یه فک بکر به ذهنم رسید....گفتم: تیری در تاریکی رها میکنم ببینم چی میشه...گفتم چ کاریه من برم خونه ک فردا مادرشوهرم اینا بیان سر من خراب شن

به علی گفتم بریم خونه ی مامانت اینا شب هم بمونیم

از من اصرار از علی انکار

آخر گفتم: ببم جان میگم ما بریم که اونا نیان

که راضی شد و رفتیم..................شب علی با دوست و رفیقاش رفتن فوتبال و من همونجا گرفتم خوابیدم

صبح یکشنیه بعد از صبونه برگشتیم ....رفتیم یه سر خونه ی مامانم اینا....طبق معمول خاله ماله هام اومده بودن اونجا....یه ذره موندیم و بعد با پسردایی ها و داداشم رفتیم بیرون ک دور بزنیم

مقصد نداشتیم الکی جاده رو گرفتیم بریم ببینیم چه خبره

دیدیم جاده ها خیلی خیلی شلوغه...اوج تفریحمون سر به سر پسردایی ها گذاشتن بود

زندایی به گوشی پسردایی زنگ زد و گوشی رو به من داد.....بالاخره منت اون سه تا تخم مرغی ک دو شب قبل همراه پسرداییم فرستاده بودن خونمون رو سرم گذاشت

با این مضمون:

زندایی: تخم مرغها به دستت رسید؟

من: بعله پسردایی اورد

زندایی:میدونی ک تخم مرغ محلی اصلا گیر نمیاد و اگه پیدا شه چقدرم گرونه.دیدی چقدر خوشمزه است و طعمش با تخم مرغ معمولی فرق داره؟؟؟

من:جای شما خالی اون شب یه ماکارونی معرکه داشتیم با هم خوردیم

هاه هاااااااااااااااااااه هااااااااااااااااااااااااااااااااااه

کِنِف شد

بعد از تلفنش هم بساط خنده مون جور شد....ب پسردایی ها میگفتم: میدونی ماکارونی چقد گرونه؟؟؟میدونی مشکافی چقد گرونه؟؟؟میدونی شربت و آب و هندوونه چقد گرونه؟؟؟یالا تِخ کن...تِخ کن.تِخ کن

....

بیخود نیس میگن: چاه نکن بهر کسی...اول خودت

این همه حیله گری به خرج دادم رفتیم خونه مامی شوئر که اونها نیان....آخر این علی لباس ورزشیاشو ک بعد باشگاهشون خیس عرق شده بود رو بند خونه ی مادرش اینا جا گذاشت

مادرپدرش زنگ زدن که ما برات میاریم

دیشب هم تنها شبی بود ک پنجره ها رو وا کردیم و بدون کولر خوابیدیم....دم صبح با یه صدای وحشتناکی از خواب پریدم...بعله همون قاب عکسمون که با یه میخ شل به دیوار وصل کرده بودیم بود که افتاد...

 نشکست ولی تا یکی دو ساعت از تپش قلب خوابم نبرد

برم برا عشقم تدارک غذا ببینم.....عشقم دیگه: مادر شوئر جونمو میگم :)

---------------------l

مگه ماههای قمری بر حسب گردش ماه نیست؟؟؟مگه ماههای قمری 28 روزه نیستن؟؟؟تا چند سال پیش هیچوقت ماه رمضون 30 روز نمیشد...حالا چطور شده تو این گرمای العطش تابستون ؛این ماه گشنگی تشنگی کِش اومده؟؟؟؟سرعت حرکت ماه به دور زمین تو 5 سال اخیر بعلت گرمای تابستون منبسط میشه کش میاد؟؟چطوره که ماه تو کشورهای شرق و غرب ما 28 روزه میگرده به بوم ایران عزیز ک میرسه میشه 30 روزه؟؟!!!!تا پارسالا ستاد استهلال داشتن و ما کلی میخندیدیم ک مگه ماه قمری کشک و بی قانونِ؟؟؟مگه خداوند کشکی کشکی ماهو دور زمین میگردونه که ستاد میبرن ببینن گردش ماه انجام شده یا از کار خدا هنوز یه روز مونده؟؟؟؟؟حالا ک دیگه این سالها پیشاپیش تو سایت های معتبر اعلام هم میکنن ک فلان روز عید فطره....این اعلام هم به نفع گشنگی و تشنگی و بدبختی کشیدن ؛ یه روز اضافه دارهمطمئنم چون تابستونه کره زمین منبسط شده یه روز بیشتر طول میکشه ماه دورشو بزنه

آقا از ما نشنیده بگیرید....ما چاکّر اسلام و مسلمین و مسلماتم هستیم

خرید کن

 

اگه انصافا بخواییم به نسبت وضعیت مالیمون حساب کنیم من برا لباس خودم پول نسبتا خوبی میدم.بیشتر وقتا از اینکه پولهای بی زبونو خرج لباس مباس میکنم خجالت میکشم

چن روز پیشا رفتم شلوار و شال گرفتم و مث همیشه بعد از خرید رو ابرا سیر میکردم...البته الان بیشتر از یه ساله رابطه من و همسر خوب نی.زیاد تو چشمش نگا نمیکنم و بهش اهمیتی نمیدم.اونم همین طور.کلازیاد باهاش دمخور نمیشم.فقط در حد رفع تکلیف بعنوان هم خونه ایمه

با این حساب بعده خرید کردنم

شوهر هم مث همیشه رفت بالا منبر که تو چرا بیشتر برا خودت خرج نمیکنی؟؟؟؟

از اونجایی ک حضرت همسر کلا اهل گفتگو با من نیست و بجز حرفهای عادی روزمره هیچوقت حرف درست حسابی ای به هم نیمزنیم و برا زندگی مون هیچوقت نقشه راه ترسیم نمیکنیم و این حرفا

همین خطبه خوانی همسر باعث شده ب فکر فرو برم.....ادمی ک هیچوقت اصلا راجب هیچ جنبه زندگی با من حرف نمیزنه چجوریه ک هر بار ک لباس میخرم و ذوق میکنم بهم میگه: بیشتر بخر!!!

از پولداریش نی چون  حقوقش زیاد بالا نیس

بعدشم از اون ادمهاست که اگه یه لباسی رو بدون حضورش بخرم و تنم کنم و به روی خودم نیارم که نوعه عمرا نمیفهمه لباس نو خریدم....یعنی میدونم بحث چشم نوازی لباسهای من مطرح نیس.چون اون اصلا منو نمیبینه

:( حتی اگ تو خونه مانتو شلوار تنم باشه متوجه نمیشه

بحث اینه که من مث اسب از خریدن زلم زیمبو جات ذوق میکنم

و اون هم ک پولشو داده از اینکه به این موفقیت نائل شده ک من شاد شم کیفور میشه

خدا رو شکر این جنبه از رابطه ی گل و بلبلانه ی ما هنوز نخشکیده...

 

متاسفانه پوست شکمم ترک خورد..تحت روغن درمانی و کرم گرون درمانی هم هستم ولی ارث ننه جانم از همه دوا درمونها قوی تره

در جریانید دیگه : کلا همیشه بدی و منفی و زشتی غالبِ دیگه

الغرض....شکمم ترک خورد و به شوهر گفتم...وقتی قرمزی پوستمو دید ترسید و گفت: وووییی چرا این جوری شده

اگه شمیم ناز نازو سابق بودم حتمن تو این سکانس گریه زاری میکردم

ولی پر رو پر رو برگشتم بهش گفتم: رو تن خودتم ترک داره هااااااااااااا.مال من جدیده الان قرمزه بعدا سفید میشه

مال تو قدیمی و سفید شده

بعلههههههههههههههههه

فک کردین چی؟؟؟گیرم لی لی به لالام بذاره بگه برو برا خودت فرت فوووورت لباس بخر

دلیل نمیشه زیر بار حرفش بمونم

خیلی هم خوب کردم ضد حال بهش زدم

بعد از اینکه به روش اوردم خودش هم ناقصِ.....سکوت کرد...از اون سکوتهایی ک نماد ناراحت شدنشه

 و من خیلی ذوق کردم ک حالشو گرفتم

گور بابای شوهر داری....طرف ادم باشه با سیاست یا بی سیاست انسانه...ادم ک نباشه هم تحت هیچ شرایطی نیس!!

حالا نیس ک خیلی بر  رو داشتیییییییییییییییییم!!!!!!!!!!!خیلی قد و هیکل داشتییییییییییییم

حالا در استانه قلمبه شدن ترک هم برداشتیم .ایییییییییییش....من اصن برا چی زنده ام؟!

 ------------

دوستم داشت میگفت ببین فلانی و بیساری به کجا رسیدن؟؟!!!فلانی خر تمبل دانشگاه الان واسه خودش یلی شده...بیساری الان ال داره بل داره .....

نمیدونم چرا اصلا به این چیزا حسودیم نمیشه....مگه ما تو زندگی اونائیم؟؟؟؟زندگی منم از بیرون خیلی ها رو کشته از دورن  منو نیست و نابود کرده

امروز تو همین فکرا بودم. و کلی احساس همه چیز دان بودن و فیلسوف بودن داشتم ک با دیدن یه نفر دوباره همون خوده معمولیم شدم....بعد از ظهری رفتم دکتر...تو اتاق انتظار  همکلاسی سابقمو دیدم.اینقدم ازش بدم میووووووووووووووووومد نهایت نداشت.همون وقتا هم با دیدنش تنم کهیر میزد...حالا همون پیزوری داشت پز میداد که دو تا بچه داره و از همه جلو زده ...بعدشم بهش گفتم شوهرت چ خوش تیپه...گفت یه پارچه آقاست.عشقمه.قلبمه.نفسمه .....اَهههههههههههه.... هزاااااااااااااااار برابر نفرتم ازش بیشتر شد.مث پیرزنا همش نصیحت وصیت میکرد.هی راجه به بچه هاش حرف میزد ک بچه هاش همیدیگرو خیلی دوس دارن و اینا .ایش خیلی ازش خوشم میومد  دو تا فتو هم از رو خودش زده تقدیم جامعه بشری کرده.....دلیل اینکه قدیما ازش بدم میومد هم این بود ک خودش تنها تنها همه پسرای محله رو میخواست .خوش اشتهااااااااا

نتیجه اخلاقی: وقتی دوستتون داره غیبت و حسودی کسی رو میکنه ژست روشنفکرانه نگیرید

به 24 ساعت نمیکشه خودتون یه جا وا میدید

والّااااااااااااااااااااه


 

کیوان جون کامنت اخرت خصوصی بود اینجا برات پیغوم میذارم عزیزم.من منگولم از سمت راست چندمی؟؟؟ چهارمی یا پنجمی(بچه ها رو هم بشمر)؟؟؟؟؟

اون کاری ک دو هفته دیگه داری هم انشالا به خوشی و سلامتی انجام شه.

شمیم مویی

من معمولا برا رفتن ب ارایشگاه وقت نمیگیرم.یه ارایشگاه نزدیک خونمون هست ک همیشه خلوته.ارایشگرمم خیلی ملوسه...کنار همین ارایشگاه هم یکی دو تا دیگه هم هست ک اگه این دوستم نباشه میرم پیش اونا.امروز هِلِک تِلک راه افتادم رفتم دیدم درِ همه ارایشگاهها تخته است...زنگ زدم به ارایشگرم میگه بهمون دستور دادن بسته باشیم!!!من ماندم و یه دنیا پَش و پیل و هزاااااااااااااار آه و فغان

چه چیزای بیخودی رو ب اسلام میچسبوننآآآ...بعد میان هی برا ما خطبه میخونن دین ما فلانه بیساره

مثلا میگن یه دانشمند غالبا ژاپنی یا امریکائی کشف کرده :یه رگ وسط کله است روزی 5 بار باید نمدار شه فلان بیماری نگیریم.یا میگن: خانومها سمت داخلِ  ارنج تا کف دستشون

و آقایون سمت بیرونی ارنج تا کف دستشون (جای وضو)با خوردن روزی 5 بار آب سرد بهش؛ باعث کاهش شهوت های هوسانه ی بی تربیتانه شون میشه

موی زن یه برق خاصی داره که مردو تحریک میکنه...پس 5 میلیارد باقیمونده دنیا باید 24 ساعت در حال تحریک و تحرک باشن دیگه!!!خب همینا میان در ارایشگاهها رو میبندونن من مث انسانهای اولیه بمونم دادم در بیاااااااااااد

آقا توهین نباشه خوده من و بیشتر ما ها مستقیم و غیر مستقیم از خدا پیغومبر و قران و دعا معجزه دیدیم و برامون محترم و  مقدسن

ولی اما اگر یه سری چیزا من دراوردیِ

بگذریم ....یه دوستم تو یه ارایشگاه خیلی معروف های لِوِل کار میکنه

میخنده میگه:  مشتری از اون سر شهر میاد پیش ما سه ساعت هم تو نوبت میشینه تا فقط صورتشو اینجا بند بندازه!!!اونم با قیمت گزاف تومن!!!!خودش از وجود این مشتری ها سود میبره هااااا....ولی تو کار بعضی ها مونده

پس من ب خودُم افتخار میکنم ک پول اضافه برا این چیزا نمیدم و فقط 4 سال درمیون عروسی نزدیکانم سنگ کمون میذارم.

دقت کردید همه عروسا بعده عروسیشون میرن موهاشونو بلوند میکنن.....منم به رسم همه نوعروسا همین کارو کرده بودم..چن ماه بعد عروسیم رفتم کله مو زرررررررررررررد کردم...موهام چنااااااااااااااااان اسیب دید همه اش ریز ریز شد ریخت...گفتم: من غلط کنم دوباره بخوام زررررررررررررد کنم!!!!!ولی یک سال بعد از اون ماجرا هم فک کنم به دلیل چشم و هم چشمی با دوستم بهار دوباره رفتم ب زردی گرائیدم

با این موهای ضعیف و سست من بار دوم چناااااااااان داغدار شدم ک کل کله ام سوخت و موهام ریخت و دیگه  زرد کردن کله ام ب قصه ها پیوست

حالا خیلی موهای بلوند به پوست صورت ما ایرانی ها  میاد!!!!عشگ بلوند بودنم داریم !!!!!!!!!!!!!!!فک میکنیم کله مون زرد کنیم میشیم کوپ اروپائیها...گیرم موهامون بلوند کردیم...قد و هیکل و رنگ پوست و رنگ چشم و غیره مونو چیکار کنیم

اصن من ک با روسری سر کردن خیلی موافقم....خیلی کار خوبیه!ثواب داره.همین طوریش برا هر بار بیرون رفتن تقریبا یه ربع داریم صورتمونو بتونه کاری میکنیم اگه روسری نمیذاشتیم باید به جای دو دیقه سشوار اتو کشیدن جلوی مو باید حداقل نیم ساعت به موهامون میرسیدیم...کی حال داره باباااااااااااااااااا

اصن کی میشه نقاب مد شده همین وقت رو برا بتونه کاری صورتمونم هدر ندیم

بجاش بریم دنبال علم و هنر و ادب

 

پسره از سر کار اومده خونه میگه: شام درست کن بریم بیرون بخوریم....و شمیم موییِ قصه ی ما ,,از ساعت دو ظهر زَوارش در رفت تا کتلت کوکونژاد درست کنه

مهمونی علمی

یعنی ماوراالطبیعه لنگِ دهنِ منه ببینه چی ازش در میاد؛؛کلهم قوانین فیزیکیایی و شیمیایی رو  زیرو زِبَر کنه حال من یکی رو جا بیاره

یه عمره میگم پسر دایی  هام خوبن گلن ماهن

حالا تموم ابر و ماه و فلک دست ب دست دادن با هم بحثمون شه

خاله ی من میشه عمه ی پسرداییم....پسر داییم از خالم بدش میاد....من هم پشت سر پسر داییم پیش طرف( با اسم مستعار یارو) بطور اس ام اسانه غیبت کردم گفتم این پسردایی بچه و نفهمِ

یارو هم رفت صااااااااااااف گذاشت کف دست پسرداییم.....یارو جقد گوساله بود از صفحه اس ام اس های من و خودش عکس گرفت برا پسردایی فرستاد.پسردایی زنگ زد و کلی شاکی]]ی عالم با هم حرف زدیم.بهش گفتم بخاطر نظر نادرستی ک نسبت به خالم(عمه اش) داری بهت گفتم نفهم!!!ولی ازش عذر خواهی کردم و بعد از دو ساعت چک و بحث قائله خوابید

ولی خودمونیمآآآآآآآآآآآا من نباید حرف بزنم.هر چی بگم.هرررررررررررررر چی بگمممممممممممممم برعکس میشه


 

بخاطر همین جرات ندارم کسی رو مسخره کنم.دو سوت ده برابرش به سرم بیاد ولی خب یه جاهایی هم بیشعوری بهم غلبه میکنه 

 

دعوتِ خالم اینا بودیم.منم که معاف از رزم هستم.خانوم خانووووووووم میرم مهمونی میشینم میخورم و برمیگردم.آخ ک چ حالی میده...قبل از این تو مهمونیا حس "مردم" بودن و " رعیت" بودن داشتم الان حس میکنم ملکه ام.حس مهم بودن میکنم

حالا وسط مهمونی برا خالی نبودن عریضه پسرخاله پسر دایی ها و داداشم و علی و زندایی کوچیکه و اینا جمع میشیم دور هم یا جوک میگیم یا سر به سر هم میذاریم همو مسخره میکنیم به هم میخندیم(همچین تفریحات سالمی داریم ما)

تو مهمونی با این جک و جوونا مشغول حرفهای سخیف و قاه قاه خنده بودیم ک دایی و خالم اومدن وسط گود!!!

دیدن بچه هاشون دور ما نشستن دارن کم کم بی ادب میشن ....خاله دایی ادعای فضلشون گرفت گفتن : شما چرا اینقدر سبک هستین؟چرا این جوک های سطح پایین رو واسه هم میخونید و میخنیدید...بیایید مشاعره...ک طبق معمول تموم مشاعره هامون جز"یکی بود یکی نبود" و " توانا بود هر ک دانا بود" هیچی بارمون نبود و بازی به "هالالالای لالا لای لالالای لاااااااااااااااای" و " ای دلبرو ای دلبر بالا بلایی دلبر" کشیده شد و  ادب و فرهنگ کهن مملکت به قهقهرا کشیده شد

بعدش شروع کردن به خوندن اس ام اسهای فللسفی و علمی

هوووووووووووف دیگه خوابمون گرفت

رو کردم به خاله دایی گفتم: به ما چ ک  شما میخوایید ب بچه هاتون درس علم و ادب بدید؟!؟! این تلاشها بیفایده است این گودزیلاهایی ک من میبینم تربیت بشو نیستن..ول کنید بذارید شاد باشیم

 

دایی و خاله هم طرف همو گرفتن و گفتن: چیه همش از فوتبالیست و بازیگرو این چیزا حرف میزنید.این حرفهای سبک سطحی رو بذارید کنار.مطالب اموزنده به هم بگید

(والا من ک فوتبالی نیستم ولی علی خیلی فوتبالیه داشت با پسر دایی پسرخاله ها در مورد فوتفال حرف میزد)

آقاااااااا به اوجای ما برخورد ک خاله دایی با این حرفشون به شوهر پاک تر از گل  من ک نور دو چشممه توهین کردن

دیدم علی ورپریده هم مظلوم شده هیچی نمیگه .از طرفی هم واسه اینکه یادش بدم باید جلو خونواده ها از هم حمایت کنیم مث اسپند رو آتیش جز جز میزدم ی چیزی بگم

.نمیدونستم چی بگم ...یه کم فکر کردم  با پر رویی تموم با خنده رو کردم به داییم گفتم: به زنت بگو هی عکس داریوش و شهر ه و گوگوش نشونمون میده

 

دایی جونم هم به همون حالت علی ؛ مظلوم شد.فقط گفت: کلی گفتم

خدا رو شکر زندایی کوچیکم مث اون اولی وقیح نیست وگرنه منو قورت میداد

خلاصه ک یه دست مریزاد به خودم  یه جا گلیم خودمو از آب کشیدم بیرون

شب علی میگه: برو واسه خودت مانتو بخر

 

 

مادرشوهرم با برادرشوهرش ک میشه عموی علی اینا به شدت کنتاکه..کار به فحش و فحش کاری و پیغوم پسغوم های ناجور به هم کشیده بود.حالا.دختر عموی علی اینقد خانومه برداشت برا مادرشوهرم نذری آورد اونم فراوون !!!برا ما هم اورد.در جواب این بزرگواری این  دختر عمو...مادرشوهرم نشست پیش من از این دختر عموی شوهرم بد گفت بد گفت بد گفت.فحشی بود ک ب هیکل این دختره میکشید!!!!!

حالا چ بدی میگفت؟؟؟میگه: یه نفر بهم گفته  این دختره با خانواده شوهرش نمیسازه!!!خون مادرشوهرشو تو شیشه کرده.ب مادرشوهرش توهین کرده((((حالا یگو تو مادرشوهر اینو از کجا میشناسی؟؟؟))))

حالا چرا این حرفو میزد؟؟؟

چون دختره خونش کنار خونه مادرشوهرش بوده.حالا خونشونو عوض کردن رفتن جایی دور تر از خونه مادرشوهرش ساکن شدن

حالا خودش مادرشوهر پدرشوهر نداره...ولی نیس ک در نبود مادرشوهر پدرشوهرش با بچه های مادرشوهرش میسازه یا رفت اومد میکنه؟؟؟؟همه خواهر شوهر برادرشوهراش با هم رفت و امد دارن ولی فقط این سرکار علیه با همه شون کنتاکه

کلهم همه دنیا بدن فقط سرکار عفریته گل و بلبلِ

ایییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییش

حالا

مبادا یه درصد فک کنید ما هم همین سرنوشت رو داشتیم.اولها نزدیک افعی اینا بودیم بعدا اونجا رو عوض کردیم یه کم دور شدیمآآآآآآآآآآآآ

نه...منظورش به ما نبود

همون دخترعموهه دختر بدیِ

خواب

چن ماه قبل رئیس مهتمرین شرکت کامپیوتری گفت : احتمال اینکه این قرن حاضر تو تاریخ محو شه و آیندگان هییییییییچ کورسوئی از زندگی فرا پیشرفته ی ما تو این دوران نداشته باشن , خیلی زیاده

هر سند و مدرک مهمی دارید ازش نسخه لمسی داشته باشید مثلا همه عکسها رو دیجیتالی نگه ندارید برید چاپ کنید یا یه طوری نگهدارید دیگه

حالا بعده چند ماه این داستان بلاگفا هم حرفای آقای مایکرو سافت رو کاملا اثبات کرد...هر چی پیشرفت تمدن بشری هست ده سال طول میکشه به اینجا برسه ...هر چی تفکر نگران کننده از احتمالات منفی هست فوسماژوری صااااااااف میاد میشینه وسط پیشونی ما نگون بخت های جهان سوم

 

اگرچه شخصا معتقدم این دو سالی ک بلاگفا از نوشته های ما کات کرد باید از صفحه روزگار محو میشد و کاش منم چشم وا میکردم میدیدم تو سال 92 هستم,,,,,,, ولی خب  عزیزانی ک تو این هاگیر واگیر نوشته های زیبا و عکسهای محبوبشون رو از دست دادن کاملا درک میکنم

بیایین دست به دست هم بدیم و به همون دفتر خاطرات و آلبوم های قدیمی رو بیاریم

امان از خاطرات کج و کوله ی من .....از همون دفتر خاطراتهایی ک یه روزی بالاخره ننه هامون کشفش میکردن و چوب در ماتحمان میکردن.یکی از دلایلی ک ننه ی منضبط من چشم نداره منو ببینه همون خاطرات کذائی قرار مدارامه............یا بیایین دوباره ب همون عکسهای 13 در 18 قدیمی مون رجوع کنیم ک بعد از چاپ کردن نصف عکسشو میبریدیم ک یارویی ک تو عکسمونه معلوم نشه :)

به هر حال این اتفاق ناگوار ممکنه تو هر وبلاکی با هر دامنه ای اتفاق بیفته و حتی دوباره برا بلاگفا

دیگه خودتون بدونید و وبلاگهاتونو و ریکس آب بردن تموم دست نوشته هامون

 

خب حالا ک مملکت اصلاح شد باید از میترای عزیزی ک کامنت داده بود و گفتن دلیل خارش دست و پام میتونه جدی باشه تشکر کنم.....ممنون عزیزم ک اینقده خوبین.یک در دنیا هزار در آخرت مادررررررررر

خارش های وحشتناکم بالاخره با  قرص پردنیزولون5   بهتر شد

دیروز جمعه با چن تا دوستام جمع شدیم دور هم.......نمیدونم من خنگم؟؟؟اونها خنگن؟؟؟؟قضاوت با شما

منو ک میشناسید: اگر هم هر توهینی از کسی بشنوم چیزی نمیگم بهش....بخصوص مادرشوهرم.دو تا دلیل دارم...یکی اینکه عُرضه بدرفتاری ندارم.وحشت از دعوا دارم

دومین دلیل اینه که اعتقاد دارم روابط بد بالاخره خوب میشه و به شدت از اینکه بعدا بخوام از رفتارم"پشیمون" بشم ناراحت میشم

حالا یخورده دلیل های خورده ریزه هم دارم مثلا میترسم دعوامون شه از دهنم فحشی چیزی در بره...سابقشو دارم...مثلا تو دعوا به یارو بگم: پدر سوخته!!!!

یا اینکه : مثلا معتقدم ک اگه من حقمو بخوام از طرف بگیرم فوقش فقط زبونی جواب بدم یا پیش شوهر یا مادرم حق ب جانب شم.ولی وقتی حقمو بخورن و صبور باشم خدا بیشتر انتقاممو میگیره و بیشتر دلم خنک میشه

 

خلاصه ک دوستام داشتن از برخورداشون با مادرشوهراشون میگفتن ...همشون در جواب بی ادبی های دیگران,,, کم نمی اوردن.....همشون هیکل طرفو آفتوبه میگرفتن.

حالا نه فقط تو برخورد با مادرشوهر جان....با هر کسی.......

 من موندم  کدوم درسته؟؟؟وایسم هیچی نگم یا مثل خودش برخورد کنم؟

.

مادربزرگم یه خواب مقدس دیده منم تو خوابش حضور داشتم الان عاااااااااااااااااااااااشق من شده...همش ب من میگه: فامیل ائمه!!!الهی بگردم....آورده به من پول داده برم برا خودم هر چی دوس دارم بخرم

الهی بگردم اینقد عاشق  مومنیه ک حد نداره...الان داره به من پول و رشوه میده نظر ائمه رو جلب کنم

خدایا تا باشه از این خوابهای مقدس

یکی از فرمایشات مامانبزرگم اینه ک میگه: وقتی میخوابید رو شکم نخوابید , ب خدا پشت نکنیدجیگرشو برم اینقد دوس داره خدایی باشه ولی بلد نیست از خودش درمیاره ناناااااااااااااز

حالا برعکس خواب مامانبزرگیمو بگم: یادمه دوران دانشجویی یکهو مامانم با یه قیافه نگران میومد خونه دانشجوئیمون دو روز هم میوند!!!!چرا؟؟؟؟؟؟؟؟چون خواب بدی در مورد من دیده بود...فک میکرد چه ناتویی شده باشم

والا اونها ک صحت نداشت ولی ایشالا خواب مادربزرگم درسته

 

 

در ادامه چند تا شعر و متن زیبا میذارم ک دوست گلم کیوان برام گذاشتن و من لذت بردم:

ادامه نوشته

شمیم بی ذوق است

نمیدونم چطو شده وو از بعده تصادفم سرم به کجا خورده  که  دیگه از آشپزی بدم نمیاد....عصرا با دل خوش میرم پای گاز وامیستم!!

حالا چیکار داریم زیاد اهل غذاهای وقت گیر و متنوع نبودم ولی تف به ریا , تف به ریاااااا:

 مهم دستپختمه ک معرکههههه است.

همیشه اول نشاسته رو توی شیر سرد حل میکردم بعد میذاشتم رو گاز تا بجوشه و حاضر شه...امروز حس اوستا کاری بهم دست داد گفتم منو چه به دستور غذایی های آماده...خودم یه پا صاحب سبک هستم!!!شمیم کسی نیس ک بخواد از رو رسپی دیگران غذا دراره....بعله...خودم نشاسته رو تو یه ذره اب سرد حل کردم بعد ریختم تو شیر در حال جوشیدن...سیم ثانیه نکشید ک

معجون مسمّایی شد دیدنیییییییییییییییییییییییییییی...کُپّه کُپّه نشاسته بود ک گوله شد روی شیر!!

2 کیلو شیر و اندکی شکرو به ملک اعلاکوت پیوندوندم رفت!!!موندم جواب شوهرو چی بدم؟بگه 2 کیلو شیری ک تو ظِلّ آفتاب فرستادیم بخرم کوش؟چی بگم؟؟؟؟!!!!!!!

چن روزی بود همش کار داشتم یا بیحال بودم خونمون انگاری بمب خورده بود.از رخت و لباسایی ک این ور اون ور ولو بود تا کاغذ پاره ها و بورس و لوازم ارایش گرفته تا ظرف های کثیف و رختای چرک

امروز از صب همه جا رو سابیدم برق افتاده بالاخره ارامش پیدا کردم :) کوشَن اونها ک به اینجام رسونده بودن :بچه بیار...بچه بیاااااااااار!!!!!!!!!!!!!چرا یه نفرشون نمیاد یه قدم برام برداره؟!دریغ از یه بشقاب غذا ک بخوان برام بیارن نامردا! صد هزار رحمت به زن فضول همسایه مون ک خودش از رو مانتوهای گشادم تشخیص داد چمه و برام یه شیشه عرق بهار اورد گفت: تو این دوران بخور؛ خنکیه برات خوبه ....جیگرشو برم.ااین زن همسایه مون سن بالاست ولی اینقده چهره ی نازی داره ادم نمیتونه نسبت ب فضولیاش حس بدی پیدا کنه!!

خارش شدیییییییییید افتاده به جونم....پاهام دونه زده همش میخاره.....اولش فک کردم پشه نیشم زده ولی بعد از اینکه دکتر علی منو ویزیت کردن تشخیص دادن تعداد دونه ها و ریزی این دونه ها جای نیش پشه نیس بلکه دلالت بر حساستی چیزی دارن!!!خلاصه ک دائم دارم پامو میخارونم و با همون دستِ پایی غذا هم درست میکنم...دکترم نمیبردم آخه هنوز رو به قبله نشدم کههههههههه

لباسهای ابوطیاره ای ک گفتم برادرشوهرم برامون اورده بود رو براشون پس فرستادم.ولی فقط گفتم : مامانم نمیدونست شما لباس اوردید  رفته برا سیمسونیم تا 5 سالگیِ بچه , لباس خریده و اینا بمونه بدون استفاده میمونه.....دیگه خیالم راحت شد .تا من باشم اینقد بز نباشم لباس از جاااااااااااااااری قبول کنم...گور بابای لباسهای خارجکی و مارک اصل!!!گور بابای کیف دستی جاری جونم که 5 میلیون قیمتشه!همین جنسهای بدل ک تو حراجی ها میخرمو عشق است :)...حالا جالبیش اینه با اینکه همه همه کفش و لباساشون اصل اصل!!!!ولی خیلی هم ساده پوشه!از وقتی ازدواج کرد و خارج برو شده اینقده ساده شده.من ک تا بحال زن جوونی ندیدم ارایش نکنه! این اصلا ارایش نمیکنه.اصلاااااااااااااا

خواهرشوهرمم خیلی اخلاق خارجکی ای داره ولی گاهی یه رژ میزنه/ضمن اینکه خواهر شوهرم خیلی هم خوشگله و واقعا نیاز به ارایش نداره...ولی مننننننننننننننننننننننننننننن.............................

تابحال نشده از خونه برم بیرون و بالاخره یه بزک دوزکی نکنم!!!!چه کنم ک  هم شرقی ام هم جهان سومی هم عشق رنگ و لعااااااااااااب!!!!تازه اگه بدونین دیروز ک زیاد سرحال نبودم محض تنوع نشستم تو خونه واسه خودم مژه مصنوعی وصل کردم...الان با یه آهو خانم طرفید!!! از دیروز ک مژه مصنوعی گذاشتم همینطور ک پلک میزنم همزمان عشوه خرکی هم میام!!!

البته بعد از جریان لباس های قراضه ؛؛؛باید خاطر نشان کنم برادر شوهر و زنش برخورد خوبی با ما دارن.احترام زبونی میذارن و منم همون طور باهاشون محترمانه برخورد میکنم.یعنی تو روابط دوستی و فامیلی همین احترام ظاهری باید وجود داشته باشه....به ما چه که فامیلها ما رو دوس دارن یا از ما متنفرن!!!باطنشون ب ما ربطی نداره

مامانم بهم هشدار اکید داده لقمه حرام یا مشکوک نخورم تو این دوران!!!منم گفتم: خاطرت جمععععععععععععععععععععععععع!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!میشه بابت البالوهایی ک از درخت یه باغ چیندم پول بذارم صندوق؟؟؟حسابه؟؟!!!یا اون نیم کیلو البالو کار خودشو میکنه و بچم دله دستکج ازاب درمیاد؟

یه نفری هست تابستونا برق خونشو از پشت کنتو ر میگیره!!مامانم میگه خونه ی اون هم نرم!!!ولی شدنی نیس!نمیشه که...آخه نسبتش به ما خیلی نزدیکه.....مامی گفت به علی میگم این موضوع رو!!!گفتم یا خدااااااااااا....علی به اون یارو خیلی حساسه اگه تو چیزی در مورد اون بهش بگی مطمئن باش ترش میکنه...خلاصه ک خودم نرم نرم به علی گفتم....اینقده زیرکانه بهش گفتم خودش فک کرد ک خودش به این نتیجه رسید ک به یارو بگه برقشو دیگه از پشت کنتور نگیره.آخری هم گفتم آخه پسر جان فیشای اونها رو ک همیشه ما میدیم...گور بابای یه قرون دوزار پول برق!!خلاصه ک من و مامی به همدستی هم موفق شدیم اسلام ناب رو به اجرا دربیاریم....دیگه اگه بهشت نرم خودمو میکشم!!

راستی بعده تصادفم ماشین ایراد مکانکی هم پیدا کرد..خدا تومن خرجش شد و منت های بی امان حضرت شوهر !!!منو به غلط کردن انداخت...حسا ب کردم اگه هر جایی ک تو یکی دو سال اخیر رفتم حتی مسافراتهامونو با آژانس میرفتیم خرجش کمتر شد....ارزش این همه غرغرشم نداشت....

 

چن روز قبل عروس خالمو دیدم....بارداره! هنوز معلوم نیبود جنست بچش چیه...هی میگفت: دختر دخترررررررررررر

منم هیچی نگفتم....خب چی بگم وقتی برای من فرقی نداره بچه ی خودم یا دیگران دختر باشه یا پسر!!!

بعد شروع کرد به بدگویی از پسرخالم....بدی ای هم ک میگفت این بود که پسرخالم وقتی میره خونه ی مادرش با خودش جعبه ابزار میبره اگه شیر ابی چکه میکرد یا هر ایراد فنی ای میگیره برا مادرش درست میکنه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

تو خیابون بلند بلند با بغض برام این جریانو تعریف کرد

خب اولا به من چه!!!دوماٌ: این طور مواقع همیشه با خودم فک میکنم خدایااااااااااااااا مردم چقد خوشبختن ک این چرت و پرتا مشکل بزرگ زندگیشونه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

گذاشتم عروسه خاله حرفشو زد و من هیچی هیچی نگفتم!!!خب به من چه!ذهن من اینقده درگیر خودمه بخدا جا ندارم به این چیزا فک کنم چ برسه ک نظریه ای هم ارائه بدم...خلاصه ک هیچی نگفتم

بی شرف اخمخ بهم میگه: خدا کنه بچم به شماها(ما خانواده شوهرش) نره , بی ذوق نشه!!!!!!دخترک خام تازه به دوران رسیده؛؛؛فک کرده چون برای خونواده ی ما مهم نیس بچه دختر باشه یا پسر باشه یا اینکه چون باردار شده باید تخت طلا براش پیشکش کنیم،،، یا اینکه وقتی داره چرندیات میبافه تو بدگویی از مادرشوهرش(خالم)و من هیچی نمیگم..........................بی ذوقیم...

جمله کوچیکی گفت ولی دو سه بار تکرار کرد...خیلی بهم برخورد.واقعا ناراحت شدم

شاید اگه درگیری ذهنی منم در حد این بود ک چرا شوهر من وقتی میره خونه ی ننش, پیچ شل شده ی اونها رو سفت میکنه( ک البته عُرضه همینم نداره) شاید برای منم مهم میبود ک بچه دختر باشه نازتره یا پسر باشه

یا بقول اون عروس خاله ک میگفت: خدا کنه نوزادم بدنیا میاد مو نداشته باشه.نوزاد بی مو نازتره

خب چیکار کنم اینقد ذهنم سیاه شده چیزای سطحی دیگه به ذهنم خطور نمیکنه....نه ک درست نباشه یا جالب نباشه هاااا....به ذهنم خطور نمیکنه اصلا

کثافت ,,,,,,,,,,,,,,,,,,,ناراحنم کرد اخ مخ

حتمن باید خودش تو زندگیش به حال و روز من بیفته تا منو درک کنه و قضاوتم نکنه؟؟!!!!

راستش خودمم دلم برا روزهایی ک سرشااااااااااااااااااار از ذوق و عخش بودم تنگ شده.ولی من الان نسبت این چیزا پادتن ترشح میکنم ....

اصن یکی از دلیلایی ک اینجا رو دوس دارم بخاطر همینه که با طرز فکر دیگران هم اشنا میشم مسائلی ک ب ذهن من نمیرسه رو میشنوم و راجه بهشون فک میکنم.....و سر ذوق میام

اووووووووووووووووومشمیم بی ذوق است :(

 

 


سپیده جون اون جریان چشم ...بهت اس میدم

دوستان سلااااااااااااااام

سلام ناس ناسآآآآآآآآآآآآآا

نمیدونم چرا فرصت نت نگاری نمیکنم

ایشالا سه شنبه با یه پست مفصل کارمو دوباره شروع میکنم

کامنتا هم بمونه همون سه شنبه تایید میکنم .شرمنده باور کنین وقت نمیشه

 

گل گلی ها......بلاگفا دنده عقب رفته خیلی از لینکامو بالا کشیده

میشه خواهش کنم کامنت بذارید ادرس وبتونو بذارید دوباره لینک کنمتون؟

با تچکر

,kdm

lmfdd,fm

معوقه(3) افعی

دیروز عصر پسردایی هام اومده بودن خونمون ..علی روزه بود خسته هم بود مثلا رفت ک بخوابه...من و اون فضولچه ها هم  اینقده سر به سر هم گذاشتیم و خندیدیم نذاشتیم علی  یه دیقه چش رو هم بذاره.اتاق خواب هامونم کولر نداره مجبور بود تو هال بخوابه.ماشین ما هم مکانیکی بود .با پسردایی قرار گذاشتیم عصری اون تا دم مکانیکی پیش ماشین ببردمون بعد خودش بره پی زندگیش.........ننه ی پسرداییم زنگ زد بهش و پسردایی خلچه ملنگ من هم به ننش گفت که میخاد تا کمربندی و دم مکانیکی ببردمون

5 دیقه بعد از تماس اونها؛؛ زندایی جووووووون به خونمون زنگ زد و برگشت بهم گفت: پسره رو زودتر بفرستید بیاد خونه کارش دارم

(ینی نبردتون )

خیلی به چس دونیم برخورد...ولی سرکار خانم وِروِره جادو؛  یه عمره همین افعی بوده.....یه خورده جلو پسرداییم خوش و خندون از ننه افعیش بد گفتیم و خندیدیم....الهی بگردم پسردایی هام از ما خجالت کشیدن .بعد ک رفتن هم خودمون دو ساعت داشتیم به زندایی افعیه دری وری میگفتیم!!!علی گیر داده میگه به دایی بگو زنش چ برخوردی باهاتون داره....والا به خدا من وقتی یاد داییم و شخصیتش میفتم یک درصد روم نمیشه به این فکر کنم ک جلو داییم دهنمو وا کنم و حرفهای خال زنکی بزنم....بعدشم شوهر خان به من میرسه زرنگ میشه...هزار و یک حرف نادرست از برادرش میشنوه همش میگه: برادرمه...برادرمه!!!نمیتونم ک چیزی بهش بگم!!!!به من میرسه حرف مفت کشی تجویز میکنه!!!!

ها والا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!1

 

دیشب واسه افطار  با مامی اینا دعوتِ یکی از فامیلای ننم بودیم....بار اول بود ک میرفتیم خونشون.خانم صابخونه رفیق شیش همون زندائیم بوده

علی ورپریده جلوی خانم صابخونه میگه: شمیم خیلی از زندائیش خوشش میاد!!!!

یعنی قشنگگگگگگگگگگ به خانومه رسوند که از زندائیم بدم میاد

کِیِ ِ که خانومه بره پته مته ی منو بریزه رو اب و اون سلیته خانومو بندازه به جان پاک من!!

اصن نمیشه این پسره چش سفیدو  جائی برد!!!یادمه واسه اولین بار ک دخترعمه بزرگمو دیده بود برمیگرده بهش میگه: ماشالا چقد پر حرفی!!!!!مجال نمیدی ما حرف بزنیم!!!!!

ینی من هر چی تو عمر مفید خودم مرارت بکشم و پرستیژ جم کنم آآآآآآآآآ این پسره همشو تو یه دیقه فنا میکنه!!

دیشب شب خیلی خوبی بود.آقای صابخونه از بچه های بالا بود.اول ک رفتیم خونشون کلی متشخصانه برخورد کردیم .

حرفهای شسته رُفته میزدیم.بعد کم کم یخمون وا شد .خوده آقاهه و پسرش کلی شوخی کردن و ما رو خندوندن

منم به آقاهه گفتم: راستشو بگو عمو؛ شما این حرفها رو میزنی ببینی مزه دهن ما چیه ؟بعد زنگ بزنی بچه های بالا بیان ما رو ببرن بندازن هلفدونی؟!؟!

همین حرفم کلی سوزه شد و تا اخر شب خیلی فاز داد.دستشونم لا درد

معوقه(2)    العرب

بلاگفا خره, گاو نره

شروع به نوشتن کردم ولی هنوز تصمیم نگرفتم گزارش کار بدم یا خاطره جز به جز....

در حال حاضر کفرم درومده از اونهایی ک هی میگن عربها فلانن...عربها بیسارن

همونها ک وقتی پای انسانیت و عزت جهانی وسط میاد میپرن تو گود و با اروپایی ها و امریکایی ها همزاد پنداری میکنن.....

همونها ک همش از فرهنگ و ادب و احترامی که غربیها برا ما جهان سومی ها قائل میشن ] میگن

 

من نه سیدم که اجداد عرب داشته باشم....نه خیلی مذهبیم ک کشش دینی بهشون داشته باشم.ا.ولی حالممممممممممممم بد میشه هی میگن عرب سوسمار خور...عرب جاهل...عرب فلان فلان.حالا فرهنگ و عادتشون هر چی ک میخواد باشه.به ما چه!

.

.

خب؟

.

خب حالا ک مملکت اصلاح شد بریم سراغ غیبت و خاله بازی هام

چند وقته موهامو رنگ نمیکنم و فهمیدم تارهای سفید موهام چقد زیاد شده...دلم خیلی برای خودم سوخت و همشو انداختم گردن شوهر!!!!حالا انگار اگه شوهرمون ماه بود حتمنی موهامون سفید نمیشد یا اگه مجرد میبودیم سفید نمیشد

تو دلم خودخوری میکردم ک همش تقصیر علی وامونده است

اینقدهحرصم داده ب این روز افتادم

ولی روزایی ک بیمارستان بودم و یکی دو روز بعدش ک وقت نداشت ریششو بزنه دیدم ریش اونم نسبت به قبل سفید شده

ههههههههههههههه............دلم خنککککککککککککککککککککککککک

ایشالا دو سوته موهاش یکدست سفید شه

 

پایتخت4 شروع شده و خیلی دوسش دارم منتها با برگریزان همزمانه شدیم از این جا رونده از اونجا مونده.همه چیز سریال فوق العاده درست و بامزه است منتها این که مثلا میخان بگن: ساعتم خیس شد...بجاش میگن: ساعت من خیس شد

یا میخان بگن: لباست خیس شد ...جاش میگن: لباس تو خیس شد

این درست نیست

من تا بحال ندیدم اینجا کسی این طوری صحبت کنه

معوقه(1).....تُُُُُُُُُُُُُُُخ

بلاگفا ابراز امیدواری کرد تا هفته های دیگه درست شه

ولی یه عااااااااااااااااااااااااااااالمه حرف رو دلم مونده.امروز فرصت شد بنویسم

 

اول اینکه رفتیم تهرون واسه حبه انگور کلی چیز خریدیم.بجز تخت و کمد بقیه چیزا رو گرفتیم.مبارک جیجر ناناسم باشه.اولین باری بود ک میرفتیم اونجا و برا خودمون هیچی(هیچیِ هیچی) نخریدیم :( بیخود نیس میگن ادم تا خودش پدر مادر نشه درک نمیکنه....تو خرید کردنم فروشنده مثلا 4 مدل شیشه شیر جلوم میذاشت میگفت: این 10 تومن.اون 20 تومن.اون 30 تومن.اون 40 تومن....مگه من میتونستم جنس ارزون بردارم؟؟!!!اصلا نمیشد.با اینکه تحقیق کرده بودم میدونستم یکسری چیزا نیاز نیست اصل یا مارک یا گرون باشه ولی...اصلا نمیشد....

هرچند بعد ک برگشتیم کلی پشیمون شدم چرا بابت دو تا خرت پرت این همه پول دادیم.ولی راه نداشت خوبترین رو برندارم

 

 

 

علی کلا

 خوش نداره ماشین دست من بده.بخاطر همین همیشه با خودش میبردش سرکار.اگه یه روز ماشین بخوام باید از روز قبلش باهاش جنگ اعصاب داشته باشم تا به ضرب زور راضی شه برام بذاره

از شانس ریده ی منم هر بار ماشین میگیرم بعدش علی آقا کشف میکنن ک یه مرگش شده.والا به خدا من اصلا بوق نمیزنم.نمیدونم چرا بعده اینکه من از ماشین استفاده میکنم بوقش از کار میفته

یا قالتاقاش در میره :)

والا نمیدونم این چه سرّیه مردا جونشون به ماشین بنده...دقیقا همونطوری ک ماشین مورد استفاده ی اونهاس به خدا عصای دست منم هست.بد جنس

چن روزی بود دوستم ک شهر دیگه است اومده بود شهر خودمون.میخواستیم به یاد دوران شیرین جاهلیت با هم بریم بابلسر.رفتم رو مخ علی ک ماشین بده.اولش ک گوش به کری میده و بعد خلاصه با هوار و فغان موفق گشتم

من و دوست جون 9 صبح رفتیم بابلسر و تا 2 اونجا بودیم.هی دور دور کردیم که از آشناهای قبلی کسی رو ببینیم تجدید خاطره کنیم ....تیرمون به سنگ خورد.دریغ از دیدن بقال و چقال محله ی دانشجوئیمون.من و دوست جون حسابی خوش گذروندیم و خندیدیم .با اینکه هوا گرم بود ولی از دریا و رودخونه و خیابون گردی و پاساژ درمانی غافل  نشدیم

رفتیم دم دانشگاه و با حسرت به همون دانشگاهی ک توش  تنها کاری ک نکردیم درس خوندن بود نگاه کردیم.برادران حراست ک نذاشتن بریم توی دانشگاه.ولی از پشت دیوارها برای دانشجویانش ارزوی خوش گذرونی کردیم

و بعده نهار خوردنم به خیر و خوشی و سلامتی برگشتیم....دوستم ساعت 3 بعدازظهر خواست  دم آموزشگاه فامیلشون پیاده شه بره اونجا

پیاده شد و موقع خداحافظی در حالی ک نیشم تا بناگوش وا بود و داشتم جواب تیکه های دوستمو میدادم خواستم از پارک دربیام ک یهو تََََََََََََََََََََََخ یه پرشیا زد بهم

تخصیر صد در میایارد با خوده کورم بود ک اصلا نگاه نکردم

درب سمت خودم و درب عقب رفت تو....خودم ک الحمدلله کمربند داشتم شانس اوردم با مخ نرفتم تو شیشه!!!

فقط به شدت تکون خوردم و ب شکمم ب شدت فشار اومد

پرشیا ک داغون شد.کاپوتش جم شد

رانندش یه اقای جوونی بود.خیلی مودب و متین برخورد کرد.واقعا اگه ازین ادمهای دعوایی بود نمیدونستم چی میشد.خدا خیرش بده واسه کاری ک شده دیگه الم شنگه به پا نکرد

دوستم به علی و امبولانس زنگ زد و امبولانس رسید و علی هم رسید

و من راهی بیمارستان شدم

چیزیم نشد فقط به شدت ضربان قلبم رفت بالاو شوک شده بودم.دلم خیلی منقبض شده بود.خیلی ترسیدم حبه انگور طوریش شده باشه.واسه اولین بار قلبم برای نی نی فشرده شد....دیگه نه مادر میشناختم نه شوهر نه دوست نه هیچی....فقط برا حبه انگور زار میزدم

خدا رو شکر طوریش نشد.هرچند یکی دو روزی خودشو سفت کرده بود.سونو و تست و ازمایشات به خوبی پیش رفت

دکتر خواست بیمارستان بمونم.برام یه اتاق دونفره گرفتن که اون تختش خالی بود....مدیونید اگه فکر کنید پرستار ارشد اونجا فامیلمون بود و برامون تبصره ماده قائل میشد ...تو اتاقم به جز مامانم و بابام و داداشم و علی و چند تا ملاقاتی دیگه هیشکیو راه ندادن :)

سیل ابراز محبت و عشقی بود ک از جانب عوام الناس راهی من میشد

منم مست و مخموور و کیفور پاسخ محبت هاشونو میدادم.دیگه بگم خبر به کی نرسید؟! از پسرعموهای بابام تا زندایی مادرم از شهر دور همه زنگ زدن

خودم از تلفن بازی بیزارم دیگه امونمو بردیدن .اولهاش خوب جواب میدادم بعد دیگه دایورت میکردم ننم جواب بده

مادرشوهرم و خاله بزرگم ما رو سرویس کردن بس که از یه ربع یه ربع زنگ زدن...رسما ما رو به فضا دادن

:)

علی هم عشق جلب توجه تو محل کارشون گفت چی شده و رئیسشون زنگ زد احوالمو پرسید....انگار نه انگار این رئیس همون رئیس بده ی اونهاس ک نمیذاره علی نفس راحت بکشه..خخخخخخخخ.....

بعدشم مرخص شدم و دو روزی ننم پیشم بود...واقعا خوب بودم و هیچیم نبود ولی مادره دیکه...نمیتونه نخود آش نباشه که :)

(((بیا وو خوبی کن)))

تا دو سه روز بعد از تصادفم آفتاب مهربانی از علی آقا گل کرده بود و هی یه جور محبت آمیز محقر آمیزی باهام رفتار میکرد

حوصلم سر رفت تو خونه

زمین و زمان اومدن عیادت من.من اصلا طوریم نبود ک بخوام تو رختخواب باشم که این ایل و طایفه میان عیادت با یه مریض روبرو شن.مامانم موقع اومدن مادرشوهرمو اینا ک شد, برام رختخواب پهن کرد تو هال ک یه کمی مریض جلوه کنم.کلی از کارش خندیدیم....میگفت: باعث بشه کمتر بیان خونتون.اونها ک اومدن الکی آخ اوخ هم میگفتم و من و داداشی خیلی خندیدیم.مادرشوهرم و پدرشوهرم یه اخلاق بدی ک دارن اینه که خیلیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی ادمو سین جیم میکنن....هی از جزئیات میپرسیدن هی من الکی میگفتم: یادم نمیاد!!! ههههههه

 

دو سه روز از محبت های الکی علی به من گذشت ک کم کم منت های آقا شروع شد

---صد بار گفتم مواظب باش

---حواست کجا بود؟اون چشمای درشتتو وا کن دور برتو نیگا کن...رانندگی ک شوخی بردار نیس

-----عاقبت رفیق بازی هات...تو سر به هوا و و بیخیالی...

----ماشینمون رنگ نداشت کلی از قیمتش افتاد

----اگه دوستت تو ماشین بود از دماغش خون میرفت جواب شوهر و خونوادشو چی میدیادیم

----میدونی چقد خرج ماشین شد؟؟؟

----اگه بلائی سر حبه انگور میومد خودم خدمتت میرسیدم

و چه و چه و چه

 

اولهاش هیچی نمیگفتم ک دلش بسوزه خفه شه

دیدم فقط داره پر رو تر میشه کم کم گفتم: اتافقه برا همه ممکنه پیش بیاد

خلاصه یکی من بگو 1001ی اون بگو....کم کم ریده شد ب اعصابم و  با صدای 160000000 دسی بل در مقیاس ثانیه

ماجرای اون تصادفی ک تو دوران دوستی مون داشتیم رو به روش اوردم .دوره دوستی مون دو تایی بودیم یه تصادفی کردیم ماشین از جلو و عقب لوله شد!!.گفتم پس تو هم کور بودی.پس اگه خون از دماغ من میومد جواب خونوادمو چی میدادی؟؟

 

خلاصه ک جوابه های ؛ هویِ

دیگه کم کم فقط اخم و ناچ نوچش مونده

و اما ....

 

از طرفی هم بابت گوشی یه میلیون تومن ضرر کردیم.داستانش پیچیده است ولی تو پاچمون رفت

برادرشوهر پولدارم  اومدن خونه ی ما ...اینقدر با شخصیت و باشعورن خودشون از بیرون غذا گرفتن اومدن

البته ناگفته نماند اینها شمال ک میان میرن هتل میمونن ...جاری جان خونه مادرشوهرمو قابل موندن نمیدونه

هههههههههههههههههههه....دلم خنک

ولی خب خونه ی ما رو قابل اقامت دونستن (خدایا شکرت)

 اینها بچه کوچیک دارن ک خیلی یلی ناز و دوس داشتنی ان....از قبل گفته بود که یه سری از لباسهای بچه شون ک کوچیک شده رو میارن میدن به ما....راستش اصلا ناراحت نشدم، اینها تموم لباسهاشونو از اروپا و امریکا میخرن.بعدش هم واقعا زیاد میخرن .شاید بعضی لباسها رو فقط یک بار تن بچه اش کنه.بعدش هم ما بچه بودیم تموم لباسهامونو بعد از خودمون میدادیم به دختر خاله هامون، مگه به چشممون گدا میومدن ک حالا خودم ناراحت شیم؟؟

والا نه تنها ناارحت نشدم خیلی هم استقبال کردم....یه نایلکس لباس بچه اوردن برامون....موقعی ک خونمون بودن بسته رو وا نکردم ولی خیلی تشکر کردم.بعد رفتنشون حتی وقتی علی سرکار بود بسته رو  وا کردم ...لازمه عکس لباسها رو بذارم قضاوت با خودتون

فقط چند تا بلوز خونگی سایز خیلی خیلی خیلی ریز!!!سایز عروسک!!!خونگی.بی خود.بی ریخت

واقعا ناراحت شدم.اون همه لباسهای خوشگل تن بچه شون کجا و این لباسهای کارترز ابوطیاره ی استفاده شده کجا؟!!!!!!!!!!!!!من ک وقتی عصبی میشم لال میشم.

علی ک از سرکار برشگت وقتی پرسید لباسها چطور بود گفتم خوب بود.چون اگه تو اون حال میخواستم قضیه رو بشکافم براش از عصبانیت منفجر میشدم.دو روز گذشت تا بهش گفتم لباسها خیلی بد بود...گفت فدای سرت.خودمون بهتریناشو میخریم!!!واقعا هم رفتم دو سه دست لباس خوب خریدم تا دلم اروم گرفت.

دل تو دلم تبود ک لباسها رو پس بفرستم.ولی مامانم منصرفم کرد....راستش خودمم ک و ن این کارا رو ندارم.اگه پس میفرستادم و برادرشوهرم برمیگشت میگفت چرا پس فرستادی من لال میشدم!!!

لباسها رو تو همون بسته گذاشتم یه گوشه انباری

 

خلاصه ادمیزاد ک بد مطلق نمیشه که...دو تا خوب دو تا بد!!! همون شبی ک برادرشوهرم اینا خونمون بودن به ما پیشنهاد کردن ک با اونها بریم سفر کوتاه تفریحی خارجه....اولش خیلی ذوق کردم و گفتیم بذار یه حساب کتابی کنیم ببینیم چفنتیاس! بعد دیدیم هم پول نداریم واقعا هم اینکه سفر تو وضعیت من خوب نیس.دیگه کنسل کردیم.علی دیوونه از دهنش در رفت و جلوی ننش اینا این موضوعو لو داد.اونها مث گرگ گرسنه طمع کردن ک با پسر پولداره یه دور دیگه برن مسافرت خارج...به پسرشون گفتن و بلای جون پسرشون شدن ک اصلا به ننه باباش نه نمیگه !!!! ولی جاریم یه بهونه الکی دراورد و به اون سفر نرفت!!!حالا انگار واجبه پیرزن پیرمرد قراضه برن سفر خارج....یه هفته رفتن سفر و هیچ کوفتی هم نیاوردن.فقط تو سفر خوردن و خوابیدن و رفتن تماشای جاهای دیدنی.باور کنید مادرشوهر پدرشوهر من تقریبا همسن مادربزرگ و پدربزرگ من هستن....واقعا نه باکلاسن نه پولدار نه هیچی دیگه!!!یه پیرزن پیرمرد خیلی خیلی قراضه عقب مونده ولی زبون دراز

فقط چون میبینن مفته نونو میچسبونن

تازگیا خیلی به سین جیم کردن پدرشوهرم اینا حساس شدم.خیلی سوال میپرسن....الان گیر دادن به مادر پدر من...هر بار میبینمشون ازم میپرسن مادرت اینها خونه ای زمینی چیزی نخریدن؟؟یعنی این سوال , سوال عادی و روزمره ایه که ادم به ذهنش خطور کنه؟! کلا هم خیلییییییییییییی حرف میزنن!همش دارن حرف میزنن! خیلییییییی .همش هم غیبت! یعنی با یه نفر نمیسازن اینا...این شوهر من هم خیلی برام خط نشون میکشه ک چیزی به اینها نگو نگو....وگرنه

وگرنه هم همیچ غلطی نمیگردم

 

این بود انشای من

هورااااااااااااااااااااااااااا

هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

بلاگفا درست شد

الان میرم دو تا پستی ک تو بلاگ اسکای نوشتمو کپی میکنم اینجا

بعد کامنتای معوقه رو جواب میدم

---------------------------------------------------------------------------------

من پارسال یه وبلاگ تو بلاگ اسکای درست کرده بودم با همین ادرس خودمshamim123.blogsky.com

چیزی توش نمینوشتم فقط دو سه تا از پست های همین وبم رو اونجا کپی کرده بودم

کلا اون وبو واسه روز مبادا نگهش داشته بودم.دروغ چرا!!!اصن یادم رفته بودش :)

تو این دو ماهی ک بلاگفا تو کما بود سه تا پست اونجا نوشتم.ک الان کپی میکنمشون همین جا

----------------------